<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ناگفته هاي من و تو</title>
<link>http://you-and-me.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 16 Nov 2009 08:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خصوصیات اخلاقی &quot;تو&quot;</title>
<link>http://you-and-me.blogfa.com/post-291.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;تا ۱۵۰ روز پیش&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; شبها که از سره کار میومد خونه خسته خسته بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; شبها که از سره کار میومد خونه فقط دلش میخواست روی مبل دراز بکشه و کنترل به دست کانالا رو بالا و پائین کنه !  &lt;IMG title=کلافه border=0 alt=کلافه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/102.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot;  همیشه منتظر یه فرصت برای خوابیدن و استراحت کردن بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; از ظرف شستن متنفر بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; از پوشیدن روفرشی توی خونه متنفر بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; هیچ وقت دوست نداشت خونه نظافت کنه و تا جایی که میتونست از زیره باره شستن شیشه ها احیانا نزدیکای سال نو شونه خالی میکرد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; جمعه ها دوست داشت تا لنگ ظهر ! بخوابه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; از لبخند زدن برای عکس انداختن بدش میومد . حتی برای عکسای عروسیمون تنها تغییری که تو چهرش میداد دادن یه زاویه ۱ درجه به لبهاش بود که همین ینی لبخند !  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; از سبزی خوردن و پیاز خام و سیر متنفر بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; height=18&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و حالا&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; شبها که از سره کار میاد خونه سره حاله سره حال و ِآغوشش برای بغل کردن پسری بازه بازه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; شبها که از سره کار میاد خونه فقط دلش میخواد که پسری رو بغل کنه و قربون صدقش بره &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot;  همیشه منتظر یه فرصت برای بیرون بردن پسری از خونه و بازی  کردن باهاشه  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; هر شب تمام ظرفها رو میشوره تا من و پسری فرصت بیشتری برای با هم بودن داشته باشیم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; توی خونه روفرشی پا میکنه تا وقتی توی فضایی که پسری بازی میکنه میره پاهاش تمیز باشه  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو  پریشب با وسواس زیاد شیشه های اتاق خودمون و اتاق پسری رو برق انداخت چون شنید که در طول روز مادر بزرگ پسری گل آقا رو میبره پشت پنجره تا بیرون رو نگاه کنه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; جمعه ها قبل از من و پسری بیدار میشه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; وقتی پسری رو تو آغوش میگیره تا از دوتاشون عکس بندازم از ته دل میخنده &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; تو &quot; از سبزی خوردن و پیاز خام و سیر هنوزم متنفره ! احتمالا تا وقتی که قراره از خواصشون برای پسری تعریف کنه !؟  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 08:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=you-and-me&amp;postid=291</comments>
<dc:creator>you-and-me</dc:creator>
<guid>http://you-and-me.blogfa.com/post-291.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بلوتوث</title>
<link>http://you-and-me.blogfa.com/post-288.aspx</link>
<description>گاهی من و &quot;تو&quot; توی یه روز دو تا پست میذاریم و فردا و پس فرداشم آپ میکنیم .گاهی هم چندین و چند روز پستی نداریم و خونه مجازیم همینجا یه گوشه خاک میخوره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا حالا شده نوشتنتون نیاد ؟ منم الان همون طوریم . الان بخوام در مورد پسملی و کاراش بنویسم ۱۰ صفحه نوشتنم میادا ولی در مورد بقیه مسائل فعلا حرفی ندارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها مطلبی که باعث شد الان بیام و یه پست بذارم این بود که بگم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این روزها همه این &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.irhits3.com/article1464.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;این دو تا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;  آهنگ  رو گوش میکنند .&lt;FONT color=#000000&gt;شما چطور ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 05:59:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=you-and-me&amp;postid=288</comments>
<dc:creator>you-and-me</dc:creator>
<guid>http://you-and-me.blogfa.com/post-288.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میگم ...</title>
