تبليغاتX
ناگفته هاي من و تو

ناگفته هاي من و تو

تا ۱۵۰ روز پیش

" تو " شبها که از سره کار میومد خونه خسته خسته بود

" تو " شبها که از سره کار میومد خونه فقط دلش میخواست روی مبل دراز بکشه و کنترل به دست کانالا رو بالا و پائین کنه !  کلافه 

 .

" تو "  همیشه منتظر یه فرصت برای خوابیدن و استراحت کردن بود

" تو " از ظرف شستن متنفر بود

" تو " از پوشیدن روفرشی توی خونه متنفر بود

" تو " هیچ وقت دوست نداشت خونه نظافت کنه و تا جایی که میتونست از زیره باره شستن شیشه ها احیانا نزدیکای سال نو شونه خالی میکرد

" تو " جمعه ها دوست داشت تا لنگ ظهر ! بخوابه

" تو " از لبخند زدن برای عکس انداختن بدش میومد . حتی برای عکسای عروسیمون تنها تغییری که تو چهرش میداد دادن یه زاویه ۱ درجه به لبهاش بود که همین ینی لبخند ! 

" تو " از سبزی خوردن و پیاز خام و سیر متنفر بود  

و حالا

" تو " شبها که از سره کار میاد خونه سره حاله سره حال و ِآغوشش برای بغل کردن پسری بازه بازه

" تو " شبها که از سره کار میاد خونه فقط دلش میخواد که پسری رو بغل کنه و قربون صدقش بره 

" تو "  همیشه منتظر یه فرصت برای بیرون بردن پسری از خونه و بازی  کردن باهاشه  

" تو " هر شب تمام ظرفها رو میشوره تا من و پسری فرصت بیشتری برای با هم بودن داشته باشیم

" تو " توی خونه روفرشی پا میکنه تا وقتی توی فضایی که پسری بازی میکنه میره پاهاش تمیز باشه 

" تو  پریشب با وسواس زیاد شیشه های اتاق خودمون و اتاق پسری رو برق انداخت چون شنید که در طول روز مادر بزرگ پسری گل آقا رو میبره پشت پنجره تا بیرون رو نگاه کنه  

" تو " جمعه ها قبل از من و پسری بیدار میشه

" تو " وقتی پسری رو تو آغوش میگیره تا از دوتاشون عکس بندازم از ته دل میخنده

" تو " از سبزی خوردن و پیاز خام و سیر هنوزم متنفره ! احتمالا تا وقتی که قراره از خواصشون برای پسری تعریف کنه !؟ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:14  توسط من ( خانوم خونه )   | 

گاهی من و "تو" توی یه روز دو تا پست میذاریم و فردا و پس فرداشم آپ میکنیم .گاهی هم چندین و چند روز پستی نداریم و خونه مجازیم همینجا یه گوشه خاک میخوره .

تا حالا شده نوشتنتون نیاد ؟ منم الان همون طوریم . الان بخوام در مورد پسملی و کاراش بنویسم ۱۰ صفحه نوشتنم میادا ولی در مورد بقیه مسائل فعلا حرفی ندارم.

تنها مطلبی که باعث شد الان بیام و یه پست بذارم این بود که بگم :

این روزها همه این این دو تا  آهنگ  رو گوش میکنند .شما چطور ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:30  توسط من ( خانوم خونه )   | 

کاش موسوی هم همین کاری رو میکرد که عبدالله انجام داد و ۱۸ میلیون ایرانی رو  سرخورده نمیکرد !
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:28  توسط من ( خانوم خونه )   | 

بازم این شعر اشنا رو زمزمه میکنم

گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم به زیر ضربه های تبرها تان زخمدار است؛ با ریشه چه می کنی ؟

گیرم که در این کنج بام نشسته در کمین پرنده ای با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنی ؟

گیرم که می بری ، گیرم که می زنی ، گیرم که می کشی ! اما با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنی؟

خدایا کسانی که امروز باتوم خوردن و طعم گاز اشک آور رو چشیدن خواهر ها و برادرهای پاک و معصوم منند . مراقبشون باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:50  توسط من ( خانوم خونه )  

اگر این پارازیتهای کذایی برای همه باعث ضرر و زیان شده و میشه ولی به جاش برای تولید کننده های سریالای تلویزیون شدیدا منفعت داشته و داره .

وقتی نتونی" اخبار" ببینی و "امروزیها"  و "بلور بنفش" و "تخته گاز" و "کوک" خط خطی بشه !!! چاره ای نداری جز اینکه داستان بهزاد و یلدا و روشنک و رامین رو پی بگیری یا بشینی به کارای شکور و پری خانوم بخندی! البته اگر یادت مونده باشه که ساعت ۷ و نیم به جز برنامه "نوبت شما" برنامه دیگه ای هم میشه دید و بزنی کانال ۳ ممکنه موفق بشی یه سریال درست و حسابی ببینی و حداقل دو تا کلمه حرف حساب از " مسافران" بشنوی !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:16  توسط من ( خانوم خونه )   | 

ممنون از تک تکتون برای همراهیتون

راستش اون همکارم فیلد کاریش به من نمیخوره و از این بابت که از نیومدن من سودی ببره مطمئنم . ولی از اینکه مغز درست و حسابی داشته باشه که حرفاش رو قبل از بیرون اومدن از دهنش مزمزه کنه . نه !

چون مطمئن بودم که حرف دلش رو بدون توجه به حال من داره میزنه بیشتر خودم رو سرزنش کردم و ناراحت بودم .

این روزا دارم با فکرایی مثل اینکه من ساعت کاریم خیلی کمه و این یه حسنه بزرگه یا پسری که از صبح تا وقتی من برم ۲-۳ ساعت بیشتر بیدار نیست و بقیش رو خوابه یا اینکه من تو زمان دوریم از پسرم کسی رو پیشش دارم که نه به اندازه من ولی خیلی خیلی دوسش داره آروم میکنم

چه میدونم این فکرا رو هم نکنم چیکارکنم ؟

هر روز با وجودی که "تو" ازم قول میگیره که با احتیاط برم و بیام و به فرشته ای که تو خونه منتظرمه  فکر کنم ولی ظهر که میشه همین که کارت ساعت زنی رو توی دستگاه میکشم و انگشتم رو میذارم تا ساعت خروجم ثبت بشه انگار مسابقه بزرگم شروع میشه و من و زمان برای بردن با هم رقابت میکنیم .

سوار ماشین میشم و کمر بندم رو میبندم و دیگه این من نیستم که تا خونه رانندگی میکنم . یه مادر مشتاق و سراپا نیازه که برای رسیدن به فرشتش ناخداگاه پای راستش روی پدال گاز سنگینی میکنه و هر چی جلوش خلوت تر باشه سنگینی پاش بیشتر و بیشتر میشه تا وقتی صدای بوق .... بوق .... بلند بشه و این یعنی یا پات رو سبکتر کن و یا ممکنه پلیس بزرگراه کلا ماشینت رو بخوابونه ....

گاهی خودم هم تعجب میکنم ازاین همه عجله و سرعت تو رسیدن .طوری که مسیری که حداقل نیم ساعت زمان میبره تا طی بشه گاهی ۱۵ یا ۲۰ دقیقه ای طی میکنم و میرسم . به محض اینکه ماشین رو میذارم توی پارکینگ و خودم میرم توی آسانسور همینکه آسانسور فاصله طبقات رو میگذرونه تا به طبقه سوم برسه منم در حال باز کردن بند کفشام و دکمه مانتوم هستم تا به محض رسیدن بتونم دستام و بشورم و گل خوشگلم رو زودتر وزودتر و زودتر بغل کنم ....

درنظر بگیرید وقتی میرسم بالا یکی پشت در آسانسور منتظر باشه .میبینه یه خانومی کیفش زیر بغلشه و دکمه های مانتوش بازه و هنوز دولا دولا داره با سرعت بند کفشاش رو هم باز میکنه و شلخته وار میاد بیرون .... شما باشید چی فکر میکنید؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:44  توسط من ( خانوم خونه )   | 

یکی از همکارام اومده میگه:

کوچولو چطوره ؟

گفتم خوبه ممنون

میگه چطوری دلت اومد بذاریش و بیایی سره کار ؟

هیچ چی براش مادرنمیشه .... چطور دلت میاد ؟

از خودم متنفر که بودم الان منزجرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:50  توسط من ( خانوم خونه )   | 

دیروز فرشته کوچولو به روش خودش و اونطوری که خودش دوست داشت و دستور داد شیرش رو خورد و من بازم غرق لذت شدم .

 لذت اون لحظه ای که پسملی در حال خوردن شیر سرش روبه سمتم برمیگردونه و لبخند شیرین و خوشگلش رو تحویلم میده باهییییییییییییییییییییییچ کلامی قابل وصف نیست .

من تو اون دو روز که فرشتم باهام قهرکرده بود خداخدا میکردم فقط یه بار دیگه با آرامش شیر بخوره و یه لبخند هر چند کوچولو تحویلم بده تا آرامش بهم برگرده .

خیلی سخت بود خیلی

فکر اینکه نکنه دیگه تو بغلم نیاد یا دیگه شیر نخوره یا ... داشت دیوونم میکرد

مقصر خودم بودم که به خاطر  عشق زیادم به پسری تو این ۴ ماه نذاشتم هیچ کسی به غیر ازخودم کاراش رو بکنه و دوست داشتم فقط خودم درخدمتش باشم . باید زودتر ازاینا با مامانم تنهاش میذاشتم تا کم کم عادت کنه . البته مامان تقریبا هر روز میومد خونمون دیدن عسلک ولی اینکه باهم تنها باشن و کسی غیراز من باهاش حرف بزنه و بازی کنه و پوشکش رو عوض کنه خب فرق داره .

به هر حال از امروز میخوام زمان بیشتری با مامان باشم تا فرشته کوچولو عادت کنه و اذیت نشه .

دیروز مامان با قاشق به آقا گلی شیر داده بود که خب تا من برسم خونه خیلی کم خورده بود ( ۴۰ سی سی ) امروز قراره با شیشه بهش بده و خدا خدا میکنم که راحت تر از شنبه با شیشه کنار بیاد .

البته یه شیشه جدید براش گرفتیم که این یکی رو امتحان کنه .

 

شاید به نظر خیلی ها خنده دار باشه که مشکل بزرگ من و "تو" شده شیر نخوردن گل پسری و به خاطرش داریم غصه میخوریم . قبول دارم که باید خدا رو شکر کنم برای همه نعمتهایی که داریم و مطمئنا برای دونه دونش شاکرم .ولی به جرات میتونم بگم که نیاز مادر به شیر خوردن بچه بیشتر ازنیاز اون کوچولو هست و وقتی بعد از ۴ ماه وابستگی یه دفعه ببینی که عشق کوچولوت ازت رو برمیگردونه دیوونه میشی ....

پ . ن : ازراهنمایی همه دوستای گلم ممنون . مژگان جون کاری که گفتی رو انجام دادم و خیلی هم مفید بود .

پ . ن : تو این چند روز شنیدن صدای دوستای گلم برام کلی آرامش بخش بود .

 راحله .راحیل و سمیه عزیزم کلی با حرفاتون آرامش گرفتم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:35  توسط من ( خانوم خونه )   | 

دیروز ساعت ۹ دیگه دلم طاقت نیاورد و رفتم خونه . البته قبلش هر کی تو ادارمون اومد بهم گفت سلام یه شیشه آبغوره تحویلش دادم ....

گل پسرم یه کم شیر خورد ولی نمیدونم چرا دائم روشو برمیگردونه و یا میزنه زیر گریه یا اینور و اونور و نگاه میکنه . کاری که تا شنبه سابقه نداشت !

عصری دیگه داشتم دیوونه میشدم بلند شدم شال و کلاه کردم و عسلم و بردم دکتر

دکتر گل پسری دیگه به حساسیتهای من عادت کرده اینبار گفت واکنش عصبیه به واکسن و دوری از مادر .

باید یه هفته صبر کنی ...

بنده خدا شماره موبایلش رو به "تو" داد تا دیگه اینهمه راه تا اونجا نریم و تو اینجور موارد بهش زنگ بزنیم .

مسئله من فقط شیرنخوردن فرشتم نیست مسئله من احساس گناهه.

من فکر میکنم چون ۲ماه زودتر از مامانای دیگه اومدم سره کار ۲ ماه به پسرم ظلم کردم !

حالا اگر مرخصی زایمان ۴ ماه بود شاید این حس رو نداشتم !!!!

نمیدونم اون ۲ ماهی که قبل از به دنیا اومدن عسلم تو خونه بودم اشتباه کردم یا نه ؟

خلاصه درگیری فکری خیلی دارم

پ . ن : دلم برای همه دوستای گلم تنگ شده . برای همه دوستام و وبلاگاشون . بی معرفت نشدم فقط یه چند وقت بهم فرصت بدید تا برگردم روی روال عادی .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 8:27  توسط من ( خانوم خونه )   | 

فرشته من از دیروز تا الان شیر نخورده ...

دیروز صبح تا ظهر که  من سره کار بودم شیشه رو نگرفته و وقتی هم من رفتم خونه باهام قهرکرده و شیر نمیخوره

دارم دیوونه میشم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:28  توسط من ( خانوم خونه )   | 

از امروز اومدم سره کار

فقط مادرای شاغل میدونن من الان چه حسی دارم .....

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:23  توسط من ( خانوم خونه )   | 

پسری شده همه زندگی ما

میگم همه زندگیمون یعنی در حدی که حتی من و "تو" هر دومون امسال سالگرد ازدواجمون رو هم فراموش کردیم

هر دو

منتهی من زودتر یادم اومد که فراموش کرده بودیم . البته یک ماه بعدش یادم اومد اونم خیلی تصادفی !

فکر کردم وبلاگ پسری کی یک ساله میشه ؟ بعد یادم افتاد که ۲۹ مهر سالروز یک سالگی وبلاگش و سالروز یه روز فراموش نشدنی و شیرین برای من و "تو" هست .  تو همین فکرا بودم که یه دفعه یادم اومد واااااااااااااااااااااااای ۱۲ شهریور . ۱۲ شهریور گذشت و من و "تو " ....

حالا هر چی فکر میکنیم یادمون نمیاد که اون روز چیکار کردیم ؟

تازه نه تنها من و "تو" همه زندگیمون پسری شده که اطرافیان هم من و "تو" رو تو پسری خلاصه کردن . چون هر سال کلی پیغام تبریک از جانب اطرافیان برامون میرسید که امسال از اونم خبری نبود بلکه ما یادمون بیاد .

به هر حال خوشحالم که تو روزایی این تاریخ رو فراموش کردیم که غرق لذت بودیم  .

میوه شیرین زندگیمون رو امسال در کنارمون داشتیم و چی شیرین تر از این که در ۵ سالگی یه زندگی هدیه ناب خدا رو در آغوش بگیری .

عزیزترین مرد زمین با یک ماه تاخیر ۵ سالگیمون مبارک

پ . ن : داریم بزرگ میشیما !

پ . ن ۲ : شرمنده ولی به خاطر فراموشکاری به خرید کادو به مدت یک ماه محکوم میشی . از امروز شروع شد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:16  توسط من ( خانوم خونه )   | 

اگر به کسی پولی پرداخت کردید و اون جای بقیه پولتون یه "نقطه " بهتون داد . تعجب نکنید ۲۵ تومنی جدیده !

پ . ن : نصفه شبی اگر اینو نمی نوشتم خوابم نمی برد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:44  توسط من ( خانوم خونه )   | 

وقتی دیگه نمیتونی همه حرفات رو بنویسی ...

وقتی باید اول حرفات رو مزه مزه کنی و بعد اگر تلخ نبود و مشکلی نداشت تایپشون کنی ! ...

