تبليغاتX
ناگفته هاي من و تو

ناگفته هاي من و تو

الان که شروع به نوشتن می کنم یه دنیا حرف دارم که بزنم، راستش چند وقتیه این حس در من بوجود اومده که حرف زدن هیچ فایده ای نداره چون واقعا دردهای مردم رو هیچ کس نمی تونه بفهمه چه برسه که بخواد درمون کن. این از اینجا شروع شد که مدتیه شدیدا این مسئله پارازیت ماهواره که در سطح شهر می فرستن ذهن من رو به خودش مشعول کرده و شدیدا نگران بچه های کوچکی هستم که در این شهر زندگی می کنند. از ما که گذشت اما واقعا سئوال اینجاست من به عنوان یه پدر که نگران سلامتی فرزندم هستم باید به کی و کجا شکایت کنم که این کثافتی که شما دارید در سطح شهر می فرستین برای بچه های ما خوب نیست. اخه به ادمهایی که به خودشون و بچه های خودشون هم در این مورد رحم نمی کنن چی میشه گفت.این و گفتم که بگم ما آدمها مثل یه مشت زندانی شدیم که نه از این مملکت می تونیم بریم ( یا بهتر بگم فرار کنیم ) نه می تونیم به زندان بانمون در هیچ زمینه ای اعتراض کنیم.

ما آدمها در گذر زمان خیلی بد شدیم خیلی، خیلی چیزا عوض شده، دیشب تلویزیون عزیز ما یه تبلیغ نشون داد برام خیلی جالب بود شاید خیلی ها دیده باشنش اون تبلیغی رو می گم که نشون می ده یه مرد مسن به اتفاق فرزندش که جوان رعناییه تو پارک نشستن و پدر رو می کنه به فرزند و می گه اون چیه (اشاره به یه گنجشک) فرزند با بی تفاوتی سرش رو از تو روزنامش در میاره و نگاه می کنه و می گه اون یه گنجشکه. بعد از 5 ثانیه یه گنجشک کوچک دیگه رو نشون می ده و میگه این چیه پسر یکم عصبانی تر می گه بابا اون یه گنجشکه گنجشک. دوباره با یه گنجشک دیگه پدر می پرسه اون چیه پسر شدیدا عصبانی بر می گرده می گه اون یه گنجشکه چرا نمی فهمی گنجشکه پدر از جاش بلند میشه و میره پسر میگه کجا با دستش اشاره می کنه که صبر کن و بعد از مدتی با یه دفتر خاطرات دستش بر می گرده و به پسر می گه بخون پسر شروع می کنه به خوندن پدر می گه بلند تر گوشه ای از خاطرات پدر بود که نوشته شده بود امروز با پسر عزیزم به پارک رفته بودیم تو امروز سه ساله شدی و درست 21 بار یه گنجشک را به من نشان دادی و از من پرسیدی این چیه و من هر بار به تو گفتم اون یه گنجشکه عزیزم و در عین حال که این حرف را به تو می گفتم تو را در آغوش می کشیدم و می بوسیدم و پسر شرمنده می شه و بوسه بر پیشانی پدر می زنه... چقدر از ما فکر می کنید در روز یه همچین نوشته ای جلو چشممون قرار می گیره و می فهمیم که داریم خیلی بد می کنیم یا چند تا از ما از اول درست بر خورد می کنیم. من نمی تونم بدونم که این بشر در زندگی دنبال چیه که حاضره برای بدست آوردنش همه ارزشها را به غیر ارزش تبدیل کنه. پست، مقام ، درآمد بیشتر چقدر ارزش داره. واقعا چرا ادمها انقدر زود همه چیرو فراموش می کنن. چند وقتیه برای اومدن به محل کار اتوبوس رو امتحان می کنم سوالم اینه کجان اون ادمهایی که تا یه ادم مسن رو تو اتوبوس میدیدن جاشونو سریع به اون می دادن. وقتی بارون میاد کجان اون ادمهایی که به همدیگه کمک می کنن. کجان اون ادمهایی که در روز اگه نیاز مندی رو ببینند بهش کمک می کنن و .... بیایید یکم از خود خواهیامون دست بر داریم و سعی کنیم به بچه هامون درس انسانیت بدیم.