<link>http://you-and-me.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>کاش موسوی هم همین کاری رو میکرد که عبدالله انجام داد و ۱۸ میلیون ایرانی رو  سرخورده نمیکرد !</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 06:58:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=you-and-me&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>you-and-me</dc:creator>
<guid>http://you-and-me.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://you-and-me.blogfa.com/post-286.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بازم این شعر اشنا رو زمزمه میکنم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;&lt;STRONG&gt;گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم به زیر ضربه های تبرها تان زخمدار است؛ با ریشه چه می کنی ؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;&lt;STRONG&gt;گیرم که در این کنج بام نشسته در کمین پرنده ای با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنی ؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;&lt;STRONG&gt;گیرم که می بری ، گیرم که می زنی ، گیرم که می کشی ! اما با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنی؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خدایا کسانی که امروز باتوم خوردن و طعم گاز اشک آور رو چشیدن خواهر ها و برادرهای پاک و معصوم منند . مراقبشون باش &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 10:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=you-and-me&amp;postid=286</comments>
<dc:creator>you-and-me</dc:creator>
<guid>http://you-and-me.blogfa.com/post-286.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون عنوان</title>
<link>http://you-and-me.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;الان که شروع به نوشتن می کنم یه دنیا حرف دارم که بزنم، راستش چند وقتیه این حس در من بوجود اومده که حرف زدن هیچ فایده ای نداره چون واقعا دردهای مردم رو هیچ کس نمی تونه بفهمه چه برسه که بخواد درمون کن. این از اینجا شروع شد که مدتیه شدیدا این مسئله پارازیت ماهواره که در سطح شهر می فرستن ذهن من رو به خودش مشعول کرده و شدیدا نگران بچه های کوچکی هستم که در این شهر زندگی می کنند. از ما که گذشت اما واقعا سئوال اینجاست من به عنوان یه پدر که نگران سلامتی فرزندم هستم باید به کی و کجا شکایت کنم که این کثافتی که شما دارید در سطح شهر می فرستین برای بچه های ما خوب نیست. اخه به ادمهایی که به خودشون و بچه های خودشون هم در این مورد رحم نمی کنن چی میشه گفت.این و گفتم که بگم ما آدمها مثل یه مشت زندانی شدیم که نه از این مملکت می تونیم بریم ( یا بهتر بگم فرار کنیم ) نه می تونیم به زندان بانمون در هیچ زمینه ای اعتراض کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما آدمها در گذر زمان خیلی بد شدیم خیلی، خیلی چیزا عوض شده، دیشب تلویزیون عزیز ما یه تبلیغ نشون داد برام خیلی جالب بود شاید خیلی ها دیده باشنش اون تبلیغی رو می گم که نشون می ده یه مرد مسن به اتفاق فرزندش که جوان رعناییه تو پارک نشستن و پدر رو می کنه به فرزند و می گه اون چیه (اشاره به یه گنجشک) فرزند با بی تفاوتی سرش رو از تو روزنامش در میاره و نگاه می کنه و می گه اون یه گنجشکه. بعد از 5 ثانیه یه گنجشک کوچک دیگه رو نشون می ده و میگه این چیه پسر یکم عصبانی تر می گه بابا اون یه گنجشکه گنجشک. دوباره با یه گنجشک دیگه پدر می پرسه اون چیه پسر شدیدا عصبانی بر می گرده می گه اون یه گنجشکه چرا نمی فهمی گنجشکه پدر از جاش بلند میشه و میره پسر میگه کجا با دستش اشاره می کنه که صبر کن و بعد از مدتی با یه دفتر خاطرات دستش بر می گرده و به پسر می گه بخون پسر شروع می کنه به خوندن پدر می گه بلند تر گوشه ای از خاطرات پدر بود که نوشته شده بود امروز با پسر عزیزم به پارک رفته بودیم تو امروز سه ساله شدی و درست 21 بار یه گنجشک را به من نشان دادی و از من پرسیدی این چیه و من هر بار به تو گفتم اون یه گنجشکه عزیزم و در عین حال که این حرف را به تو می گفتم تو را در آغوش می کشیدم و می بوسیدم و پسر شرمنده می شه و بوسه بر پیشانی پدر می زنه... چقدر از ما فکر می کنید در روز یه همچین نوشته ای جلو چشممون قرار می گیره و می فهمیم که داریم خیلی بد می کنیم یا چند تا از ما از اول درست بر خورد می کنیم. من نمی تونم بدونم که این بشر در زندگی دنبال چیه که حاضره برای بدست آوردنش همه ارزشها را به غیر ارزش تبدیل کنه. پست، مقام ، درآمد بیشتر چقدر ارزش داره. واقعا چرا ادمها انقدر زود همه چیرو فراموش می کنن. چند وقتیه برای اومدن به محل کار اتوبوس رو امتحان می کنم سوالم اینه کجان اون ادمهایی که تا یه ادم مسن رو تو اتوبوس میدیدن جاشونو سریع به اون می دادن. وقتی بارون میاد کجان اون ادمهایی که به همدیگه کمک می کنن. کجان اون ادمهایی که در روز اگه نیاز مندی رو ببینند بهش کمک می کنن و .... بیایید یکم از خود خواهیامون دست بر داریم و سعی کنیم به بچه هامون درس انسانیت بدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت : بازم از یه دنیا حرفم همشو نگفتم چون بهتره همون جا تو دلم بمونه... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت جدید : به خدا من اصلا نمی دونستم که &quot;من&quot; پست گذاشته و راجع به پارازیت نوشته به این می گن یک روح در دو بدن حال کردین :)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 10:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=you-and-me&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>to</dc:creator>