وقتی نمیتونی راحت و آسوده مثل سه ماه پیش که چند روزی آزا دی نوشتن داشتیم از دانشج و های شری ف و تهر ان بنویسی و بگی که چه کیفی میکنی وقتی میبینیشون و چقدر برای آیندشون نگرانی که چه بر سرشون میاد .

وقتی میبینی کلا همه وبلاگستان تقریبا تو سکوته و اون شور و حال گذشته دیگه نیست ...

وقتی دوستات چند هفته یه بار آپ میکنند ...

دیگه حرفی برای نوشتن باقی میمونه ؟

مجبوری فقط بنویسی : تا حالا شیر بستنی خوردید ؟ اگر مثل من عاشق بستنی همزده هستید من کشف کردم رو بستنی شیر بریزید خیییییییییییییلی باحال میشه . امتحان کنید .

مدیونید اگر امتحان کنید و به من نگید که امتحان کردید   حتی شما دوست عزیز ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:14  توسط من ( خانوم خونه )   | 

 لطفا به اینجا  و اینجا و  بعد هم اینجا  سر بزنید

برای شفای همه مریضها و مخصوصا جوجه کوچولوهایی که رو تخت بیمارستانن دعا میکنیم .

خدایا کاری کن که شونه هیچ پدری از غم کوچولوش نلرزه و اشک تو چشم هیچ مادری نیاد که سخت تر از این چیزی سراغ ندارم .

پ . ن : نگین عزیز ازم خواست که این لینکها رو تو وبلاگ بذارم . قبل از اون با خوندن خط به خط نوشته های این پدر پشتم لرزید !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:1  توسط من ( خانوم خونه )   | 

اول مهر به تمامی محصلین و مدرسه رو های عزیز مبارک باشه

به هیچ عنوااااااااااااااااااااااان دلم نمیخواد جای شما باشم  

راستی ۱ مهر رو به دانشجویان عزیز هم تبریک میگم . قدومتون  به دانشگاه سبز باد 

این ماه برای من خبر دهنده روزهای پایانی مرخصی هست و از هر سال ازش بیزارترم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:12  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- این بلاگفا هم دیگه شوووووورش رو در آورده ها . بازم شنبه با مکافات صفحه هاش باز میشد . یکی در میون وبلاگای بلاگفایی رو میشد خوند و کلا من یکی که تو صفحه مدیریت وبلاگ نتونستم بیام .

راهی برای انتقال آرشیو سراغ دارید . میخوایم نقل مکان کنیم .

--- میگم برای کسی که تو خونه نشسته و میخواد تفریحی یه برنامه تلویزیونی نگاه کنه شکنجه ای هم بالاتر از دیدن برنامه های صدا و سیما هست ؟ 

--- دیگه اینکه  اینجا و اینجا  هم که معرف حضورتون هست ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:17  توسط من ( خانوم خونه )   | 

این یه آپ تند و و زود و سریع و پسملی خوابه الان بیدار میشه باید زودی برمه .

-- اول اینکه دوستای گلم اگر به کسی پسورد پست خصوصی رو ندادم دو دلیل داشته یا اینکه یادم رفته بدم و حتما اگر برام کامنت بذارید بهتون رمز رو میگم و یااینکه شما وبلاگ نداشتید .

-- خب بریم سره مسائل مهم روز :  یه کم از تجارب جدیدم بگم که شاید برای بعضی از دوستانی که میخوان بچه دار بشن یا الان یه کوچولو دارن استفاده بشه . اینایی که مینویسم شاید خیلی مسائل مهمی نباشه ولی من برای رسیدن به این تجارب کلی موهام سفید شده  

اول از همه در مورد پوشاک نی نی گولوها باید بگم که برای لباس تو خونه کوچولوهاتون بهترین مارکی که میتونید استفاده کنید ( البته بین مارکهای ایرانی : به آوران و آشور و تاپ لاین و آدمک و ... ) از همه بهتر و جنس دار تر اول آدمک و بعد به آوران هست . به من خیلیها مارک آشور رو پیشنهاد کرده بودن و منم تا سایز ۴ از آشور گرفته بودم . یعنی چند دست سایز صفر چند دست سایز یک و ... ولی اصلا از آشور خوشم نیومد و هم بد برشه و هم زودی دون دون میشه !  ولی آدمک هم برشش بهتره و هم جنسش . به آوران هم خیلی طرحهای قشنگی داره .

بعد در مورد پوشک که من مارکهای هاجیز . جان ب ب . جوی فول  . مبارک . مای بی بی . ماما و صد البته پمپرز رو تا امروز که رادین ۸۸ روزشه امتحان کردم !!!!

عرضم به خدمتتون که بعد از پمپرز بین مارکهای خارجی هاجیز از همه بهتر و سبکتر و لطیف تر و با قدرت جذب بالاتریه و تو مارکهای ایرانی ماما واقعا محشره . یعنی هم پشت و جلوش کش داره و پای بچه رو اذیت نمیکنه و هم قدرت جذبش عالیه .

تجربه بعدی در مورد مولتی ویتامینه که دکتر گل پسری اصرار داره حتما از مولتی ویتامینه ایرانی استفاده کنیم و خارجیهاش معلوم نیست چی توش ریختن ! پسر ما که الحاوی رو خیلی بهتر از بقیه میخوره و این نشون میده که الحاوی از همه خوشمزه تره !

در آخرم یه تجربه و دو تا سوال از مامانای دیگه :

گل پسری کلا به پستونک علاقه نشون میده و وقتی میخواد بخوابه اگر پستونک دهنش نذاریم دستای خوشگلش رو مک میزنه و انقدر این کار و میکنه تا خوابش ببره . تو خواب هم همینطور دهنش رو به حالت مک زدن تکون میده . به همین خاطر با مشورتی که با دکترش داشتیم براش پستونک خریدیم تا اینجور وقتا که نیاز به مک زدن داره بذاریم دهنش .

اول از همه براش پستونک "ناک " گرفتیم که ارتودنتیک بود و برای اینکه مدل فک مشکل پیدا نکنه طراحی شده بود ولی روی لپای آقا گلی جا مینداخت و ما میترسیدیم کبود بشه پس رفتیم " اونتا" خریدیم که بدنش صاف بود و جا نمینداخت ولی ارتودنتیک نبود و پسری هم تا میذاشتیم دهنش تف میکرد بیرون . بعد رفتیم ب ب دور گرفتیم که هم ارتودنتیک بود  هم بدنش صاف بود ولی وقتی میذاشتیم دهنش قسمت بالای بدنش میرفت روی مماخش و اذیتش میکرد  خلاصه در نهایت چیکو براش گرفتیم که هم ارتودنتیکه و هم بدنش صافه و هم قسمت بالاش  قوس داره که مماخ رو اذیت نکنه . ولی ... ولی وقتی گذاشتم استریل بشه رنگ پستونک سرش عوض شد !!!!!! خدااااااااااااااااااااااااا یعنی من هنوز نمیدونم کدوم رو استفاده کنم

حالا دو تا سوال اولا اینکه آیا پستونک رو باید استریل کرد یا من اشتباه میکنم ؟ یعنی لاستیک سرش با این کار خراب میشه آیا ؟ این چیکو که اولش خردلی بود بعد از استریل زرد شد !!!!! دوم اینکه مامانایی که به نی نی هاشون پستونک میدن کدوم رو استفاده میکنن ؟

-- خب این تجاربم بار پیام های بازرگانی داشت به مقدار زیاد .

-- تو این مدت که در مورد پسر گلمون تو این وبلاگ مینویسیم چند نفر از دوستامون ( تو دنیای حقیقی نه مجازی )  از روی اسم پسرمون  به هویت من و "تو" پی بردن و یه جورایی پیدامون کردن  همونطور که تو یه پست دیگه نوشتم با اینکه هدف من و "تو" از اینکه با اسم مستعار مینویسیم و اسمای خودمون رو اینجا نمینویسیم این بوده که دنیای مجازی و واقعی رو با هم قاطی نکنیم و اینجا فقط مجازی باشیم و میشه گفت دوست نداشتیم حداقل برای آشناهایی که تو دنیای حقیقی داریم شناخته بشیم ولی به این دوستای عزیز خوش آمد میگم و امیدوارم به زودی به جمع دوستان وبلاگ دار مجازیمون بپیوندن

این هم یه خوش آمد گویی بود و هم دعوت برای نوشتن

--- دیگه دیگه اینکه دلم میخواست یه آپ طولانی داشته باشم در مورد روزه و روزه گرفتن و روزه خواری ! ولی واقعیتش باور کردم که همونطور که تو جامعه خفقان هست و نمیشه هر حرفی رو زد اینجا هم نمیشه .... فقط اینو میگم که داریم کم کمک یا شایدم سریع برگشت میزنیم به سالهای ۶۰ و ۶۱ و فکر کنم همونطور که نمیشه کنار جاده تو ماه رمضون چایی خورد و گلویی تازه کرد و روزه خوار به حساب میاییم و باید به گشت نیروی انت ظامی جواب پس بدیم که چرا یه مسافر که تو جاده ای که فقط مسافر ازش میگذره ! نمیتونه چایی بخوره یواش یواش باید ... ولش کن اینم نمینویسم !

پ .ن : صنم جان کامنتت رو خوندم . منم امیدوارم به زودی همدیگه رو ببینیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:36  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- ما هستیما همین طرفاییم

--- به به مطلب رمز دار  . شده پست سفید هم آپ کنم ولی یه بار رمز دار مینویسم ببینم چه مزه ای میده . مردیم از حسودی انقدر این پرشینیا خصوصی گذاشتن ما نذاشتیم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:45  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- دو روزه دیگه گل پسر اولین واکسن سه گانش رو باید بزنه و من از همین الان استرس دارم !

--- با وجود هواخوری هفته گذشته هنوزم من و آقا گلی خونه نشینیم و به خاطر گرمای هوا از خونه بیرون نمیریم . البته از تاریکی شب و خنکای بعد ازظهر میشه استفاده کرد که معمولا چون  عسلی صبح تا بعد از ظهر پا به پای مامانش بیداره و همدم و هم صحبت مامانیشه بعدازظهرا یه کم بد اخلاق میشه و تنها چیزی رو که دوست داره نشستن رو وان پادشاهیش ! تو حمومه . به طوری که به محض اینکه میخواییم از حموم بیاریمش بیرون گریه و جیغ و هوارش شروع میشه .

دو بار تو هفته گذشته بعد از حموم بردیمش بیرون که هم من یه کمی هوا بخورم و هم آقا گلی تو ماشین بخوابه . یه بار رفتیم سمت ملاصدرا و "تو" از " منصور" دو تا بستنی خرید تا با هم تو ماشین بخوریم . نشون به اون نشون که تا "تو" بره بستنی رو بخره و بیاد گل پسر از خواب پرید و شروع کرد به گریه کردن تااااااااااااااااااااااااااااا وقتی بستنیامون شد آب بستنی !

یعنی پسرم میگه اگر من و بیرون میبرید توقف نداشته باشید فقط حرکت . حتی پشت چراغ قرمز یا تو ترافیک هم خوشم نمیاد بمونیم . فقط برید !

یه بار دیگه هم رفتیم بیرون که شام بخوریم . جلوی رستوران " تو" ماشین رو روشن گذاشت و رفت تو غذا رو گرفت اومد نشست تو ماشین دو تایی خوردیم ( همون جلوی رستوران خوردیم که رستوران رفتن رو شبیه سازی کرده باشیم   )

تو همه مدت هم ماشین روشن بود که آقا گلی فکر نکنه یه موقع ما جایی توقف داریم .

--- در مورد پوشک هنوزم من در حال امتحان کردن مارکهای مختلفم  یواش یواش تو این زمینه برای خودم یه پا استاد میشم . از هر کدوم هم بالاخره یه ایرادی پیدا میکنم که برم سراغ یه مارک دیگه . یکی نیست به من بگه بابا تو که میخوای فقط پمپرز استفاده کنی مگه مجبوری یه دور کل مارکهای تو بازار رو امتحان کنی و روی هرکدوم یه ایراد بذاری ؟ خب همونو استفاده کن دیگه .   آخرین پوشکی که خریدیم " هاگیز " ( هاجیز؟ ) بود . یعنی هست . خیلی خوبه ها خیلی نرم و لطیف و خوشگل و ملوسه و خیلی هم قدرت جذبش بالاست ولی وقتی میخوام عوضش کنم حس میکنم لایه روییش یه کم نمدار شده !!!!!!!!!!!!!  حالا من اینطوری فکر میکنم یا نه رو نمیدونم . فقط میدونم که یه کم نمداره ؟! حالا اگر کس دیگه ای استفاده کرده و راضی بوده بهم بگه .

پ . ن : روز اولی که من و "تو" این وبلاگ رو ساختیم از اسمهای مستعار "من" و "تو" استفاده کردیم تا هم راحت تر بنویسیم و بدون ترس از شناخته شدن تو دنیای واقعی حرفامون رو بزنیم و هم دنیای واقعی رو با دنیای مجازی قاطی نکنیم .

ولی امروز که هم با به دنیا اومدن پسر عزیزمون اسمش رو تو تمام پستامون مینویسیم و هم تو وبلاگ پسرمون با اسمهای خودمون مینویسیم کم کم تو استفاده از "من" و "تو" به جای اسمهای واقعیمون دارم شک میکنم .

به جز این شاید هم خوندن کامنت یکی از دوستان قدیم ( آناهیتای عزیزم ) که من رو شناخته بود و برام کامنت گذاشته بود من رو به این فکر انداخت که مستعار نویسی ما الان دیگه لزومی نداره .نه ؟ لزومی داره ؟ کسی هست که اسمای ما رو ندونه ؟ 

پ.ن ۲ : فقط دوماه دیگه مونده . من چطوری برم سره کار ؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:44  توسط من ( خانوم خونه )   | 

دیروز به دعوت مستانه برای دیدن پارک آب و آتش لبیک گفتیم و سه تایی راهی پارک شدیم .

آخ که بعد از ۲ ماه خونه نشینی و تقریبا  ۲۴ ساعته تو خونه بودن این هواخوری ( هواخوری بود دیگه ) چه کیفی داد . مخصوصا اینکه پسری هم برخلاف تصور من آروم و راحت خوابیده بود و فقط دم دمای برگشتنمون گرسنه شد و یه کم بهونه گیری کرد .

پارک خوبی رو هم برای اولین هواخوریمون انتخاب کرده بودیم که هم خیلی زیبا و جالب بود و هم خلوت و آروم . ( البته وسط هفته هم بود که این تو خلوتیش بی تاثیر نبود )  .

قبل از رفتنمون گل پسرم که تقریبا از صبح تا ۸-۹ شب خواب خرگوشی داره و کمتر پیش میاد که ۱ ساعت یه سره بخوابه آخ خوابیده بود آخ خوابیده بود . مگه بیدار میشد ؟ حالا ما هم میخواستیم هم پوشکش رو عوض کنیم و هم لباساش رو . "تو" هم برای این هواخوری ما زودتر از سره کار اومده بود خونه که مثلا زودتر بریم بیرون چون شب قرار بود خواهرم اینا بیان خونمون و باید زودتر برمیگشتیم .

خلاصه بعد از اینکه بالاخره بیدار شد و ما لباساش رو عوض کردیم و خودمون هم آماده شدیم که از در بریم بیرون متوجه شدیم که بعععله آقا گلی فرصت رو غنیمت شمردن و پوشکشون رو مزین کردن .

دوباره از اول ... پوشکش رو عوض کردیم و د بدو که رفتیم .

از روی آدرسی که مستانه داده بود خیلی راحت پارک رو پیدا کردیم و رادین رو در حالی که خواب خواب بود توی کالسکه بردیم توی پارک .

