سلام
یه سلام بلند و بالا به همه دوستای عزیزم
اول از همه بابت مهربونی و محبت تک تکتون که تو این مدت به فکرمون بودید و برامون کامنتای پر انرژی گذاشتید یه دنیا ممنونم . خیلی دوست داشتم برای تک تک کامنتهای پرمحبتتون جوابی بنویسم و تشکر کنم ولی به خاطر اینکه فرصتش پیش نیومد اینجا از همه تشکر میکنم .
فقط دو نفر دو تا سوال داشتن که به جای کامنت دونی اینجا جواب میدم . اول اینکه پرسیده بودید شبیه کی شده این گل پسر ؟
والا خودمون هم هنوز تشخیص ندادیم ولی علما میگن که شبیه پدرشه . البته سفیدی و بوریش که صد در صد به پدرش رفته ولی چهرش هنوز مشخص نیست !
دوم اینکه پرسیده بودید چرا پتوش صورتیه ؟!
عکسایی که "تو" از پسملی کذاشته عکساییه که تو بیمارستان همون روز اولی که به دنیا اومده بود یعنی دقیقا چند ساعت بعد از تولدش انداختیم و این لباسها و پتو لباسهاییه که تو اتاق عمل تن پسملمون کردن و ماله بیمارستان بود . اونا هم توجهی به جنسیت پسملی ما ننداخته بودن دیگه :)
مثل اینکه من تو نوشتن خاطرات بعد از زایمان از همه مامانا تنبل تر بودم و خودم هم نمیدونم چرا ولی واقعا فرصتش تا همین الان برام پیش نمی یومد و الان هم که دارم مینویسم "تو" خونه هست و خیالم راحته وگرنه فکر کنم که بازم یه چند قرنی طول میکشید تا من به دنیای مجازی برگردم .
بگذریم . خیلی خلاصه بگم که پسر عسلی همون طور که باباییش نوشته روز جمعه ساعت ۸ و ۴۵ دقیقه با سزارین به دنیا اومد و قدش ۴۹ سانت و وزنش ۳۴۲۰ گرم بود .
اتفاق جالبی که تو تولد پسرمون افتاد این بود که تاریخ دقیق تولدش ( تاریخ طبیعیش ) ۷ تیر ماه بود . و خب چون من قرار بود سزارین بشم باید یه مدت زودتر به دنیا میومد . دکتر براش تاریخ ۲۹ خرداد رو تعیین کرده بود و با اینکه روز جمعه بود ولی با اتاق عمل و بیهوشی هم هماهنگ کرد که مشکلی پیش نیاد . ولی من همش تو دلم ناراحت بودم که نکنه داریم عجله میکنیم و بهتر نیست تا ۱ تیر صبر کنیم تا هم پسرمون تیر ماهی بشه و هم تا اونجایی که میشه تو شمک مامانیش تپلو بشه .
تو همه مدت "تو" میگفت که تاریخ تولد دست من و تو نیست و مطمئن باش همون روزی به دنیا میاد که براش مقدر شده .
خلاصه من تا شب آخر هم با خودم درگیر بودم و جالبه تفکری هم که داشتم این بود که میگفتم طالع پسرمون رو ( که خردادی باشه یا تیری ) ما داریم تغییر میدیم !!!! و تو دلم نگران این مسئله بودم !!!سرتون رو درد نیارم شب ۲۹ خرداد بعد از اینکه ۵۰۰ تا عکس ۳ نفره و دو نفره انداختیم و کلی فیلم گرفتیم ساعت ۱ شب بازم به "تو" گفتم اگر مینداختیم ۱ تیر بهتر نبود ؟
اونشب خواهرم هم خونه ما مونده بود که صبح با ما بیاد بیمارستان .
نصفه شب حدودا ساعتای ۳ صبح رادین شروع کرد به لگد زدن و تکون تکون خوردنای شدید . طوری که تا اون شب تجربه نکرده بودم که انقدر شدید تکون بخوره . گفتم شاید به خاطر استرس زیادیه که دارم و سعی کردم بخوابم . ولی تا ساعت ۴ تکونهاش شدید تر میشد و قطع شدنی نبود . دیگه از ۴ به بعد خوابم برد و نفهمیدم که چی شد تا اینکه ساعت ۵ و نیم صبح با صدای ساعت بیدار شدیم که کارهامون رو بکنیم و بریم بیمارستان . من همین که اومدم از جام بلند بشم دیدم که بعللللللللله آقا پسری میخواد به من ثابت کنه که من برای تعیین روز تولدش کاره ای نیستم و همون طور که "تو" میگفت همون اتفاقی که مقدر شده میوفته . قابل حدسه که چه اتفاقی افتاده بود . کیسه آب پاره شده بود و باید سریعا و اورژانسی به دنیا میومد . یعنی حتی اگر ما میخواستیم تا ۱ تیر صبر کنیم آقا گلی نمیخواست و دوست داشت همون ۲۹ خرداد به دنیا بیاد .
حالا "تو" هم با دیدن اون صحنه هول کرده بود و نگران و مضطرب شده بود . اون یکی خواهرم هم همون موقع اومده بود که با ما بیاد بیمارستان ...
خلاصه نفهمیدیم چطور لباس پوشیدیم و راه افتادیم . آقای پدر هم تا خود بیمارستان پاش رو ار روی پدال گاز ماشین برنداشت .