<guid>http://you-and-me.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پارازییییییییییت</title>
<link>http://you-and-me.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>اگر این پارازیتهای کذایی برای همه باعث ضرر و زیان شده و میشه ولی به جاش برای تولید کننده های سریالای تلویزیون شدیدا منفعت داشته و داره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی نتونی&quot; اخبار&quot; ببینی و &quot;امروزیها&quot;  و &quot;بلور بنفش&quot; و &quot;تخته گاز&quot; و &quot;کوک&quot; خط خطی بشه !!! چاره ای نداری جز اینکه داستان بهزاد و یلدا و روشنک و رامین رو پی بگیری یا بشینی به کارای شکور و پری خانوم بخندی! البته اگر یادت مونده باشه که ساعت ۷ و نیم به جز برنامه &quot;نوبت شما&quot; برنامه دیگه ای هم میشه دید و بزنی کانال ۳ ممکنه موفق بشی یه سریال درست و حسابی ببینی و حداقل دو تا کلمه حرف حساب از &quot; مسافران&quot; بشنوی !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 06:46:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=you-and-me&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>you-and-me</dc:creator>
<guid>http://you-and-me.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهترم </title>
<link>http://you-and-me.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>ممنون از تک تکتون برای همراهیتون 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش اون همکارم فیلد کاریش به من نمیخوره و از این بابت که از نیومدن من سودی ببره مطمئنم . ولی از اینکه مغز درست و حسابی داشته باشه که حرفاش رو قبل از بیرون اومدن از دهنش مزمزه کنه . نه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون مطمئن بودم که حرف دلش رو بدون توجه به حال من داره میزنه بیشتر خودم رو سرزنش کردم و ناراحت بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا دارم با فکرایی مثل اینکه من ساعت کاریم خیلی کمه و این یه حسنه بزرگه یا پسری که از صبح تا وقتی من برم ۲-۳ ساعت بیشتر بیدار نیست و بقیش رو خوابه یا اینکه من تو زمان دوریم از پسرم کسی رو پیشش دارم که نه به اندازه من ولی خیلی خیلی دوسش داره آروم میکنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه میدونم این فکرا رو هم نکنم چیکارکنم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز با وجودی که &quot;تو&quot; ازم قول میگیره که با احتیاط برم و بیام و به فرشته ای که تو خونه منتظرمه  فکر کنم ولی ظهر که میشه همین که کارت ساعت زنی رو توی دستگاه میکشم و انگشتم رو میذارم تا ساعت خروجم ثبت بشه انگار مسابقه بزرگم شروع میشه و من و زمان برای بردن با هم رقابت میکنیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوار ماشین میشم و کمر بندم رو میبندم و دیگه این من نیستم که تا خونه رانندگی میکنم . یه مادر مشتاق و سراپا نیازه که برای رسیدن به فرشتش ناخداگاه پای راستش روی پدال گاز سنگینی میکنه و هر چی جلوش خلوت تر باشه سنگینی پاش بیشتر و بیشتر میشه تا وقتی صدای بوق .... بوق .... بلند بشه و این یعنی یا پات رو سبکتر کن و یا ممکنه پلیس بزرگراه کلا ماشینت رو بخوابونه ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی خودم هم تعجب میکنم ازاین همه عجله و سرعت تو رسیدن .طوری که مسیری که حداقل نیم ساعت زمان میبره تا طی بشه گاهی ۱۵ یا ۲۰ دقیقه ای طی میکنم و میرسم . به محض اینکه ماشین رو میذارم توی پارکینگ و خودم میرم توی آسانسور همینکه آسانسور فاصله طبقات رو میگذرونه تا به طبقه سوم برسه منم در حال باز کردن بند کفشام و دکمه مانتوم هستم تا به محض رسیدن بتونم دستام و بشورم و گل خوشگلم رو زودتر وزودتر و زودتر بغل کنم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درنظر بگیرید وقتی میرسم بالا یکی پشت در آسانسور منتظر باشه .میبینه یه خانومی کیفش زیر بغلشه و دکمه های مانتوش بازه و هنوز دولا دولا داره با سرعت بند کفشاش رو هم باز میکنه و شلخته وار میاد بیرون .... شما باشید چی فکر میکنید؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 08:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=you-and-me&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>you-and-me</dc:creator>
<guid>http://you-and-me.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://you-and-me.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>یکی از همکارام اومده میگه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوچولو چطوره ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم خوبه ممنون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه چطوری دلت اومد بذاریش و بیایی سره کار ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ چی براش مادرنمیشه .... چطور دلت میاد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خودم متنفر که بودم الان منزجرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 06:19:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=you-and-me&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>you-and-me</dc:creator>
<guid>http://you-and-me.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشتی آشتی</title>