اونجا هم چون خنک بود و نسیمی هم میوزید شرایط برای خوابیدن پسری بیشتر محیا بود و بیشترش رو تو خواب گذروند تا بیداری . ولی همین که بچم از خونه اومد بیرون و یه کمی خیابون ! دید خودش خیلی خوشحال کننده بود . البته فکر کنم برای بیرون بردن آقا پسری یه کم زود اقدام کردیم و هنوز برای پارک رفتنمون زود بود .

قبل از زایمان چند بار تو خیابون بهار و چند جای دیگه من مادرایی رو دیدم که نوزادای خیلی خیلی کوچیک ( مثلا چند روزه ) رو با خودشون آورده بودن خرید . به "تو" میگفتم اینا چطور دلشون میاد تو این هوای آلوده بیان بیرون و این کوچولوهای نازکتر از گل رو هم با خودشون بیارن .

دیروز وقتی هر کی از کنارمون رد میشد با جملات  آآآآی گوگولی . واای نازی . اینو ببین چقدر کوچولوه روبرو میشدیم من و "تو" فکر کردیم نکنه برای پارک اومدن زود بود ؟

به هر حال بهتون توصیه میکنم شما هم یه بار به این دعوت لبیک بگید بد نمیگذره .

پ. ن : از بعد از عید که تو اتوبان همت سره خروجی مدرس درست روبروی ساختمان کشتیرانی اون پایه های فلزی بزرگ رو کار گذاشتن هر وقت از اون قسمت رد میشدیم برامون سوال  پیش میومد که این پایه ها برای چی کار گذاشته شده ؟ دیروز متوجه شدیم که این پایه های یه پله که  خروجی از پارک آب و آتش ایجاد میکنه به سمت یه کره که اون سمت بزرگراه همته و احتمال میدیم که سینما ۲۰۰۰ بشه در آینده .

پ . ن ۲ : اگر به ساعت پست من نگاه کنید مشخص میشه که چه شب زنده داری شدم من ! 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:57  توسط من ( خانوم خونه )   | 

- از همه دوستانی که برای انتخاب پوشک راهنماییم کردن ممنونم . از دیروز دارم جوی فول استفاده میکنم برای پسرمون و واقعیتش از اینم راضی نیستم . نسبت به پمپرز خیلی خیلی خشک و سفته . و البته فکر کنم یه سایز کوچیک هم گرفتیم یعنی سایز ۲ گرفتیم ولی کناره هاش با زور به هم میرسه . خلاصه ۶۶ تاش که تموم بشه سری بعد ماما رو امتحان میکنم .  خوبه دیگه همینطوری تنوع هم پیش میاد .

- یواش یواش به سبک جدید زندگیمون عادت کردم و با اینکه من و پسری به جز چند باری که دکتر رفتیم و یه بار که هفته پیش شام رفتیم بیرون بقیه روزها از صبح تا شب تو خونه بودیم و یه جورایی بیرون رفتن جزو آرزوهای دور و دراز شده برام ولی نسبت به هفته های گذشته خیلی بهترم . آخه هفته های پیش از تو اتاق خوابمون هم بیرون نمیومدم و از صبح که "تو" میرفت سره کار تا شب که برمیگشت تو اتاق بودم و نهایت برای غذا خوردن یا شستن آقا گلی از اتاق بیرون میومدم . مدلم خیلی جدیده :)))

- از الان برای آخر مهر ماه عزا گرفتم . واقعا نمیدونم چطور باید سره کار برم ؟؟؟؟؟ من نمیخوام برگردم سره کار . من نمیتونم پسرم رو به کسی بسپارم و خودم از صبح تا ظهر پیشش نباشم واقعا نمیتونم .

هی سعی میکنم بهش فکر نکنم و بذارم تا زمانش برسه و اونوقت تصمیم گیری کنم ولی نمیتونم و دائم فکرم رو به خودش مشغول میکنه . از تصور اینکه کس دیگه ای بجز من کارای پسرم رو انجام بده اعصابم خورد میشه . گفتم که حسود شدم !

- در آخر میخوام بگم که من از امروز به بعد امکان نداره برای فیلمی که شریفی نیا توش بازی کرده سینما برم یا حتی تو تلویزیون همچین فیلمی رو تماشا کنم .

نه برای اینکه تو جایی حضور داشته که برخلاف عقاید من بوده بلکه به خاطر اینکه در جایی حضور داشته که تا امروز حضور پیدا نمیکرد و این کارش عین یه دهن کجی به میلیون ها آدم بود . در مورد نجفی کلا نظری ندارم چون از قبل هم ازش خوشم نمیومد ولی در مورد شریفی نیا الان ازش متنفرم .

- راستی من امروز کشف کردم که جزو ملت ایران نیستم شما چطور ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 21:56  توسط من ( خانوم خونه )   | 

هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمينی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد

                                                  احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:44  توسط من ( خانوم خونه )  

  ************* کامنتها رو جواب دادم  **************

من از رئیس خانواده برای مدت کوتاهی اجازه گرفتم که بیام و یه پست بذارم . البته اجازه من برای مدت محدودیه و بستگی داره رئیسمون کی صدام کنه !

اگر رخصت بده میخوام به همه دوستام هم سر بزنم .   اگر براتون کامنت نذاشتم بدونید به خاطر ذیق وقت بوده .

اول از همه چند تا سوال :

-- کسی میتونه به من یه مارک خوب برای پوشک معرفی کنه که هم حساسیت نده و هم قدرت جذب بالا داشته باشه .

تا امروز برای پسری " پمپرز" استفاده میکردیم . تا دیروز سایز ۱و از دیروز تا حالا سایز ۲ ولی چون مصرف پسرمون بالا رفته و تقریبا یه بسته ۲۷ تاییش رو تو دو روز استفاده میکنه زیاد برامون مقرون به صرفه نیست و من ترجیح میدم تا خیلی عادت نکرده یه مارک دیگه رو جایگزین کنم .

قبل از تولد گل پسری من براش " مای بی بی " !!! هم خریده بودم ولی وقتی بازش کردم از دیدنش احساس پخته شدن بهم دست داد چه برسه استفاده کردن اش . یه مارک ترک هم یه بار گرفتیم ۷۲ تا توش داشت ولی فقط ۲-۳ تاش رو استفاده کردیم و به علت پس دادن خیلی زیاد و هی لباس شستن قیدش رو زدیم ... به هر حال خوشحال میشم اگر یه مارک خوب بهم معرفی کنید .

-- از یک ماهگی آقا گلی که ۳ روز پیش بود میتونیم براش " گریپ میکسچر " استفاده کنیم . دکتر بهم گفت نیم ساعت قبل از شیر دادن بهش بدیم ولی روی بروشور داخل جعبه نوشته بعد از غذا استفاده بشه . حالا نمیدونم باید قبل از شیر بدم یا بعد از شیر ؟ ( نهایت اعتماد به دکتر ! )

-- خب این دو تا سوال فعلا علی الحساب تا بعد

-- تازگیها حسهای غیر طبیعی رو دارم تجربه میکنم که برای خودم خیلی جالب و غیر عادیه . مثلا یکی از مهمترین حسهایی که دارم حس حسادت در مورد مادر بودنمه .

غیر عادیه نه ؟

 حس حسادت در مورد مادر بودن یعنی دوست دارم پسرم فقط مال خودم باشه و در محبت کردن و حس مادرانه داشتن کسی با من سهیم نشه ! حتی وقتی خواهرم یا مادرم باهاش حرف میزنن و قربون صدقش میرن یا می شورنش یا هر کار دیگه ای ناراحتم میکنه و حس میکنم مالکیتم به خطر افتاده !!!! خودم هم از گفتن اینا خجالت میکشم ولی واقعیته دیگه ! اینجا نگم کجا بگم ؟

یا حس دیگه ای که دارم حس مقصر بودن و همیشه اشتباه کردنه . یعنی فکر میکنم وظایف مادرانم رو درست انجام نمیدم و دائم دارم اشتباه میکنم . یه جور حس تو سری خوردن اعتماد به نفس !

در صورتیکه تمام تلاش خودم رو هم دارم میکنم که درست رفتار کنم ولی حسه دیگه کاریش نمیتونم بکنم ! شاید این حسم به خاطر اینه که از روز دهم تولد پسری که مامان از پیشمون رفت به قول خودش چشم سفیدی کردم و نرفتم خونشون و تنها موندم خونه . خب بچه اول و ناواردی و تنهایی تاثیر بدی روی آدم میذاره . البته مامانم و خواهرام در طول روز بهمون سر میزدن ولی اینکه بدونی دائم یه نفر رو کنار خودت داری که از تو وارد تره و اشتباه نمیکنه حس اعتماد به نفس آدم رو تقویت میکنه . که من متاسفانه نداشتم .

نرفتنم خونه مامان اینا بیشتر برای این بود که اینجا تو خونه خودمون همه شرایط رو برای گل پسرمون آماده کرده بودیم . از دمای محیط و وسایل راحتی خودم و پسرم و حتی "تو" شیر روشویی رو برای اینکه راحت تر گل آقا رو بشورم عوض کرده بود و این شرایط تو خونه مامان اینا مهیا نبود ! خلاصه اینطوری شد که اونطوری شد .

 

-- از پسر گوگولیمون بگم که حسابی بغلی شده و دائم دوست داره بغلش کنیم و تو خونه راه بریم . یه موقعایی که سره حال باشه گردنش رو صاف میکنه و عین موش همه جا رو نگاه میکنه و مواقعی که خوابش میاد همون جا روی شونمون میخوابه . البته حواسش هست که حتما راه بریم و خدایی نکرده یه موقع جایی برای خستگی در کردن نشینیم .  البته از شوخی گذشته بیشتر وقتایی که دل درد داره یا باد گلو داره و تو معدش مونده بهونه میگیره وگرنه خیلی آرومه . اون وقتا هم خودمون بلندش میکنیم و برای تسکین دردش راش میبریم .

یه سری از دوستامون به ما آموزش دادن که برای اینکه از بغلی بودن در بیاد چند بار بذارید گریه کنه و سمتش نرید یا فقط باهاش حرف بزنید تا آروم بشه . اینطوری از عادت میوفته  آخه مگه میشه ؟ یه جوجه کوچولوی ملوس گریه کنه و ما بشینیم نگاهش کنیم ؟ اونم وقتی هر ثانیه ولوم رو بالاتر میبره و ممکنه از گریه سرخ بشه ؟

 

-- میگم فرق آروغ زدن بچه ها و بزرگترا میدونید چیه ؟

.

.

.

بزرگترها وقتی آروغ میزنن لنگه کفش و دمپایی سمتشون پرتاب میکنیم . ولی بچه ها ( مخصوصا نوزادا ) وقتی بعد از یه ربع رو شونه گذاشتن و راه بردنشون آروغ میزنن جمیعا میگن " آخیش " راحت شدم  قربونت برم من !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط من ( خانوم خونه )   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:48  توسط من ( خانوم خونه )   | 

 **** کامنتها رو جواب دادم یادتون نره بخونید :) *****

سلام

یه سلام بلند و بالا به همه دوستای عزیزم

اول از همه بابت مهربونی و محبت تک تکتون که تو این مدت به فکرمون بودید و برامون کامنتای پر انرژی گذاشتید یه دنیا ممنونم . خیلی دوست داشتم برای تک تک کامنتهای پرمحبتتون جوابی بنویسم و تشکر کنم ولی به خاطر اینکه فرصتش پیش نیومد اینجا از همه تشکر میکنم .

فقط دو نفر دو تا سوال داشتن که به جای کامنت دونی اینجا جواب میدم . اول اینکه پرسیده بودید شبیه کی شده این گل پسر ؟

 والا خودمون هم هنوز تشخیص ندادیم ولی علما میگن که شبیه پدرشه . البته سفیدی و بوریش که صد در صد به پدرش رفته ولی چهرش  هنوز مشخص نیست !

دوم اینکه پرسیده بودید چرا پتوش صورتیه ؟!

 عکسایی که "تو" از پسملی کذاشته  عکساییه که تو بیمارستان همون روز اولی که به دنیا اومده بود یعنی دقیقا چند ساعت بعد از تولدش انداختیم و این لباسها و پتو لباسهاییه که تو اتاق عمل تن پسملمون کردن و ماله بیمارستان بود . اونا هم توجهی به جنسیت پسملی ما ننداخته بودن دیگه :)

 

مثل اینکه من تو نوشتن خاطرات بعد از زایمان از همه مامانا تنبل تر بودم و خودم هم نمیدونم چرا ولی واقعا فرصتش تا همین الان برام پیش نمی یومد و الان هم که دارم مینویسم "تو" خونه هست و خیالم راحته وگرنه فکر کنم که بازم یه چند قرنی طول میکشید تا من به دنیای مجازی برگردم .

بگذریم . خیلی خلاصه بگم که پسر عسلی همون طور که باباییش نوشته روز جمعه ساعت ۸ و ۴۵ دقیقه با سزارین به دنیا اومد و قدش ۴۹ سانت و وزنش ۳۴۲۰ گرم بود .

اتفاق جالبی که تو تولد پسرمون افتاد این بود که تاریخ دقیق تولدش ( تاریخ طبیعیش ) ۷ تیر ماه بود . و خب چون من قرار بود سزارین بشم باید یه مدت زودتر به دنیا میومد . دکتر براش تاریخ ۲۹ خرداد رو تعیین کرده بود و با اینکه روز جمعه بود ولی با اتاق عمل و بیهوشی هم هماهنگ کرد که مشکلی پیش نیاد . ولی من همش تو دلم ناراحت بودم که نکنه داریم عجله میکنیم و بهتر نیست تا ۱ تیر صبر کنیم تا هم پسرمون تیر ماهی بشه و هم تا اونجایی که میشه تو شمک مامانیش تپلو بشه .

تو همه مدت "تو" میگفت که تاریخ تولد دست من و تو نیست و مطمئن باش همون روزی به دنیا میاد که براش مقدر شده .

خلاصه من تا شب آخر هم با خودم درگیر بودم و جالبه تفکری هم که داشتم این بود که میگفتم طالع پسرمون رو ( که خردادی باشه یا تیری ) ما داریم تغییر میدیم !!!! و تو دلم نگران این مسئله بودم !!!سرتون رو درد نیارم شب ۲۹ خرداد بعد از اینکه ۵۰۰ تا عکس ۳ نفره و دو نفره انداختیم و کلی فیلم گرفتیم ساعت ۱ شب بازم به "تو" گفتم اگر مینداختیم ۱ تیر بهتر نبود ؟

اونشب خواهرم هم خونه ما مونده بود که صبح با ما بیاد بیمارستان .

نصفه شب حدودا ساعتای ۳ صبح رادین شروع کرد به لگد زدن و تکون تکون خوردنای شدید . طوری که تا اون شب تجربه نکرده بودم که انقدر شدید تکون بخوره . گفتم شاید به خاطر استرس زیادیه که دارم و سعی کردم بخوابم . ولی تا ساعت ۴ تکونهاش شدید تر میشد و قطع شدنی نبود . دیگه از ۴ به بعد خوابم برد و نفهمیدم که چی شد تا اینکه ساعت ۵ و نیم صبح با صدای ساعت بیدار شدیم که کارهامون رو بکنیم و بریم بیمارستان . من همین که اومدم از جام بلند بشم دیدم که بعللللللللله آقا پسری میخواد به من ثابت کنه که من برای تعیین روز تولدش کاره ای نیستم و همون طور که "تو" میگفت همون اتفاقی که مقدر شده میوفته . قابل حدسه که چه اتفاقی افتاده بود . کیسه آب پاره شده بود و باید سریعا و اورژانسی به دنیا میومد .  یعنی حتی اگر ما میخواستیم تا ۱ تیر صبر کنیم آقا گلی نمیخواست و دوست داشت همون ۲۹ خرداد به دنیا بیاد .