پی نوشت : بازم از یه دنیا حرفم همشو نگفتم چون بهتره همون جا تو دلم بمونه...

 

پی نوشت جدید : به خدا من اصلا نمی دونستم که "من" پست گذاشته و راجع به پارازیت نوشته به این می گن یک روح در دو بدن حال کردین :)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:20  توسط تو ( آقاي خونه )  | 

با عرض پوزش مجدد بخاطر تاخیر من در بروزرسانی. این چند روزه اینقدر من و "من" غرق در خوشحالی هستیم که همه چی رو فراموش کردیم. پسر عزیز ما جمعه صبح ساعت ۸:۴۵ بدنیا آمد و خدا روشکر همه چی خوب و عالیه. طبق قولی که داده بودم عکس هاش رو می ذارم براتون.

 ۱ روزگی:

حذف شد

 

 ۲ روزگی:

حذف شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:55  توسط تو ( آقاي خونه )  | 

یکی از دوستای خوبم امروز برام یه مطلب ایمیل کرده بود که با توجه به اتفاقات جاری شرکت یه تغییر کوچیک بهش دادم و گفتم برای شما هم بذارمش تا بخونید و استفاده کنید.

يكي از دوستان ما روي دست آقاي «برايان تريسي» رو زده و 13 تجربه ناب براي موفق شدن در سازمانها در ايران رو  كشف كرده. در صورتي كه كارمند هستيد حتما از اين تجربيات استفاده كنيد

 

 

1- در يك سازمان؛ سعي كنيد «لال بودن» را تمرين كنيد! اين تمرين در ميزان عزيز بودن شما بسيار موثر است.

2- در يك سازمان ؛ هيچگاه كارمندان را با يكديگر مقايسه نكنيد؛ چون قطعا شاهد تبعيض خواهيد بود.

3- در يك سازمان ؛ اگر مديرتان 3 يا 4 ايراد دارد انتظار رفتنش را نكشيد، چون قطعا نفر بعدي او 43 ايراد دارد!

4- در يك سازمان ؛ مي توانيد با كارهاي كم و كوچك، محبوبيت فراواني به دست آوريد؛ فقط كافي است «زبان» خود را تقويت كنيد!

5- در يك سازمان ؛ ممكن است كه هر چه بيشتر كار كنيد، بيشتر خوار و خفيف باشيد.

6- در يك سازمان ؛ با اشكالات سازمانتان بسازيد و هرگز آنها را با مديرتان در ميان نگذاريد؛ درغير اين صورت يك مشكل ديگر به سازمان اضافه مي شود. آن مشكل، شما هستيد!

7- در يك سازمان ؛ اشتباهات يك مدير را هيچگاه به مدير ديگر نگوييد؛ در غير اينصورت بجاي يك مدير، دو مدير در مقابل شما موضع گيري خواهند كرد.

8- در يك سازمان ؛ با انجام كارهاي مختلف و فعاليتهاي به موقع، نظم شما تشخيص داده نمي شود؛ بلكه براي اين كار راههاي ساده تري هم هست. مثلا فقط كافيست هميشه ميز كارتان را منظم نگه داريد!

9- در يك سازمان ؛ اضافه بر كارهاي معمول كار اضافه اي انجام ندهيد؛ در غير اينصورت انتظار پاداش بيشتري نيز نداشته باشيد.

10- در يك سازمان؛ هميشه حرفها (فرمايشات) مديرتان را تاييد كنيد، حتي اگر از نظر او «ماست، سياه باشد!»

11- در يك سازمان ؛ تنها كاري كه واجب است سريع انجام دهيد، كاري است كه مدير شما شخصا از شما خواسته است.

12- در يك سازمان ؛ تنها انگيزه اي كه مي تواند شما را وادار به كار كند «كسب روزي حلال» است.