<link>http://you-and-me.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description>دیروز فرشته کوچولو به روش خودش و اونطوری که خودش دوست داشت و دستور داد شیرش رو خورد و من بازم غرق لذت شدم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; لذت اون لحظه ای که پسملی در حال خوردن شیر سرش روبه سمتم برمیگردونه و لبخند شیرین و خوشگلش رو تحویلم میده باهییییییییییییییییییییییچ کلامی قابل وصف نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تو اون دو روز که فرشتم باهام قهرکرده بود خداخدا میکردم فقط یه بار دیگه با آرامش شیر بخوره و یه لبخند هر چند کوچولو تحویلم بده تا آرامش بهم برگرده . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی سخت بود خیلی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر اینکه نکنه دیگه تو بغلم نیاد یا دیگه شیر نخوره یا ... داشت دیوونم میکرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مقصر خودم بودم که به خاطر  عشق زیادم به پسری تو این ۴ ماه نذاشتم هیچ کسی به غیر ازخودم کاراش رو بکنه و دوست داشتم فقط خودم درخدمتش باشم . باید زودتر ازاینا با مامانم تنهاش میذاشتم تا کم کم عادت کنه . البته مامان تقریبا هر روز میومد خونمون دیدن عسلک ولی اینکه باهم تنها باشن و کسی غیراز من باهاش حرف بزنه و بازی کنه و پوشکش رو عوض کنه خب فرق داره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال از امروز میخوام زمان بیشتری با مامان باشم تا فرشته کوچولو عادت کنه و اذیت نشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز مامان با قاشق به آقا گلی شیر داده بود که خب تا من برسم خونه خیلی کم خورده بود ( ۴۰ سی سی ) امروز قراره با شیشه بهش بده و خدا خدا میکنم که راحت تر از شنبه با شیشه کنار بیاد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته یه شیشه جدید براش گرفتیم که این یکی رو امتحان کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید به نظر خیلی ها خنده دار باشه که مشکل بزرگ من و &quot;تو&quot; شده شیر نخوردن گل پسری و به خاطرش داریم غصه میخوریم . قبول دارم که باید خدا رو شکر کنم برای همه نعمتهایی که داریم و مطمئنا برای دونه دونش شاکرم .ولی به جرات میتونم بگم که نیاز مادر به شیر خوردن بچه بیشتر ازنیاز اون کوچولو هست و وقتی بعد از ۴ ماه وابستگی یه دفعه ببینی که عشق کوچولوت ازت رو برمیگردونه دیوونه میشی ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ . ن : ازراهنمایی همه دوستای گلم ممنون . مژگان جون کاری که گفتی رو انجام دادم و خیلی هم مفید بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ . ن : تو این چند روز شنیدن صدای دوستای گلم برام کلی آرامش بخش بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; راحله .راحیل و سمیه عزیزم کلی با حرفاتون آرامش گرفتم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 05:04:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=you-and-me&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>you-and-me</dc:creator>
<guid>http://you-and-me.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://you-and-me.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>دیروز ساعت ۹ دیگه دلم طاقت نیاورد و رفتم خونه . البته قبلش هر کی تو ادارمون اومد بهم گفت سلام یه شیشه آبغوره تحویلش دادم .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گل پسرم یه کم شیر خورد ولی نمیدونم چرا دائم روشو برمیگردونه و یا میزنه زیر گریه یا اینور و اونور و نگاه میکنه . کاری که تا شنبه سابقه نداشت !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصری دیگه داشتم دیوونه میشدم بلند شدم شال و کلاه کردم و عسلم و بردم دکتر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر گل پسری دیگه به حساسیتهای من عادت کرده اینبار گفت واکنش عصبیه به واکسن و دوری از مادر .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید یه هفته صبر کنی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنده خدا شماره موبایلش رو به &quot;تو&quot; داد تا دیگه اینهمه راه تا اونجا نریم و تو اینجور موارد بهش زنگ بزنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مسئله من فقط شیرنخوردن فرشتم نیست مسئله من احساس گناهه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من فکر میکنم چون ۲ماه زودتر از مامانای دیگه اومدم سره کار ۲ ماه به پسرم ظلم کردم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اگر مرخصی زایمان ۴ ماه بود شاید این حس رو نداشتم !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم اون ۲ ماهی که قبل از به دنیا اومدن عسلم تو خونه بودم اشتباه کردم یا نه ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه درگیری فکری خیلی دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ . ن : دلم برای همه دوستای گلم تنگ شده . برای همه دوستام و وبلاگاشون . بی معرفت نشدم فقط یه چند وقت بهم فرصت بدید تا برگردم روی روال عادی . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 04:56:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=you-and-me&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>you-and-me</dc:creator>
<guid>http://you-and-me.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