حالا "تو" هم با دیدن اون صحنه هول کرده بود و نگران و مضطرب شده بود . اون یکی خواهرم هم همون موقع اومده بود که با ما بیاد بیمارستان ...

خلاصه نفهمیدیم چطور لباس پوشیدیم و راه افتادیم . آقای پدر هم تا خود بیمارستان پاش رو ار روی پدال گاز ماشین برنداشت .

خلاصه رسیدیم بیمارستان و به جای اینکه برم تو اتاق و برای عمل آماده بشم یه سره رفتم اورژانس و همون جا صدای قلب جوجه رو چک کردن و بعد از پوشوندن گان و کلاه با ویلچر  بردنم اتاق زایمان تا دکتر برسه .

تا وقتی دکتر بیاد مامان و بابام و مادر و پدر "تو" و خواهر "تو" و مادربزرگم هم خودشون رو رسونده بودن و دو تا خواهرهام هم که با خودمون اومده بودن . این شد که وقتی از اتاق زایمان داشتن من و میبردن اتاق عمل با خیل عظیم استقبال کننده روبرو شدم که به عشق رادین خودشون رو رسونده بودن بیمارستان .

این رو بگم که تو تمام مدتی که تو اتاق زایمان خوابیده بودم و منتظر دکتر بودم برای تک تک دوستانم دعا کردم و اسم تک تکتون رو آوردم . برای سلامتی و سعادت و عاقبت به خیری همه و برای برآورده شدن آرزوی قلبی همه دعا کردم و گفتم اگر لایق باشم الان که دارم مادر میشم شاید دعاهام برآورده بشه .

بعد از اتاق زایمان هم یه راست رفتم اتاق عمل و خانوم دکتر مهربون و دوست داشتنی  اومد بالا سرم و جالبه که اونجا هم صحبت از موج سبز و همین صحبتهای عادی گذشته و ممنوعه الان بود . حتی تا لحظه ای که داشتم بیهوش میشدم با دکتر در مورد همین موضوع صحبت کردیم :)

وقتی به هوش اومدم و از ریکاوری منتقلم کردن به اتاق اولین چیزی رو که یادم میاد دیدن صورت خندون "تو" بود که نشون میداد استرس و نگرانیش جاش رو به حس لذت بخش پدر شدن داده و حرف خواهرم که بهم گفت نمیدونی چه پسر سفید و خوشگلیه !

همین دو تا انقدر آرامش بهم داد که دیگه درد بعد از عمل رو فراموش کردم .

اولین عکس  ها   ی را  دین رو هم که دیدید . این همون چهره معصوم و مظلوم و دوست داشتنی بود که من لحظه اول بعد از اینکه عسلم رو آوردن و تو بغلم گذاشتن تا بهش شیر بدم  ازش دیدم و دیگه لازم به توضیح نیست که وقتی بعد از ۹ ماه انتظار شیرین همچین دسته گلی رو تو بغلت میذارن چه حسی رو تجربه میکنی .

من و پسری  یک شب تو بیمارستان بودیم  و شنبه ظهر اومدیم خونه .

۱۰ روز مامان پیشمون بود و علاوه بر مامان خواهرهام هم کلی کمک حالم بودن . ولی بعد از ۱۰ روز که مامان برگشت خونشون تازه مزه بچه داری رو داریم میچشیم . البته بیشتر فکر میکنم "تو" داره مزش رو میچشه تا من :)

آخه من روزا خونم و میتونم کمبود خواب شب رو جبران کنم ولی "تو" هم شب تا صبح پا به پای من و گل پسری بیدار میمونه و تو عوض کردن پوشک و گرفتن باد گلوش با من چونه میزنه و هم صبح زود میره سره کار . همینه که حسابی داره مزه شیرین وجود بچه رو احساس میکنه .

برای من هیچ چیز لذت بخش تر از دیدن عشق ناب تو" به پسرش نیست که براش از جون و دل مایه میذاره و "تو"یی که منتظر کوچکترین فرصت بود تا بتونه بخوابه و استراحت کنه حالا با کمال میل و رغبت با هر تکون پسرمون از جا میپره و میره بالا سرش و چک میکنه ببینه وضعیت خوبی داره یا نه ؟ یا نصفه شب بلند میشه و بدون اینکه من بفهمم پوشکش رو عوض میکنه .

 به هر حال وضعیت جدیدی رو داریم تجربه میکنیم که شیرینیهاش خیلی خیلی بیشتر از سختیهاشه و میتونم بگم سختی و کمبود خواب و خستگیش هم شیرینه .

البته من هنوز تو وضعیت جدید یه کمی سردرگمم و هنوز خودم رو در نقش مادر پیدا نکردم ولی دارم نهایت تلاشم رو میکنم که همون طوری که دوست داشتم و آرزو میکردم از عهده این نقش بربیام .

به همین دلیل هنوز نتونستم زمان رو برای خودم مدیریت کنم و نشون به اون نشون که این پست در عرض یک هفته خط به خط نوشته شده و راستش نمیدونم کی قراره آپ بشه

اینم عکس زیبای خفته ما در ۶ روزگی

حذف شد

اینم خوش آمد گویی به روش موج سبزی

حذف شد

 

پ . ن : برای ندا .سمانه . لیلا . ساناز . گلاره و کلا دوستان عزیزی که آدرس وبلاگ نداشتن تو کامنت دونی جواب دادم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 18:58  توسط من ( خانوم خونه )   | 

سلام

من بعد از ۱۱ روز برگشتم  .

البته یه کوچولو دیگه فرصت میخوام تا با کلی مطلب و عکس از لحظه به لحظه حضور فرشته آسمونیمون تو زندگی من و "تو" برگردم  ولی ...

امروز تولد عزیزترین پدر دنیاست و نمیشه بدون نوشتن و تبریک گفتن از این روز گذشت

 
بابایی مهربون و دوست داشتنی . نازنین ترین شوهر دنیا  . دوست داشتنی ترین دوست من . صبورترین سنگ صبورم . همدم همه لحظه های تلخ و شیرین زندگی تولدت مبارک
 
من و پسملی یه دنیا دوست داریم
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:35  توسط من ( خانوم خونه )   | 

 

فرشته پاک من

نازنینم

لحظه لحظه این ۹ ماه رو به فکر تو ، به عشق تو ، با لمس تو و با حس تو در وجودم پشت سر گذاشتم .

پسر گلم ۹ ماه در بطن من رشد کردی و با بزرگ شدنت به من زندگی دادی .با شنیدن طنین زیبای قلبت به اوج رفتم و با حس اولین حرکت و زندگی درونم غرق لذت شدم و  نمونه عظمت خدا رو  در بطن خودم حس کردم .

تمام این ۹ ماه من میزبان فرشته پاک خدا بودم و تو مهمان عزیز وجود من .

 

عزیزترینم من تو رو با تک تک سلولهای وجودم تغذیه کردم تا رشد کنی و به تولد برسی و تو به من زندگی دادی تا به ملکوت برسم .

امروز

به پایان این سفر ۹ ماهه و آغاز سفری خوشایندتر و شیرین تر رسیدیم

من از این پس مادر می شوم و تو تمام زندگی من

۹ ماه من و تو با هم نفس کشیدیم و با هم زندگی کردیم و از این پس من برای تو .

برای ثانیه ثانیه با هم بودنمان و برای تمام لذتهای شیرینی که در این مدت تجربه کردم ، برای حس زیبای مادر بودن و برای داشتن فرشته ای چون تو خدا رو هزاران هزار بار شاکرم .

عزیزترینم از امروز بزرگترین آرزوی من سلامتی و سعادت توست

از خدا میخوام که همونطور که تا امروز کنارمون بوده از امروز به بعد هم تنهامون نذاره و همیشه پشت و پناهمون باشه .

رادینم همیشه زیباترین صفات رو برای عشق بیان میکنند و تو میوه عشق من و پدرت هستی پس لایق برترین صفاتی

با اینکه هنوز ندیدمت ولی میدونم زیباترین فرشته خدایی

پسر قشنگم اینو بدون که در لحظه لحظه این ۹ ماه و در حس تمام شیرینیهای بودن با تو پدرت همراهمون بوده و  ایمان دارم که حضورش در کنارمون لذت با تو بودن رو برای من صد چندان کرد . دیدن حس قشنگ و شیرین عشقش به تو و لحظه شماریش برای شنیدن صدای قلبت . برای دیدنت برای لمست . برای حس حرکاتت و الان برای دیدن گل روی ماهت به من آرامش و حس خوشبختی میده .

پس مثل همیشه برات مینویسم که دوست داریم یه دنیا

 

 برای دوستانمون :

 خدا بخواد جمعه صبح گل پسری دنیا میاد . خودم هنوز باورم نمیشه که بالاخره روز موعود که براش روز شماری و دقیقه شماری و لحظه شماری کردم داره میرسه .  حس عجیبی دارم که قابل  وصف نیست . دلهره و خوشحالی و ناباوری و بازم عجله رو با همدیگه تجربه میکنم .

 برامون دعا کنید . 

از ته دل بهترین آرزوها رو برای تک تکتون دارم . قراره گل پسر با سزارین به دنیا بیاد . نمیدونم دعای من قبل از بیهوشی همونقدر که میگن مستجاب میشه یا نه . ولی مطمئنا به فکر تمام دوستانم هستم و از خدا میخوام همه به آرزوهاشون برسن . مخصوصا دوستانی که منتظر نی نی کوچولوشون هستن . 

فعلا تا اطلاع ثانوی مسئولیت وبلاگ روی دوش "تو" میوفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:3  توسط من ( خانوم خونه )   | 

---  امرزو صبح که وبلاگ سارا رو خوندم دلم یهو هوررررررررری ریخت . یعنی ۱۷ روز دیگه منم یه همچین حسی رو تجربه میکنم .

  با اینکه دارم روز شماری که هیچی دقیقه شماری هم نه ثانیه شماری میکنم برای اون روز ولی بازم باورم نمیشه که به زودی پسرک شیرینم رو تو آغوش میگیرم .

---  پارسال شهریور ماه برای سالگرد ازدواجمون خودمون رو مهمون کردیم و یه ست حلقه خریدیم .یعنی من برای "تو" حلقه خریدم . "تو" برای من  حلقه های ازدواجمون رو هم که ۴ سال بود از دستمون در نیاورده بودیم گذاشتیم تو کمد برای یادگاری . حلقه "تو" همیشه برای تمام انگشتای من بزرگ بود و حتی تو انگشت شصت هم نمیتونستم نگهش دارم .

چند روز پیش بعد از مدتها که انگشترم رو از دستم در آورده بودم و به خاطر ورم این دوران تو انگشتم نمیرفت گفتم یه سری به حلقه قدیمی "تو" بزنم !

اول خواستم تو انگشت شصتم بذارم که نرفت ! بعد انگشت سبابه (صبابه ؟ ) رو امتحان کردم بازم نرفت . بعد میانی و ... در نهایت تعجب تو تنها انگشتی که راحت میره انگشت انگشتریمه ! این یعنی دست من و "تو" با هم یه اندازه شده  . به هر حال فعلا حلقه "تو" تو دست منه  

--- بالاخره خدا بخواد تا فردا پس فردا آخرین کاری که این ماه شرکت ازم خواسته بود رو تحویل میدم و تا چند ماه آینده میرم تو مود استند بای  البته از حالا برای ۲-۳ ماه آینده برام خواب دیدن  . امروز رئیس واحدمون زنگ زده و یه پروژه جدید رو برام توضیح میده . خودشم میگه الان نمیخواد انجام بدیا باشه برای ۲-۳ ماه دیگه !!!!!  بابا من تو مرخصیییییییییمممممممممم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:30  توسط من ( خانوم خونه )   | 

خوندن این  پست مهربانو رو بهتون پیشنهاد میکنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:20  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- سه شنبه وقت کمیسیون پزشکی داشتم . برای اینکه ببینیم این دو ماهی که تو خونه دارم میخورم و میخوابم در حقیقت از ۶ ماه مرخصیم کم میشه یا نه جدا استعلاجی میدن .طبق معمول این روزا که همه کارای من افتاده رو دوش "تو" سه شنبه رو مرخصی گرفت و با نماینده بیمه شرکتمون رفتن کمیسیون .

خدا الهی عوضشون بده که قبول نکردن و من باید جوجه کوچولوم رو تو ۴ ماهگی بذارم و برم سره کار .

جالبه مسئول جلسه یه خانوم دکتر بوده و انقدر بی رحم !

به هر حال مسئول بیمه شرکتمون به "تو" گفته وقتی برگشت سره کار براش تند تند استعلاجی مینویسیم که تا یه مدت یه خط در میون بیاد . حالا رو این حرفا میشه حساب کرد یا نه ؟ خدا داند .

مژگان عزیز برام کامنت گذاشته بود که برای این مدت از مرخصی استحقاقیم استفاده کنم . ولی مژگان جون من همش رو استفاده کردم و حتی یه روزم مرخصی ندارم

حالا با این وضعیت شما جای من بودید بازم کارای شرکت رو تو خونه براشون انجام میدادید ؟

آخه روزی که اومدم برای مرخصی چون تو شرکت جایگزین ندارم و میخواستم ۷ ماه سره کار نرم قبول کردم که کارای فوری و مهم رو از تو خونه انجام بدم و براشون بفرستم . حالا که فهمیدم دارم از مرخصی زایمانم استفاده میکنم دیگه حرصم میگیره که بخوام کاری براشون انجام بدم . هر چند که از اول هم فقط برای حفظ میزم تو محل کار قبول کردم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 17:19  توسط من ( خانوم خونه )   | 

 

--- این بلاگفا هم خوب داره میره رو مخخخخ ها ...

--- فی س بو ک هم که به سلامتی فی ل تر شد . برای دوستانی که میخوان رفع فی لتر کنن باید بگم که میتونن به جای یک .www از سه تا .www  استفاده کنند  . اگر بازم جواب نداد چهار تا رو امتحان کنید چون تا دیروز دو تاش هم جواب میداد ولی بعد فی ل تر شد

--- پست قبل رو پاک نکردم چون تک تک نظراتی که  میذارید برام عزیزن و دوست ندارم پاک بشن . فقط کمرنگش کردم که چشمم بهش نخوره . چون تصمیم ندارم تو عصبانیت بمونم

--- برای مرخصی هم در وضعیت هر چه پیش آید خوش آید قرار گرفتم

--- برای راحله عزیزم : یه دنیا ازت ممنونم که تو این دوران هر بار آمپر چسبوندم با حرفات دلگرمم کردی و بهم انرژی دادی

--- برای جوجه جونم : خودت میدونی که چقدر از دیدنت خوشحال شدم و چقدر دوست دارم که قبل از رفتنت بازم بتونیم همدیگه رو ببینیم  ولی بازم اینجا مینویسم که یه دنیا از دیدن یه دوست خوب مجازی خوشحالم . مخصوصا اینکه فاصلمون تو دنیای واقعی انقدر زیاد بود که امیدی به دیدنت نداشتم .

--- برای عطیه مامانی دینا گلی : ممنونم خانومی که تو تنهاییم کنارم هستی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 13:19  توسط من ( خانوم خونه )   | 

 

دیشب تماشای دور نهایی مسابقات یورو ویژن رو به دیدن دو قسمت آخر سریال "لاست " ترجیح دادم و تا ساعت ۳ نصفه شب با چشمانی نیمه باز منتظر شدم تا ببینم نتیجه این دوره چه خواهد بود .