13- در يك سازمان ؛ آسه برو، آسه بيا، كه گربه شاخت نزنه؛ مگر اينكه با گربه نسبتي داشته باشيد!

 "تو"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:15  توسط تو ( آقاي خونه )  | 

كارمند بانك: مي توني يه وام واسه ما جور كني؟

مهندس كامپيوتر: من كامپيوترم ويروسي شده مي‌توني ويندوزم رو عوض كني؟

پزشك عمومي: مي‌توني براي چهارشنبه كه بچه‌ام نرفته مدرسه يه گواهي بنويسي؟

دندونپزشك: بيا اين دندون عقل من رو نگاه كن ببين سياه شده بايد بكشمش يا پرش كنم؟

تعميركار ماشين: اين ماشين من نمي‌دونم چرا هي صداي اضافي مي‌ده، مي‌توني بياي يه نيگا بهش بندازي؟!

بازيگر: واسه كسايي كه ميخوان بازيگر بشن چه نصيحتي داريد؟

مدير يه جايي: مي‌شه واسه اين بهرام ما يه كار جور كني؟

موبايل فروش: آقا اين گوشي 3310 مارو مي‌شه با يهN95 عوض كني؟!

معلم: اين حسن ما يه خورده تو رياضي‌اش بازيگوشي مي‌كنه مي‌شه اين پنج‌شنبه‌ي قبل از امتحان رياضي‌اش شام تشريف بيارين خونه ما سر راه اين اتحادارو هم يه بار براش بگين؟!

نماينده مجلس: اين شهرام ما خيلي پسر گليه مي‌خواد زن بگيره مي‌شه كمك كنيد معافي اين بچه‌رو بگيريم؟!
كارمند سازمان سنجش: سؤالاي كنكور سال بعد رو نداري؟

نويسنده: يه روز بيا سر فرصت قصه زندگيمو برات تعريف كنم كتابش كني!

معمار: اين خونه مون بايد كفش سراميك شه و آشپزخونه‌اش اُپن، فكر مي‌كني چند روزه تموم مي‌كني؟

طلا فروش: الان اوضاع سكه چجورياس؟

اقتصاد‌دان: بالاخره اين بنزين رو مي‌خوان چي‌كار كنن؟ يه سوال ديگه: مي‌دوني اصلاً‌ درآمد نفتي ايران چقده؟

وكيل: من اگه بخوام حضانت بچه‌ام رو بگيرم چي‌كار بايد بكنم؟

روان‌شناس: من الان يه چند وقتيه بچه‌ام شبا جاشو خيس مي‌كنه، روزا هم بينبش‌فعاله، شوهرم هم شيش ماهه خونه نيومده، اين اواخر همه موهاشو كنده بود،‌ خودمم فكر كنم افسردگي گرفتم، مي‌خوام طلاق بگيرم، بعدشم خودكشي،‌سم هم تهيه كردم!!!!حالا چي‌كار مي‌توني برام بكني؟

تايپيست: يه پايان نامه دارم 958 صفحه اصلاً وقت ندارم تايپش كنم،‌ نظر تو چيه؟

...

واقعاً چرا اينجوريه كه هميشه با ديدن بقيه ياد درد و مشكلاي خودمون مي‌افتيم؟

"تو"

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 7:30  توسط تو ( آقاي خونه )  | 

راستش من بر خلاف "من" خیلی بد می نویسم. یعنی چطور بگم اصلا بلد نیستم که بنویسم. اما وقتی "من" تصمیم گرفت که این کار را بکنه تصمیم گرفتم که کنارش باشم برای همین می خواستم بگم که با "من" زندگی خیلی خوبی دارم هر چند که از بد روزگار ما در بخش مرفهین بی درد این جامعه قرار نگرفتیم اما با هم و در کنار هم خیلی خوشبختیم. راستش الان که قراره اینجا ناگفته های زندگیمونو بگیم باید بگم ازت ممنونم "من" که در کنارم هستی.

تو ( آقای خون)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:49  توسط تو ( آقاي خونه )  |