فقط و فقط هم به خاطر حضور " آرش " که به عنوان نماینده آذربایجان همراه " آیسل" شرکت کرده بودند .

آهنگ " همیشه " که بارها و بارها  از شبکه های مختلف پخش شده و شعر و آهنگش برای " آرش " هست .

در آخر هم خرسند و خوشحال از اینکه بین ۴۲ کشور به رتبه سوم رسیدند رضایت دادم که برم بخوابم .

چون دیشب زحمت بیدار موندن تا ساعت ۳ رو به خودم دادم یه کمی از اخبار مسابقه رو امروز مینویسم :

- مرحله نهایی این رقابت،  در مسکو برگزار شد.

- نروژ در پنجاه‌وچهارمین مسابقه خوانندگی "یوروویژن" (Eurovision) به مقام نخست  رسید

-یوهانا، خواننده‌ی زن ایسلندی، با ترانه‌ی "آیا حقیقت دارد؟" (Is it true) به مقام دوم رسید

- و آرش، خواننده‌ی پاپ ایران، به همراه آیسل، خواننده‌ی زن آذربایجانی،با اجرای ترانه‌ی "همیشه" (Allways) در پایان با کسب ۲۰۷ امتیاز، سوم شدند.

روش رای گیری برای انتخاب برترینهاشون هم جالب بود . مردم هر کشور از طریق اینترنت یا اس ام اس رای خودشون رو اعلام کرده بودند و گزارشگرهای هر کشور بعد از تموم شدن رای گیری ۳ انتخاب اول مردمشون رو اعلام میکردن . برای انتخاب سوم ۸ امتیاز انتخاب دوم ۱۰ امتیاز و انتخاب اول ۱۲ امتیاز در نظر گرفته بودن . اینطوری امتیازات خواننده ها دائم در حال تغییر بود تا اینکه آخرین کشور رای مردمش رو اعلام کرد .

 

جالبه که سلیقه ملت های مختلف رو میشه اینطوری فهمید که مردم فلان کشور از چه تیپ موسیقی بیشتر  لذت میبرن .

مثلا ما ایرانی ها سبک موسیقی مورد علاقمون کلی با همین ملتی که به نروژ رای دادن و کم هم نبودن فرق میکنه و من یکی که آهنگ آرش و آهنگی که از ترکیه انتخاب شده بود و همینطور آهنگ نماینده ارمنستان رو به همشون ترجیح دادم .

 دیشب به "تو"  میگفتم اگر ایران جزو اتحادیه‌ی شبکه‌های  تلویزیونی کشورهای اروپایی بود به عنوان نماینده چه کسی و با چه آهنگی میفرستادن ؟

نظر شما چیه ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:46  توسط من ( خانوم خونه )   | 

وبلاگ " ناگفته های من و تو " دیروز یک ساله شد و من و "تو" فراموش کردیم که برای یک سالگی خونه مجازیمون جشن تولد بگیریم !

برای یکسالگی این خونه مجازی کلی برنامه داشتیم و حتی تا دو روز پیش هم یادمون بود که باید فردا براش تولد بگیریم ...  ولی یادمون رفت دیگه .

حالا با یه روز تاخیر :

وبلاگ عزیز تولدت مبارک

نوشته های این خونه مجازی رو  من و "تو" با این پست شروع کردیم :

"سرانجام من و "تو" اولين وبلاگ مشتركمون رو راه انداختيم .
از امروز قراره اينجا دغدغه هاي زندگي مشتركمون . خاطرات روزهاي با هم بودنمون و خلاصه هرچه دل تنگمون مي خواد رو بنويسيم .
"من" 29 ساله متولد 1358/5/7 خانم خونه و "تو "، همسرم متولد 1358/4/9 آقاي خونه نزديك به 4 ساله ازدواج كرديم و در تهران زندگي مي كنيم . از اونجايي كه اميدواريم كه بشه بدون محدوديت اينجا حرفهاي نگفتمون رو بزنيم بيوگرافي كامل تري نداريم !

من (خانوم خونه )"

و حالا بعد از یک سال نه تنها دوستان و خوانندگان این خونه کوچیک  بیوگرافی کامل تری از من و "تو" دارن بلکه با خیلی از این دوستان از نزدیک هم آشنا شدیم و تبدیل شدن به بهترین دوستان و همراهانمون تو دنیای مجازی و واقعی ...

 باز هم من و "تو" اینجا دغدغه های زندگی مشترکمون . خاطرات روزهای با هم بودنمون و هر چه دل تنگمون میخواد رو مینویسیم و بدون محدودیت حرفهای نگفتمون رو رو تن این خونه مجازی حک میکنیم .

از همه دوستانمون که تو این یک سال بهمون سرزدن و با ما تا اینجا اومدن و کنارمون بودن ممنونیم و امیدواریم تا روزی که ما هستیم و این وبلاگ هست این دوستیها هم پابرجا باشه

                                                 تک تکتون رو دوست داریم  

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:52  توسط من ( خانوم خونه )   | 

چرا دائم تو برنامه های تلویزیونی زیر نویس میکنند که " از تماس با بیماران مبتلا به آنفولانزای خوکی دوری کنید " ؟

آیا آنفولانزای خوکی به ایران رسیده ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:14  توسط من ( خانوم خونه )   | 

  •  چرااااااااااااااااااا ؟ چرا پنج شنبه و جمعه ها انقدر اینجا ( منظورم بلاگستانه ) ساکت و سوت و کور میشه ؟  انگار تعطیلی آخر هفته به اینجا هم سرایت میکنه .

جدا چند درصد وبلاگ نویسها از محل کار وبلاگا رو آپ میکنند و به هم دیگه سر میزنند ؟ من خودم یکیشون بقیه هم خودتون اعتراف کنید . پیش خودمون میمونه  .البته من از وقتی خونه دار شدم میزان ارتباطم زیادتر شده ولی قبلا فقط و فقط ارتباطم از طریق محل کارم بود  . حالا خودتون بگید الان که دارید میخونید خونه هستید یا محل کار یا شایدم کافی نت ؟

  •  کسی میدونه مودم وایرلس تاثیر مخربی روی انسان و بخصوص جنین داره یا نه ؟

من الان ۸ ماهه که موبایلم رو خاموش کردم تا از امواجش در امان باشم . حالا یه جورایی با این مودم تو خونه احساس خوبی ندارم . اگر اطلاعاتی دارید بهم بدید .

  •  امروز صبح من رفتم دکتر و با صفت " حق بچه خور " مواجه شدم  

دکترم اول به خاطر ۱۸ کیلو اضافه وزنم در عرض ۷ ماه کلی دعوام کرد ولی بعد با معاینه گفت جوجه طلا هنوز خوب وزن نگرفته و من " حق بچه خورم "  . حالا بهم رژیم  خوردن "بستنی " .  سیب زمینی . شیرینی و ... کلا  مواد قندی داده .

البته گفت مواد قندی زیاد بخور من خودم پرسیدم "بستنی " هم زیاد بخورم ؟

تاکید موکد هم کرد که حتما باید هر روز با "تو" برید و بستنی "منصور" بخورید وگرنه بقیه بستنی ها روی اضافه وزن تاثیر چندانی ندارن . حالا اگر هم  نشد بستنی "کره ای کاله"  هم میتونه جایگزینش باشه  ( من کلا همیشه همه حرفا رو درست و دقیق منتقل میکنم به " تو "   دروغگو )

حالا اگر خوراکیهای قندی خوشمزه ای بازم سراغ دارید بهم بگید که دکترم رو اونا هم تاکید کرده باشه

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:48  توسط من ( خانوم خونه )   | 

از وفتی من و "تو" با هم آشنا شدیم تقریبا هر سال با همدیگه رفتیم نمایشگاه و تقریبا هر سال هم اولین غرفه ای که رفتیم غرفه کودکان بوده ! کل نمایشگاه یه طرف این غرفه کودکان هم یه طرف . هرچند که هر بار کلی به " تو" اصرار میکنم که یه سره کوچیک تو بخش کودکان بزنیم و کلی هم غر غر شنیدم ولی به کیفش میارزید .

 

 از وقتی جای نمایشگاه رو عوض کردن دیگه اون حال و هوای قبلی رو نداره ولی بازم دوسش دارم

حالا امسال که دلم پر میزنه به عشق جوجه برم و کلی براش کتاب بخرم از شلوغی و جمعیت اونجا میترسم و مجبورم بمونم تو خونه . امممممممما حالا اینبار "تو" دلش میخواد یه سر به غرفه کودکان بزنه و برای شاه پسرش کتاب بگیره .

منم میرم همین شهرکتاب سرکوچمون

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:0  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- شنبه شب مهمون نازی عزیز و شوهر نازنینش بودیم . یه مهمونی گرم و دوست داشتنی که با اومدن عطیه و دینا گلی و بابا رضایی تکمیل شد .

یادتون میاد توی یه پست نه چندان قدیمی نوشته بودم :

" نمی دونم چطور و چه جوریه که من و "تو" هر مهمونی و عروسی و مراسمی که دعوت میشیم باید دو نفر اولی باشیم که وارد مجلس میشیم ." ؟

بار قبل که قرار بود این دوستامون رو خونه عطیه جون ببینیم دقیقا تمام نوشته های اون پستم برعکس دراومد  و من و "تو" با کمال شرمندگی ساعت ۱۵/ ۹  شب رسیدیم  ( حالا مثلا هم میخواستیم زودتر از همیشه برسیم که من ضایع نشم  و هم اینکه به خاطر دینا گلی زودتر بریم که زودتر برگردیم تا بتونه سره موقع استراحت کنه . )

خلاصه اینبار دیگه تصمیم گرفتیم خییییییییییییییییییییییییلی زود راه بیوفتیم که خیییییییییییییییییییییییلی زود برسیم و تلافی بار پیش دربیاد !  ولی بازم به ترافیک خوردیم و ساعت ۱۵/۸ رسیدیم . ( با این ربع ما قرارداد داریم ) البته یک ساعت خودش کلی پیشرفته ...

از این حرفا بگذرم  نازی و همسرش کلی زحمت کشیده بودن و نه تنها از شام بسیار بسیار خوشمزه ای که درست کرده بودن لذت بردیم بلکه لحظات خیلی خوب و صمیمی رو هم پشت سر گذاشتیم .

گفتم گاهی با دوستای مجازی انقدر راحت و بی آلایشی که هیچ وقت اون راحتی رو تو دوستای واقعی ( منظورم دوستای دنیای حقیقیه )  پیدا نمیکنی . اینبار باید حرفم رو تصحیح کنم چون وقتی دوستای مجازی تو دنیای واقعی میان و دوستیها تو این دنیا شکل میگیره همه معادلات به هم میخوره .

من الان دیگه عطیه  و راحله و نازمنگولا رو دوستای مجازی نمی دونم ولی در عین حال جنس دوستیمون  هم از نوع دوستیهای حقیقی همیشگی نیست و کلی شیرین تره .

خب اگر به اندازه کافی دلتون آب افتاد میتونید امتحان کنید . 

--- جدای از همه این حرفا تا یادم نرفته بگم  اگر دوست داشتد یه سوپ خوشمزه و عالی و بینظیر درست کنید حتما دستور پختش رو از نازمنگولا بخواهید  

--- دارم کم کم به داشتن یه همراه وبلاگ نویس تو این وبلاگ امیدوار میشم و فعالیت بیشتر "تو" تو گذاشتن پست نوید دهنده اینه که تو روزای آینده اگر نتونم بیام و بنویسم یکی هست که اینجا مطلب بذاره و نذاره که نوشته هامون خاک بگیره !

--- داشتم فکر میکردم به زودی باید کولر رو راه اندازی کنیم و روشنش کنیم . اونوقت من و با اون خاک کثیری که از کانال میاد بیرون و رو وسایل جوجه میشینه چه کنم ؟ کاش میشد کانال اتاق خواب رو از بالا تا پائین تمیز کرد . کاش بابا نوئل اول تابستون از راه کانال کولر یه سری به اتاق جوجمون میزد !  کاش به جای آدمایی که تو زمستون برف پارو میکنن و تو تابستون آب حوض میکشن یکی بود که تو تابستون کانال تمیز میکرد  .

بیکاریه و هزار دردسر دیگه . فکرای خنک به مغزم میرسه

--- آلبوم جدید بنیامین ( آلبوم ۸۸ ) رو گوش دادید ؟ اگر هنوز تهیه نکردید پیشنهاد میکنم حتما اینکارو بکنید . من  عاشق آهنگ " کجای دنیا " شدم که واقعا از اون آهنگای منحصر بنیامینیه  .

--- اگر پست قبلی "تو" رو هنوز نخوندید پیشنهاد میکنم الان اینکارو بکنید . من که تقریبا موردی برخلاف روال شزکتمون توش پیدا نکردم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:6  توسط من ( خانوم خونه )   | 

اینترنننننننننننننننت

این ابراز احساسات من بعد از مدتهاااااااااااااااااااااااا دوری از دنیای مجازی بود .Hippie

 

من به هیچ عنوان فکر نمیکردم ارتباط من با اینترنت و دنیای مجازی انقدر به محل کارم وابسته باشه که من با یه مرخصی و تو خونه موندن انقدر ازاین دنیا دور بمونم . خب وقتی تو محل کار ۸ ساعت پشت کامپیوتر نسشتی و یه ADSL هرچند درپیت هم داری که میتونی دائم ازش استفاده کنی و کار آنچنان فوری و واجب هم نداری  طبیعتا همه اون ۸ ساعت رو به وبگردی می پردازی دیگه

به قول یه دوست عزیز آدما تو محل کار دو دستن : یا کسانین که کار دارن  یا کسانی که وبلاگ دارن (عطیه جون میدونی که منظورم از اون دوست عزیز کی بود ؟)

منم تو محل کارم جزو دسته دوم بودم  . به هر حال از هفته پیش که خونه بودم یه  مشکل بزرگ برای وبگردی داشتم اونم این بود که هر جا تو خونمون پریز تلفن داشتیم میز کار نداشتیم و هر جا میز داشتیم پریز نداشتیم . از "تو" خواستم یه سیم خیلی خیلی بلند بگیره که این مشکل رو حل کنیم "تو" هم به جای سیم یه مودم وایر لس و یه اکانت ADSL گرفت و خلاصه مشکلمون از پایه و اساس حل شد .

حالا منم و تنهایی و یه کامپیوتر و یه اینترنت پرسرعت .... پس صد در صد بازم حضورم پررنگ میشه اینجا  

------ تو هفته گذشته اتاق جوجه طلاییمون رو چیدیم و مرتب کردیم و دیگه از ۵ شنبه شب که کارای اتاق تموم شده هر وقت من یا "تو" غیبمون بزنه اون یکی میدونه که باید کجا پیداش کنه .

 گاهی حتی نصفه شب که از خواب میپریم هم سر از اتاق گل پسر درمیاریم  

------ چند روزه که هر روز مهمون دارم و در چند روزه آینده هم این روند ادامه خواهد داشت . دیروز که دو سری مهمون برام اومد . سری اول صبح کله سحر ( الان دیگه قبل از ساعت ۱۰ برام کله سحره ) یکی از دوستای خوبم که فردا مسافره اومد خونمون و سری دوم اون دو تا همکارام که هر چند وقت یه بار همدیگه رو میبینیم برای اینکه برای من رفتن یه کم سخت شده با دو تا از جوجه های شیطونشون اومدن خونمون . جوجه کوچولوهای این دو تا همکارام دخترن و ماشاا.............. هزار ماشاا................ شیطوووووووووووووووون

هم خودشون یه نیروی کمکی همراهشون آورده بودن و هم خواهر من اومده بود خونمون ولی مگه از پس این دو تا برمیومدن . در حدی که بنده های خدا برای انبساط خاطر منم که شده بعد از ۲-۳ ساعت خداحافظی کردن و رفتن . یعنی اگر یه ساعت دیگه به شیطونیاشون ادامه میدادن و دائم سره اینکه یکی از دوستام مامان این یکیه یا اون یکی دعوا و جیغ و ویغ راه مینداختن ( فک کنید دختر اون یکی همکارم گیر میداد که این یکی همکارم مامانشه و دختر خود این همکارم جییییییییییییییییییییییغ که نه مامان منه نه تو و این روند هر ۵ دقیقه یکبار تکرار میشد ) و  با اون کفشای پاشنه دار تق تق تو تمام هال راه میرفتن ( یکیشون صندل مامانش و پاش میکرد و عشق اینو داشت که رو سرامیک تق تق کنه و اون یکی هم جییییییییییییییییییییغ که منم صندل میخوام ) و ...  یا من مشکل اعصاب پیدا میکردم یا بنده خدا همسایه پایینیمون . 

ولی این پسر من انقدر که به سکوت  عادت کرده و این سرو صداها براش غیرعادیه تا امروز صبح داشت یه سره وول میخورد و ابرازشکایت میکرد

فردا هم یه سری مهمون داریم که ۱۰-۱۵ تایی میشن و البته با وجودی که چند تاشون کوچولو دارن ولی خدا رو شکر از نظر سنی به هم نمیخورن

----- تو هفته گذشته یه بار مجبور شدم برم شرکت و متاسفانه متاسفانه و بازم متاسفانه باید بازم تو هفته آینده نه یه بار که چند بار برم و یه کار نیمه تموم رو تموم کنم  این همون چیزی بود که دوست نداشتم اتفاق بیوفته و دعا دعا میکردم تو مدت مرخصیم کار آنچنانی پیش نیاد ... آخه خیلی سخته که مجبور باشی تو مرخصیت سره کار بری تا اون کار ( بهتره بگم اون میز و صندلی ) رو برای خودت نگه داری . ولی یه چیزیش که خوب بود این بود که اینبار دیگه همه شرکت هوامو داشتن و  حتی برای برگشتم به خونه راننده شرکت منو رسوند

----- یه اتفاق خیلی خوب  که قراره بیوفته اینه که قراره شنبه من و "تو" دوباره دوستای عزیزمون رو ببینیم و عطیه و نازی عزیز رو اینبار خونه نازی جون ملاقلات کنیم   دیدن ارغوان و دینا گلی عزیزم که دیگه شوق این ملاقات رو صد چندان میکنه

----- یه کاری که میخوام از این به بعد تو نوشته هام انجام بدم اینه که اگر از سرویس دهی و خدمات جایی خیلی راضی یا خیلی ناراضی بودم بنویسم . اینطوری هم از کار خوب یه شرکت یا فروشگاه یا برند که کارشون درست بوده قدردانی میشه و هم از کار بد و خدمات جایی که ارزش استفاده نداره شکایت میشه . نظر شما چیه ؟

برای شروع میخوام بگم که هر کسی میخواد تو منطقه غرب و شمال غرب تهران از  اینترنت پرسرعت (ADSL) استفاده کنه صد در صد و حتما شرکت " شهراد " رو برای اینکار انتخاب کنه که اولا بر خلاف تمام آی اس پی هایی که دق میدن تا خط تلفن رو رانجه کنن ۴۸ ساعته خط تلفنتون رانجه میشه . دوما اصلا زورتون نمی کنن که حتما مودم خودشون رو خریداری کنید . سوما سرعت خطشون عالیه و چهارما برخلاف چند تا شرکتی که تا الان سروکارمون بهشون خورده مثل ... و ... ( فعلا اسمشون رو نمینویسم تا نظراتون رو بخونم ) پشتیبانیشون عالیه

----- همین دیگه

پ.ن : انقدر حرف تو سرم بود که این پست از هر دری سخنی شد .

پ.ن ۲ : جواب کامنتا رو میدما .  میخونید ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:33  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- اگر خدا بخواد و بیمه همکاری کنه دارم به روزای پایانی کاریم و شروع مرخصیم نزدیک میشم .

دیگه من تو تنبلی کولاک کردم و میخوام از دو ماه قبل از اومدن نی نی گولومون خونه نشین بشم و از خوابیدن تا لنگ ظهر و تنبلی لذت ببرم .

البته امیدوارم بعد از ۷ ماه که برمیگردم سره کار با دیدن یه نیروی جایگزین کل خوشی که داشتم پایمال نشه  

به خاطر اینکه کسی تو شرکت جایگزینم نیست قبول کردم که از الان تا وقتی گل پسر به دنیا میاد هفته ای یه بار سر بزنم و اگر کار مهمی پیش اومد که فقط خودم از عهدش برمیومدم انجام بدم .

البته این کار خیلی راحت تر از هر روز صبح زود بیدار شدن و پشت فرمون نشستن تا شرکت و بعد تا ظهر پشت میز نشستن و دوباره پشت فرمون نشستن تا خونس و لااقل اینطوری هفته ای یه بار میرم و میام . ولی از طرفی هم حرصم میگیره که مجبورم تو مرخصی هم سره کار بیام !

تازگیها تو شرکت همه آقایون وقتی من و میبینند که دارم از اتاق میرم بیرون  یا سریعا از محل تجمعشون تو راهرو متفرق میشن و یا با زاویه ۹۰ درجه رو به پائین کله ازجلوی من رد میشن و رو به دیوار سلام و علیک میکنن  و بعضا در حالی که با کف پوش زمین صحبت میکنند و منظورشون به من هست حال و احوال میکنن .

پر شهامت ترین همکار مردی که دارم همونیه که هر وقت من و میبینه حال نی نی گولو رو هم میپرسه و این یعنی نهایت جسارت تو شرکت ما  البته یه سریشونم بدون اینکه حرفی بزنن و چیزی بگن سعی میکنن حسن نیت به خرج بدن و هر از گاهی میان و میگن کاری چیزی کمکی لازم نداری ؟

مسئله اینه که شرکت ما یه شرکت کاملا مردونست که چند تا دونه زن بیشتر اینجا کار نمی کنن و همین باعث شده که دیدن یه خانوم باردار توی شرکت از عجایب غریب روزگار باشه و برای کسی قابل هضم نباشه . یعنی شایددر طول هر ۱۰ سال یکبار یه خانوم باردار اینجا وجود داشته باشه و خب وقتی کمتر یه چیزی دیده میشه کمتر هم قابل درک میشه دیگه .

خلاصه میخوام بگم که اومدن و رفتن ازاین بابت هم برام سخت شده و خودم هم خیلی معذب میشم . هر چند که من به ظاهرم و تغییراتی که تو این مدت داشتم واقعا و ازته دل افتخار میکنم و این تغییرظاهر رو جزو زیباترین تغییرات یه زن میدونم . ولی خب ناخداگاه وقتی همکارا از من خجالت میکشن این حس خجالت تو من هم ایجاد میشه دیگه .

به هرحال اگر خدا بخواد تا دوشنبه میام سره  کار و از سه شنبه به بعد به جمع خونه داران عزیز میپیوندم .

الان خیلی فکرم بابت این مرخصی مشغوله و دائم با خودم درگیرم که اگر قراره به جای ۶ ماه ۷ ماه مرخصی بگیرم این یک ماه اضافه رو الان استفاده کنم یا بذارم برای بعد از تولد جوجه . چون اینطوری باید تو ۵ ماهگی جوجمون بیام سره کار و با تجربیاتی که از دوستان دیدم میدونم که خیلی سخته .

ولی مسئله اینه که دائم هم پیش خودم میگم اگر استراحت کافی داشته باشم روزای کم استرس تری رو پشت سر میذارم و این خیلی میتونه برام کمک کننده باشه مخصوصا اینکه برای رفت و آمد به شرکت هم از ماشین شخصی استفاده میکنم و میدونم که بعد از ماه ۷ دیگه خیلی خطرناک میشه . بعلاوه تمام چیزایکه بالا گفتم و اینکه کلا رفت و آمد کلافم میکنه و ....

خلاصه درگیری ذهنی عجیبی دارم .

--- از جوجمون بگم که از قبل از عید خرید وسایلش رو شروع کردیم و تو یه پروژه ۲ ماهه این هفته خریدامون تموم شد و الان فقط مونده تا اتاقش رو مرتب کنیم و وسایل رو سره جاهاشون بذاریم . نمیدونم این وسایل و لباسای کوچولو و ریزه میزه چه جاذبه ای داره که از دیدشون آدم سیرنمیشه . البته میدونم که حس پاکیه بچه ها و نوزادها و بهتره بگم فرشته های کوچولو سبب میشه که آدم وسایلشون رو هم دوست داشته باشه .

--- قرار وبلاگی که این هفته داشتیم روتو وبلاگ جوجه نوشتم ولی دلم نیومد که اینجا ثبتش نکنم و ازش ننویسم .  شنه این هفته من و "تو" رفتیم خونه عطیه عزیز و اونجا یه دوست خوب دیگمون رو هم ملاقات کردیم . عطیه و نازمنگولا هر دو از دوستای خوبمون هستن و از دیدنشون کلی لذت میبریم . کلی هم به عطیه جون و بابا رضایی گل دینا خانوم زحمت دادیم و جای همگی خالی کلی خوش گذشت . اینجا و اینجا عطیه و نازمنگولا در مورد قرارمون نوشتن و من به جز تشکر از عطیه جون و بابارضایی چیز دیگه ای نمیتونم بگم .

--- خیلی دوست دارم که جواب کامنت ها رو بدم و چندین بار هم تصمیم گرفتم که اینکارو بکنم ولی بازم تنبلی نمیذاره . اینبار تصمیم جدی گرفتم که اینکارو بکنم و از همین پست به بعد تمام کامنتایی که جواب دادنی باشن جواب میدم . یعنی اگر سوالی داشته باشن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:5  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- این روزها من مشغول یادگیری محل توالتهای عمومی خیابونها و توالت های خصوصی مغازه ها و بعضا خونه ها و کارخونه ها و شرکتها هستم و این پروسه یادگیری رو درست بعد از بیرون رفتن از خونه با پالسهای زمانی ۱۰-۲۰ دقیقه یکبار تکرار میکنم  گاهی هم بعد از یادگرفتن جای توالت یه مغازه مجبور میشم برای بازرسی مجدد چند دقیقه بعدش یه سره دیگه اونجا بزنم و این وقتی اتفاق میوفته که تو اون مغازه بیشتر از ۲۰ دقیقه معطل بشیم . . "تو" بنده خدا هم مجبوره هر بار با شرم و خجالت از فروشنده و رهگذر و ... بپرسه : شرمنده . ببخشید اینجا توالت کجاست ؟ بعدم من و بانیش باز تا دم در توالت همراهی کنه .

--- این روزها شبها ! از لحظه ورود به رختخواب تا صبحها که لحظه خروج میرسه ۵۰۰ بار تغییر موقعیت میدم و تو فضای یک نفره و نیمه تخت ( "تو"  تو نصف باقیمونده میخوابه ) حالتهای مختلف خوابیدن رو تست میکنم تا به یه حالت راحت و دلخواه برسم و این پروسه باتغییر دادن محل بالش از بالای تخت به پائین و چپ و راست شروع میشه تا مچاله کردن بالش مخصوص بارداریم زیر سرم و تا کردنش و گذاشتنش پشت کمرم و نشسته خوابیدن و بعضا گوله کردن پتو و بغل کردنش و یخ کردن "تو" ...

البته آخرم به موقعیت مناسب مورد نظر نمیرسم و ازاین همه فعالیت انقدرخسته میشم که خوابم میبره . هر چند دو ساعت بعدش از پا درد از خواب میپرم و دوباره ...

--- این روزها وقتی تو آینه نگاه میکنم یه "من" باد کرده میبینم که دماغ و لپش جایی برای چشماش نذاشتن و به قطر بازوهاش هر روز اضافه میشه و دیگه خلاصه دلبری شده برای خودش

بد تر از همه دیروز بود که اولین فیلمی که "تو" از من و جوجه گرفته بود رو دیدم . خیلی وحشتناک شدم خیلی

--- این روزها احساس میکنم اگر لحظه ای پیش بیاد که در حال استراحت دادن به دهنم باشم و خوراکی خوشمزه ای تو دهنم نباشه آسمون به زمین میاد . حالا اگر بعدش ازشدت نفس تنگی به هن و هن میوفتم خیلی مهم نیست ومهم اینه که به من و جوجه ویتامین به اندازه کافی برسه  

پ. ن : این روزا دائم آهنگ "پسرم " از سعید شهروز رو گوش میدم و اشک شوق برای ارتباط بین "تو" و پسرش در آینده میریزم !   ( آخه این آهنگ رو "تو" به عشق پسرش پیدا کرده و منم ناخداگاه احساس خوبی نسبت بهش دارم )

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:37  توسط من ( خانوم خونه )   | 

مدتیه که به تشویق دوستان و آشنایان مجازی و حقیقی به فکر استفاده از قانون جذب تو زندگیمون افتادم و دائم "تو" رو هم تشویق به بکار گیری این قانون تو شرایط مختلف میکنم .

البته خیلی سخته که تو دائم فکر کنی چه اتفاقای خوبی برات افتاده و چه اتفاق بهتری قراره برات بیوفته و به به چه عالیه و کائنات و زمین و زمان و کهکشان  چه انرژی فوق العاده مثبتی دارن  و هوای برفی امروز چه گرم و دلنشینه و ...

ولی از حق هم نگذریم من که تو این مدت اخیر خیلی خوب تونستم از این قانون جذب بهره ببرم و یه جورایی جذب این قانون جذب شدم .

مسئله ای که به تازگی برای من پیش اومد و نمود کاملا جالب استفاده مثبت از این قانون برای من بود و سبب شد این پست رو بنویسم خرید دیشبمون بود که "تو" قراره در موردش از یه زاویه بحث دیگه مفصلا بنویسه ( البته انشاالله که مینویسه ) ولی من میخوام از دید خودم تعریفش کنم .

قبل از اینکه در موردش بنویسم این پست من رو در مورد خرید کردن و تصور و اعتماد به نفسم تو خرید رو بخونید ....

خوندید ؟

خب حالا عرضم به خدمتتون که ما چند وقتی بود که قصد خرید هندی کم داشتیم و میخواستیم حتما تا قبل از تولد جوجمون اون و بخریم تا از قبل و بعد از تولدش فیلم داشته باشیم . قبل از عید که به خاطر اسباب کشی و کارای مربوطه اصلا نمیشد و فرصتی نداشتیم . توی عید هم متاسفانه همه نمایندگیهای رسمی  سونی ( این تبلیغ نیستا . همه میدونن که هندی کم فقط سونی ) بسته بودن . خلاصه چرخید و چرخید قرعه خرید به دیروز افتاد .

من از قبلش به "تو" گفتم که من باهات نمیام و تو خودت برو خرید کن که خیالم راحت باشه ولی قبول نکرد و گفت که حتما باید بیای و نظر بدی . خلاصه دیروز بعدازظهر باهمدیگه راه افتادیم و رفتیم برای خرید .

من از همون اول شروع کردم به انرژی مثبت دادن که ما بهترین خرید رو میکنیم و حتما بدون عیب و نقصه و ...

خلاصه بعد از کلی داستان و معطلی ساعت ۱۰ شب دوربین به دست و خوشحال و خندون رسیدیم خونه.

همون موقع "تو" دوربین رو درآورد و سریع گذاشت روی شارژ و با ذوق و شوق گفت فردا بعدازظهر میخوام از تو و جوجه اولین فیلم و بگیرم و ... یه دفعه دیدیم چراغ شارژش به جای اینکه روشن باشه داره چشمک میزنه !!!!!!!! گفتیم حتما مدلش اینطوریه دیگه . جفتمونم که خسته بودیم گرفتیم خوابیدیم .

صبح کله سحر که چشام و باز کردم ( با فکر شارژ دوربین خوابیده بودم دیگه ) به "تو" گفتم نگاه کن ببین شارژ شد ؟

اونم با چشای نیمه باز بلند شد نگاه کرد گفت نهههههههههههههههه . شارژش خالیه خالیه

ای خدا ... این همه انرژی مثبت دادم برای خرید . بازم .....

خلاصش کنم که "تو" جمعش کرد گذاشت تو جعبه که ببره برای گارانتی و منم ناراحت که آخه یعنی چی که ما هر چی میخریم روز اول باید بره گارانتی ؟

هی "تو" گفت فدای سرت الان همه جنسا همینطوریه فلانی فلان چیزو خرید یه هفته بعدش خراب شده و اون یکی لپ تاپ خرید هاردش سوخته و خلاصه کلی از این مثالای دلگرم کننده بهم زد و راهیم کرد .

اومدم توی راه یاد قانون جذب افتادم و اینکه خودت باید انرژی مثبت بدی و درست فکر کنی . منم گفتم اصلا میدونی چیه من و"تو" همیشه بهترین و تاپ ترینها رو میخریم و مطمئنا اینم بهترین چیزی بوده که وجود داشته .  هیچ مشکلی هم نداره و خلاصه از این فکرای مثبت که اگر بلند بلند فکرشو بکنی به عقلت شک میکنن  و به اینکه چه دل خجسته ای داری که همه چیز و ول کردی حالا برای یه دوربین انرژی می فرستی ؟

تا رسیدم اداره و "تو" هم رسید ادارشون و زنگ زد گفت : درست شد .

مشکل از این بوده که باید یه بار خاموش روشنش میکردیم بعد میزدیم به شارژ که ما اینکارو نکرده بودیم و به همین علت به این سادگی شارژ نمیشده .

 

خلاصه این داستان آخرین استفاده من از قانون جذب بود و از این به بعد هم میخوام بیشتر و بیشتر به کار بگیرم.

یکی دیگه از مواردی که من همش باهاش مشکل دارم اینه که من هر وقت خیلی خوشحال و شنگولم و خیلی از همه چیز راضیم یه اتفاقی میوفته که میخوره تو پرم ! یعنی تا امروز اینطوری بوده و صد درصد از امروز به بعد هر وقت خیلی شنگول باشم قراره یه اتفاقی بیوفته که خوشحال تر بشم و شنگول تر .

ولی نمی دونم چرا ته دلم همیشه تو بهترین لحظات زندگی منتظرم و سعی میکنم زیادی جو گیر شرایط نشم . نمیدونم این طبیعیه یا من میتونم با کار کردن روش این روال رو تغییر بدم ؟

البته میتونم میتونم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:18  توسط من ( خانوم خونه )   | 

عجب تعطیلات کشداری بود امسال . من فکر کردم هفته پیش که من و یه سری دیگه از کارمندای زحمتکش و عرق جبین ریز اومدیم سره کار تعطیلات هم تموم شد به سلامتی ولی نه تنها تعطیلات همچنان ادامه داشت بلکه منم اغفال شدم و با اینکه به خودم قول داده بودم چند روز مرخصی برای خودم نگه دارم برای روز مبادا ... بازم سه شنبه رو مرخصی گرفتم و از خوابیدن زیر پتو توی هوای برفی بهاری لذت بردم .

ولی به جاش از روز سه شنبه نهایت استفاده رو بردم و بعد از ۶ ماه که من و یکی ازدوستای خوب مجازیمون قصد کرده بودیم که همدیگه رو ببینیم و دائم برناممون جور نمیشد بالاخره  روز سه شنبه با اینکه آسمون قصد به هم زدن مجدد قرار ما رو داشت همدیگه رو دیدیم

یه قرار ملاقات منحصر به فرد بین من و دوست خوبم .

این یه قرار ملاقات دو نفره  و نصفی بود که یه جوجه کوچولو هم همراه من اومده بود و حرفای مامان و خالش رو گوش میداد . به خاطر این جوجه کوچولو راحله عزیز اومد دنبالمون ( یعنی دنبال من و جوجه ) و با همدیگه رفتیم  کافی شاپ یکی از مراکز خرید غرب تهران که همون پاساژ تیراژه  باشه .

البته کارمون به گپ و گفت ساده تو کافی شاپ ختم نشد و وقتی برگشتیم خونه راحله تو بغلش یه کادوی خیلی خیلی بزرگ و تو دست من کتابای جوجمون که راحله عزیز براش خرید و لباس و ماشین کوچولوی پسرمون  بود  . دیگه وقتی دو تا خانوم تو یه پاساژ قرار ملاقات داشته باشن غیر از این که نمیشه .

 

خیلی جالبه که وقتی یه دوست مجازی رو تو دنیای واقعی میبینی همون طوریه که فکر میکنی و همون جوریه که حدس میزنی . برعکس دوستای واقعی که اگر مجازی بشن دیگه نمیشناسیشون !

 

راستش روز اولی که من و "تو" قصد کردیم که با هم وبلاگ بنویسیم و حرفامون رو راحت و بی دردسر و بی خجالت اینجا ثبت کنیم فکر کردیم که بهترین و مطمئن ترین کار ناشناس نوشتن و با اسم مستعار ثبت کردنه . اینکه کسی تو رو نشناسه و فقط از روی نوشته هات با تو آشنا بشه باعث میشه که جدای از دنیای حقیقی بشی و تو این دنیای مجازی دوستیها و درد دل کردن ها رو یه طور دیگه تجربه کنی .

ولی امروز با کمی تغییر تفکر اینطور فکر میکنم که دوستیهای مجازی حتی اگر حقیقی هم بشن بازم از جنس یه دوستی بی ریا هستن و بازم تو توی این دوستیها میتونی راحت باشی و خود خود واقعیت باشی .

امسال عید دو تا قرار ملاقات خوب و دوست داشتنی با دو تا دوست عزیز داشتم . صد در صد سال خوبی در پیش خواهم داشت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:6  توسط من ( خانوم خونه )   | 

---     خب بالاخره این تعطیلات شیرین و دوست داشتنی که چند ماه بود منتظرش بودم هم تموم شد و از دیروز بازم روز از نو و روزی از نو .

ولی کلا خیلی سخته که تو روزایی که احساس میکنی تعطیله و میشه تو خونه بمونی باید بیای سره کار . یعنی به خاطر ذیق مرخصی مجبور باشی بیایی سره کار .

سال ۸۸ هم شروع شد و امسال نمی دونم چرا و به چه دلیلی لحظه تحویل سال توی تلویزیون نه آهنگ معروف زده شد و نه توپی در شد .یعنی اگر فرزاد حسنی نمی گفت سال نو مبارک بازم نشسته بودیم منتظر که سال تحویل بشه ... ولی به جاش عجب برنامه خوب و متنوعی بی   بی  سی پرشیا تدارک دیده بود که با اجرای سعید شنبه زاده کلی حال و هوامون عوض شد و کلی سر ذوق اومدیم . نمی دونم دیدید یا نه ولی اجرای یه آهنگ جنوبی با رقص خیلی جالب و منحصر به فردی که تا شب منتظر نشستیم تا تکرارش رو دوباره بینیم خیلی سره حالمون آورد .

تبریک سال نو ایرانی که " او با ما " تو یه برنامه تلویزیونی داده بود و خوندن  شعر معروف  بنی آدم عضای یکدیگرند و گفتن " عید شما مبارک " به زبون فارسی هم از اون سورپریزهای جالب سال نو بود .

امسال مامان موقع تحویل سال توی رختخواب بود و حتی برای چیدن سفره هفت سین هم نتونسته بود از جا بلند بشه ولی با این حال و با وجودی که خیلی خوب بود اگر من و "تو" هم موقع تحویل سال پیششون بودیم ولی تصمیم گرفتیم تحویل سال رو خونه خودمون و کنار هفت سین خودمون باشیم و سه تایی سال رو تحویل کنیم .

من تو لحظه تحویل سال همیشه بغضم میگیره . نه ازناراحتی یا خوشحالی فقط احساس میکنم یه لحظه نابه که بیشتر ایرانی ها تو اون لحظه کنار سفره هفت سینشون نشستن و دستاشون رو به آسمونه و مطمئنا انرژی خیلی خیلی خوبی تو اون لحظه وجود داره .

من و "تو" بعد از تحویل دعاهامون رو به هم گفتیم و چه جالب که بیشترش شبیه هم بود . بعلاوه اینکه من برای تک تک دوستان مجازیمون هم دعا کردم و خواستم که همه به خواسته های قلبیشون برسن .

 

بعد هم که بلند شدیم و شال و کلاه کردیم رفتیم خونه مامان اینا ....

امسال به جز تمام دید و بازدیدهایی که هر سال داریم و هرسال هم داره هی کمتر وکمتر میشه یواش یواش به چند تا فامیل درجه یک محدود شده یه دید و بازدید  هم با یکی از دوستان خوب وبلاگیمون داشتیم که هنوز کلی مشعوفیم و خیلی از دیدن عطیه عزیز و خانواده گلش خوشحالیم . دختر نازنینش که کلی دلمون رو برده و هنوزم که هنوزه "تو" راه میره و تکیه کلامهای دینا گلی رو تکرار میکنه و کلی سره حال میاد .   

---    یادتون میاد گفتم که نزدیکای عید بیشتر مغازه ها خلوت بودن و اکثرا مردم فقط تو خیابون بودن نه تو مغازه ها . نمیدونم چطوریه که مردم ما دقیقه نودی هستن و دیر دوزاریشون میوفته که به خرید احتیاج دارن یا اینکه عیدی و پاداشا دقیقه نود به دست ملت میرسه ... چون از دو سه روز قبل از عید تا همین دیشب که من به علت تنگ شدن کفشام و نیاز مبرم به یه کفش نرم و راحت و صد البته بزرگتر مجبور بودم برم خرید مغازه ها مملو از جمعیته . پریشب که با "تو" رفتیم تو یکی از شعبه های کفش نادر  که یه کالج نرم و سبک و راحت و بزرگ پیدا کنم انقدر مغازه شلوغ بود که فروشنده درو روما قفل کرد که دیگه کسی تو نیاد ؟ ! دیشب هم همینطور بود و کلی مغازه های کفش فروشی شلوغ پلوغ بودن .

---  مدتهاست که دیگه مثل اون اوایل هوس خوراکی خاصی رو نمیکنم . البته که خیلی بیشتر از قبل میخورم و من که شیرینی خور نبودم انقدر تو این چند روزه شیرینی خوردم که باید برای مهمونای بعدیمون دوباره شیرینی تهیه کنیم ولی کلا اونطوری هوس نمی کنم .حتی من که پارسال انقدر چاقاله ( چاغاله؟ ) بادوم خوردم که آخرش مجبور شدم ازدل درد چند ساعت زیر سرم باشم و یه هفته آنتی بیوتیک بخورم تا خوب بشم امسال حتی نگاهم بهش ننداختم و حتی یه کوچولو هم دلم نخواسته ... ولی .... " گوجه سبز "  انقدر هوس گوجه سبز کردم که همه جا چشمم دنبالشه و دریغ و صد دریغ که حتی اندازه عدسش هم تو مغازه ها پیدا نمیشه . حالا "تو" از یه میوه فروشی قول ۱۶ فروردین رو گرفته که بیاره و من چشمم به ورقهای تقویم مونده تا ۱۶ فروردین بشه و من به گوجه سبز محبوبم برسم  حالا اگر کسی جایی تو مغازه ای دست دست فروشی چیزی یه گوجه سبز کال و کوچولو و نوبرونه دید حتما من رو درجریان بذاره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:36  توسط من ( خانوم خونه )   | 

                                      سال نو مبارک

سالی سرشار از سلامتی و نشاط برای همه دوستان خوبم آرزو میکنم . امیدوارم در کنار خانواده تعطیلات خویی  رو سپری کنید

اینم سفره هفت سین ما

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 8:32  توسط من ( خانوم خونه )   | 

اردیبهشت سال ۸۷ من و "تو" این وبلاگ روساختیم و قرار گذاشتیم برای نوشتن تمام درد دلامون و حرفامون و خاطره هامون بیایم اینجا و راحت و آسوده بنویسیم .دوستای خوبی پیدا کنیم و زندگی تو دنیای مجازی رو تجربه کنیم .

کمتراز یک سال از اون زمان میگذره . تو این مدت دوستای زیادی پیداکردیم که اکثرا وبلاگ نویس بودن و حتی چند تا دوست خیلی خوب هم داریم که خودشون وبلاگ ندارن و بعداز اولین کامنتشون ارتباطمون با ایمیل ادامه پیدا کرده . دوستای خوبی که نه تنها اینجا بلکه تو وبلاگ جوجه هم برای هدیه نابمون کامنت میذارن و من مطمئنم که بعدها که برای پسرم کامنتاشون رو بخونم اونم کلی از داشتن اینهمه خاله و عموی مهربون خوشحال میشه .

به جز این دوستامون میدونم که وبلاگمون خواننده های دیگه ای هم داره که بعضا بدون کامنت گذاشتن مطالبمون رو میخونن و شاید برای یه بار یا بیشتر بهمون سر زدن .

امروز میخواستم  ازتمام کسانی که تو این مدت پیش ما اومدن و نوشته های ما روخوندن بخوام که بعد از خوندن این پست حتما برای من و "تو" کامنت بذارن . چه دوستامون وچه همون خوانند هایی که تا بحال برامون کامنت نذاشتن . حتی شما دوست عزیز  

این رو بذارید به حساب آشنا شدن با همه دوستای هشتاد و هفتیمون .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:36  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- سال ۸۷ هم با همه خوبیها و بدیهاش گذشت و داریم دیگه یواش یواش به روزای آخرش میرسیم .

از خونه تکونیها چه خبر ؟ ازخریدای شب عید ؟

خونه تکونی ما که دیروز به سلامتی تموم شد و آخرین کارای جامونده ازاسباب کشی و خونه تکونیمون رو هم دیروز "تو" انجام داد . ولی خدایی این خورده کاریها بیشتر آدم رو اذیت میکنه تا کارای اصلی .

تازه برای کارای اصلی خونه که همون دیوار شستن و شیشه پاک کردن و زمین شستنه قبل از اسباب کشیمون از یه نفر خواستیم بیاد وکارا رو بکنه که اونم نامردی نکرده بود و تا تونسته بود سمبل کرده بود . چون "تو" هم سره کار بود و منم اونجا نبودم کسی هم نبوده که بهش بگه بی انصاف آخه حداقل یه طوری تمیزکن که دیگه ما مجبور نشیم همین کارا رو دوباره انجام بدیم . خلاصه به جز دیوارا که دیگه بیخیال جای دستمال آقا شدیم همه کارای دیگه رو "تو" یه بار انجام داد تا خونمون همون طوری بشه که دلمون میخواد .

خلاصه بالاخره تموم شد .

دیروز بنده درکمال آرامش گندم هم خیس کردم  فک کنم سره سفره هفت سین به جای سبزه باید گندم خیس خورده بذارم .آخه هر سال سبزه عید رو مامان برامون درست میکنه با عدس و قره ماش . امسال هم خیس کرده بود ولی چون خودش بالا سرش نبوده و تند تند آبش رو عوض نکره بود همشون گندید و بو گرفت و ریختیم دور . منم گفتم حالا گندم رو خیس کنم بالاخره تا شب عید یه کوچولو که جوانه میزنه . تا ۱۳ هم سبزه میشه برای خودش .

هنوز خرید سفره هفت سین رو نکردم و فقط سرکه و سماق تو خونه دارم . ماهی و سمنو و سنجد و سیر رو باید تواین روزا تهیه کنم و سفره هفت سینمون رو بچینم .

همه مراسم عید یه طرف این سفره هفت سین که من عاشقشم هم یه طرف . 

--- میگم فردا چهارشنبه سوریه . خیابونا هم که برای خودش میدون جنگ میشه حسابی . من که امروز به مدیر مربوطه گفتم فردا صبح فقط در حد کارت زدن میام و سریع باید برگردم تو سنگرم .شما هم سعی کنید مراقب خودتون باشید . درضمن هر کی از روی آتیش پرید جای من و نینی گولو رو هم خالی کنه .

--- برای مورچه ها همون شنبه شب تدبیری اندیشیده شد و نسلشون همون شب از خونمون منقرض شد  .  ( خداما رو ببخشه )  کاری که کردیم استفاده از یه سمی به اسم سم مورچه بود که به شکل پودر بود و باید با اب مخلوط میشد . البته من از خونه مامان اینا همون طور مخلوط شده آوردم ولی مامان گفت که پودرش روگرفته .

این مخلوط رو باید با اسپری در محل مورد نظر اسپری کنید و بعد از یه ساعت نتیجش رو ببینید .

ما که محدودیت استفاده از مواد شیمیایی داشتیم ولی "تو" بالای کابینت های بالایی وزیرکابینت های پائینی رو اسپری زد و ... تموم .

دیروز که دیگه چیزی ندیدم .

--- دیشب بعد از کلی کار و خستگی دو قسمت آخر ( البته دوقسمت پخش شده آخری ) سریال لاست که تو اسباب کشی فرصت دیدنش رو نداشتیم کلی بهمون چسبید . ۴ تا سیزن اول لاست یه طرف این سیزن ۵ که هر لحظش آدم رو یهو سورپریز میکنه هم یه طرف . هفته گذشته سریال پخش نشده بود و باید یه هفته دیگه تو خماری بمونیم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:42  توسط من ( خانوم خونه )   | 

الان تاریخ آخرین پستم رو که نگاه کردم دیدم یک هفته و یک روز ازش گذشته و این اولین باره که من انقدر دیر مینویسم .

البته تو هفته گذشته بارها و بارها اومدم که بنویسم ولی انقدر تو شرکت  کار ریخته بود سرم که باید خلاصه دو خط مینوشتم و میرفتم چون همیشه هم  از شرکت آپ میکنم و تو خونه فرصتش اصلا پیش نمیاد به همین خاطر گذاشتم سره فرصت آپ کنم که با خیال راحت یه پست طولانی داشته باشم . البته اگر خدا بخواد و همین الان دوباره کلی کار بهم ندن .

---- خب اول از همه بگم که مادر مهربونم هفته گذشته پاش لیز خورد و افتاد زمین و ما ۲ روزنمیدونستیم که چرا نمیتونه حرکت داشته باشه . همون روز اول دکتر اومد بالا سرش و گفت چون نه پاهاش ورم کرده و نه کبود شده و چون میتونه حرکتشون بده  پس شکستگی نیست و فقط بایداستراحت کنه تا خوب بشه . بعداز دو روز که دائم دردش بیشتر میشد و دیگه حتی نمی تونست تو رختخواب تکون هم بخوره  با پدرم و خالم رفتن درمانگاه . ( البته من نبودم اونجا ولی اینکه چطوری رفته بودن تااونجا خودش کلی عذاب کشیدن بوده ) خلاصه اونجا عکس انداخته بودن و گفته بودن شکستگی لگنه و باید ۶ هفته استراحت مطلق داشته باشه . حالا از طرفی هم دکتر اولی میگفت که شکستگی لگن فقط برای سنین بالا یا کسانی که پوکی استخوان دارن اتفاق میوفته که مامان جزو هیچ کدوم نبود .  بازم نتونستیم به حرف دکتر درمانگاه اکتفا کنیم و بعد از یه روز که دردش بازم بیشتر و بیشتر میشد بردنش بیمارستان تا اگر لازمه بستری بشه ( جالبه که بگم مامان من ورزشکار حرفه ایه و بدن کاملا ورزیده ای داره . تحملش خیلی زیاده وتا کارد به استخونش نرسه صداش در نمیاد . به خاطر همین وقتی تو جاش نمی تونست تکون بخوره ما خیلی نگرانش بودیم ومطمئن بودیم که موضوع خیلی جدیه ) . اونجا از کمر ش ام آر آی گرفته بودن و دکتر ارتوپد تشخیص له شدگی دیسک رو داده بود و گفته بود که بایدمراقب  لخته شدن خون تو بدنش باشه و فعلا فقط استراحت بکنه و یه سری آمپول هم داده .

خلاصه الان بعد از تقریبا ۴-۵ روز هنوز همون طور درد شدید داره و همین طور تو رختخواب خوابیده .

نمی دونم چه حکمتی تو این زمین خوردن شب عید بود . درست بعد از اینکه کلی برای ما زحمت کشید و کارای اسباب کشیمون روانجام داد . درست یه هفته مونده به عید و زمانی که تازه میخواست کارای خونه تکونی خودشون رو انجام بده .

میدونم که داره روزای خیلی خیلی سختی رو میگذرونه ولی به جزاینکه از خدا بخوام هرچی زودتر بتونه از جا بلند بشه و دوباره راه بره  کار دیگه ای از دستم برنمیاد .

---- کارای خونه تکونی و اسباب کشی همزمان ما دیگه کم کم  داره تموم میشه و به جز چند تا خورده کاری کوچولو کار دیگه نمونده . البته اسباب کشی که هفته پیش تموم شده ولی  اسباب جا دادن و پرده زدن و لوستر زدن و آنتن میزون کردن و این خورده کاریاش تا الان ادامه پیدا کرده .

راستی در مورد پرده که نگران بودم برای قبل از عید میتونیم رو کار هیچ فروشنده ای حساب کنیم یا نه . کلی شانس آوردم و پرده اصلیمون که تو هال میخوره دقیقا اندازه خونه قبلی بود و از همون استفاده کردیم . برای آشپزخونه و اتاقمون هم یه پارچه ساده گرفتم و چون همون فروشگاه کلی طول میداد تا یه مدل ساده ساده برامون بدوزه آوردیمش که بدیم جای دیگه . ولی مگه کسی قبول میکرد ازمون . انگارباید حتما به همون جایی بدی برات بدوزه که ازش پارچه خریدی . ولی بازم کلی شانس آوردم و یه جا پیدا کردیم که قبول میکرد و جالبتر این که دو روزه هم تحویلمون داد . خلاصه اینم از پروژه پرده خریدن ما

---- تو خونه جدید از همه چیز راضیم و خدا رو شکر هیچ نکته منفی ندیدم فقط یه چیز خیلی خیلی کوچیک هست که رفته رو مخم . اونم اینه که دیروز بعد از ظهر کشف کردم که تو آشپزخونمون  یه کلونی ازمورچه های ریز ریز و بور وجود داره که مزاحم من میشن و من اصلا دوسشون ندارم .

حالا نمی دونم بایدچیکارشون کنم . اگر تو وضعیت عادی بودم و میتونستم از مواد شیمیایی استفاده کنم همون بلایی رو سرشون میوردم که سره سوسکا میارم و از ریشه و بن نسلشون رو منقرض میکردم . ولی الان نمی دونم چیکار باید بکنم و حتی نمیدونم که اگر "تو" زیر کابینتا سم مورچه بذاره آیا برای من بازم ضرر داره یا نه ؟ یه مسئله ای هم که هست اینه که من دیرزو بعد از کشف اول یه کشف دیگه هم کردم و اونم این بود که از پشت کابینتهای بالایی میان بیرون . حالا اونجا رو چطور باید سم ریخت نمی دونم .

کسی کمکی میکنه آیا ؟

پ . ن : این روزا چقدرهمه بخار شور میخرن . شما چطور ؟  

 پ . ن ۲ : عسل و مریم عزیز ایمیلتون رو چک کنید .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:1  توسط من ( خانوم خونه )   | 

صدها فرشته بوسه برآن دست میزنند ....

 بالاخره شاخ غول شکسته شد و ما جابجا شدیم . کابوس این اسباب کشی ۲ ماه بود که با من و "تو" بود و از پیداکردن خونه تا جابجا شدنش دیگه برامون محال شده بود .

حساسیتهای بی مورد ولی غیرقابل تغییر من . پیدا نشدن خونه تو هفته های گذشته  . حساسیت ما برای جابجا شدن تا قبل از عید . قبول نداشتن کار هیچکس بجز خودم تو اسباب کشی . ساعت کاری "تو" که اجازه کار بیشتر تو خونه رو ازش میگرفت و ... همه اینا سبب شده بود که این اسباب کشی برای من یه غول بی شاخ و دمی بشه که فکر کنم به هیچ عنوان از پسش برنمیام . البته بازم من از پسش بر نیومدم ولی انجام شد . خیلی بهتر از اون چیزی که فکر میکردم هم انجام شد .

همه اینها هم به خاطر کمک و همکاری مادرم و "تو" انجام پذیر شد  که تو تمام روزها و تمام کارهایی که انجام دادن خواست من رو در نظر گرفتن و کارها رو اونطور که من دوست دارم ( نه اون طور که خودشون میخواستن ) انجام دادن . از بسته بندی لوازم تا جابجا کردن و بازکردن و شستن و مرتب کردنشون .

البته ناگفته نماند که پدرم و خواهرهام هم خیلی زحمت کشیدن . و میشه گفت یه اسباب کشی خانوادگی داشتیم که حتی خالم هم توش مشارکت داشت  . کارهایی که پدرم تو خونه خودشون انجام نمیده برای اسباب کشی ما انجام داد و کمکایی که هر کدومش برای من با ارزش و موندگاره  از ما دریغ نکرد .

ولی نمی تونم بگم که تو این روزا مادرم چقدر کمک حالمون بود و چقدر برامون زحمت کشید . این برای من که باهاش زندگی کردم قابل درک بود که هیچکدوم از وسواسهایی رو که برای من به خرج داد قبول نداره و برای خودش و زندگیشون انجام نمیده ولی برای رضایت من بیشتر از خودم وسواس به خرج داد و مایه گذاشت . یک هفته تمام هر روز از ساعت ۷ صبح تا ۸-۹ شب فقط تو خونه ما مشغول جمع کردن و مرتب کردن و جابجا کردن بود و این وسط از رسیدگیهاش به من و جوجه برای غذا و میوه و چایی و ... هم کم نمی ذاشت . بااینکه خواننده وبلاگمون نیست ولی همینجا میخوام ازش یه دنیا تشکر کنم و بگم باید بوسه بر دستانی زد که زمانی که بهش نیازمندی به سمتت دراز میشه و امید همکاری رو برات به ارمغان میاره حتی اگر برای گرفتن کمک دستی به سمتش درازنکرده باشی .

شاید این پست رو براش بخونم تا بدونه که چقدر شرمندش هستم .

 

--- حالا از خودم بگم که تو چند روز اخیر روزای پر استرسی رو پشت سر گذاشتم و نتیجش هم این شد که سه شنبه صبح که قرار بود من با خیال راحت برم سره کار و بقیه بالا سره  وسایل باشن تا به سلامتی باره خاور بشه و بره خونه جدید من یه دفعه و بدون برنامه قبلی !! معده درد وحشتناکی گرفتم و از ۵ صبح تا  ۹-۱۰ داشتم از معده درد و نفس تنگی زمین رو میکندم . به جز من و خواهرم هم کس دیگه ای اونجا ( خونه مامان اینا ) نبود . خلاصه دیگه حول و حوش ساعت ۹ زنگ زدم به دکتر و ماجرا روبراش گفتم و اونم گفت سریعا برم و سرم وآمپول نوش جان کنم تا این وضعیت به حالت عادی برگرده .

برای من که ۶ ماهه حتی از کنار داروخانه هم رد نشدم تا بوی دارو بهم نخوره .  زدن آمپول یه کابوس بود . خلاصه زنگ زدیم مامان اینا اومدنو رفتیم دکتر و اول گفتم فقط سرم بهم بزنن با یکی از آمپولهایی که میدونستم بیضرره  ( دکترم دیگه ) ولی مگه این درد ول کن بود . به حدی درد داشتم که نمی تونستم روی تخت دراز بکشم و نشسته به دستم سرم زدن . خلاصه انقدر پرستار و مامانم و هر کسی ازاونجا رد میشد گفتن این اسپاسم و درد بیشتر برای جوجت ضررداره تا آمپولی که دکتر خودت برات تجویز کرده قبول کردم که بزنن تو سرم . و عجیب آب روی آتیش بود و سریعا دردم رو آروم کرد . منم نامردی نکردم و به محض اینکه دردم ساکت شد گفتم بیان سرم رو در بیارن تا داروی کمتری وارد خونم بشه . خلاصه اینم از بساط استرس بیخودی من که نه تنها نذاشت خودم راحت باشم تازه "تو" و مامان اینا رو هم از کارشون انداخت و به جای سه شنبه دیروز مجبور شدن بقیه کارها رو انجام بدن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 9:39  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- هوا عجب بهاری شده این روزا . اگر ازخنکای صبح صرفنظر کنیم میشه گفت دیگه بهار اومده .

دیگه کم کم داره عید میشه و من همیشه از روزای منتهی به عید و سال تحویل لذت میبرم . از شلوغی خیابونا . ازسرزندگی مردم . از خونه تکونی ها . از وانتای پر فرشی که هر روز میتونی رفت و آمدشون رو تو خیابونا ببینی . از ماهی های قرمز که دیگه همه جا دیده میشه . مخصوصا وقتی که یه حوض پر از ماهی قرمز یه گوشه ای از یه پاساژ رو اشغال کرده باشه . از سبزه هایی که تمام ماهی فروشها کنارتنگای ماهیشون گذاشتن . از هفت سینایی که مغازه دارا تو ویتریناشون میزارن . از تخم مرغای رنگی که هرسال به شکل یه حیوون درمیان و هرچند سفالین ولی بازم تخم مرغن و جون میدن برای سفره هفت سین . اصلااز هوای آخر زمستون که دیگه بهاری میشه وبوی بهار میده .

فقط از یه چیز متنفرم و اونم صدای بمب بمب ترقه و نارنجک و خمپارس که نمیدونم تو این روزا چه معنی میتونه داشته باشه . صدای سوت ممتد و بعد ... تق . یا فقط ... تق . یا یه دفعه ای ... بمب

که چی ؟ این یعنی چهارشنبه سوری نزدیکه ؟

--- من تواین هفته اخیر فقط دوبار فرصت کردم یه سری به پاساژ نزدیک خونه مامان اینا بزنم و یه بار هم با "تو" برای خرید مانتو رفتیم یه پاساژ دیگه .( البته به علت تنگ شدن مانتوی قبلی و نیاز به پوشیدن مانتوی گشاد تر وگرنه از لباس نو پوشیدن من و "تو" دیگه گذشته )  چیزیکه توجه من وخیلی جلب کرد این بود که یه جورایی مغازه ها خلوت بودن . یعنی یه جورایی غیر عادی خلوت بودن . حالا نمی دونم برای شلوغ شدنشون هنوز زوده یا قرار نیست شلوغ بشه ؟

اصولا با اینکه شلوغی اذیت کنندس و ترافیک و نفس تنگی و کلافگی رو با خودش میاره ... ولی یه جورایی روح زندگی هم توش هست دیگه  .

--- این روزا همه بی . بی . سی پرشیا نگاه میکنن شما چطور ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:10  توسط من ( خانوم خونه )   | 

مطالب قدیمی‌تر