خلاصه رسیدیم بیمارستان و به جای اینکه برم تو اتاق و برای عمل آماده بشم یه سره رفتم اورژانس و همون جا صدای قلب جوجه رو چک کردن و بعد از پوشوندن گان و کلاه با ویلچر بردنم اتاق زایمان تا دکتر برسه .
تا وقتی دکتر بیاد مامان و بابام و مادر و پدر "تو" و خواهر "تو" و مادربزرگم هم خودشون رو رسونده بودن و دو تا خواهرهام هم که با خودمون اومده بودن . این شد که وقتی از اتاق زایمان داشتن من و میبردن اتاق عمل با خیل عظیم استقبال کننده روبرو شدم که به عشق رادین خودشون رو رسونده بودن بیمارستان .
این رو بگم که تو تمام مدتی که تو اتاق زایمان خوابیده بودم و منتظر دکتر بودم برای تک تک دوستانم دعا کردم و اسم تک تکتون رو آوردم . برای سلامتی و سعادت و عاقبت به خیری همه و برای برآورده شدن آرزوی قلبی همه دعا کردم و گفتم اگر لایق باشم الان که دارم مادر میشم شاید دعاهام برآورده بشه .
بعد از اتاق زایمان هم یه راست رفتم اتاق عمل و خانوم دکتر مهربون و دوست داشتنی اومد بالا سرم و جالبه که اونجا هم صحبت از موج سبز و همین صحبتهای عادی گذشته و ممنوعه الان بود . حتی تا لحظه ای که داشتم بیهوش میشدم با دکتر در مورد همین موضوع صحبت کردیم :)
وقتی به هوش اومدم و از ریکاوری منتقلم کردن به اتاق اولین چیزی رو که یادم میاد دیدن صورت خندون "تو" بود که نشون میداد استرس و نگرانیش جاش رو به حس لذت بخش پدر شدن داده و حرف خواهرم که بهم گفت نمیدونی چه پسر سفید و خوشگلیه !
همین دو تا انقدر آرامش بهم داد که دیگه درد بعد از عمل رو فراموش کردم .
اولین عکس ها ی را دین رو هم که دیدید . این همون چهره معصوم و مظلوم و دوست داشتنی بود که من لحظه اول بعد از اینکه عسلم رو آوردن و تو بغلم گذاشتن تا بهش شیر بدم ازش دیدم و دیگه لازم به توضیح نیست که وقتی بعد از ۹ ماه انتظار شیرین همچین دسته گلی رو تو بغلت میذارن چه حسی رو تجربه میکنی .
من و پسری یک شب تو بیمارستان بودیم و شنبه ظهر اومدیم خونه .
۱۰ روز مامان پیشمون بود و علاوه بر مامان خواهرهام هم کلی کمک حالم بودن . ولی بعد از ۱۰ روز که مامان برگشت خونشون تازه مزه بچه داری رو داریم میچشیم . البته بیشتر فکر میکنم "تو" داره مزش رو میچشه تا من :)
آخه من روزا خونم و میتونم کمبود خواب شب رو جبران کنم ولی "تو" هم شب تا صبح پا به پای من و گل پسری بیدار میمونه و تو عوض کردن پوشک و گرفتن باد گلوش با من چونه میزنه و هم صبح زود میره سره کار . همینه که حسابی داره مزه شیرین وجود بچه رو احساس میکنه .
برای من هیچ چیز لذت بخش تر از دیدن عشق ناب تو" به پسرش نیست که براش از جون و دل مایه میذاره و "تو"یی که منتظر کوچکترین فرصت بود تا بتونه بخوابه و استراحت کنه حالا با کمال میل و رغبت با هر تکون پسرمون از جا میپره و میره بالا سرش و چک میکنه ببینه وضعیت خوبی داره یا نه ؟ یا نصفه شب بلند میشه و بدون اینکه من بفهمم پوشکش رو عوض میکنه .
به هر حال وضعیت جدیدی رو داریم تجربه میکنیم که شیرینیهاش خیلی خیلی بیشتر از سختیهاشه و میتونم بگم سختی و کمبود خواب و خستگیش هم شیرینه .
البته من هنوز تو وضعیت جدید یه کمی سردرگمم و هنوز خودم رو در نقش مادر پیدا نکردم ولی دارم نهایت تلاشم رو میکنم که همون طوری که دوست داشتم و آرزو میکردم از عهده این نقش بربیام .
به همین دلیل هنوز نتونستم زمان رو برای خودم مدیریت کنم و نشون به اون نشون که این پست در عرض یک هفته خط به خط نوشته شده و راستش نمیدونم کی قراره آپ بشه ![]()
اینم عکس زیبای خفته ما در ۶ روزگی
حذف شد
اینم خوش آمد گویی به روش موج سبزی ![]()
حذف شد
پ . ن : برای ندا .سمانه . لیلا . ساناز . گلاره و کلا دوستان عزیزی که آدرس وبلاگ نداشتن تو کامنت دونی جواب دادم .
من بعد از ۱۱ روز برگشتم
.
البته یه کوچولو دیگه فرصت میخوام تا با کلی مطلب و عکس از لحظه به لحظه حضور فرشته آسمونیمون تو زندگی من و "تو" برگردم ولی ...
امروز تولد عزیزترین پدر دنیاست و نمیشه بدون نوشتن و تبریک گفتن از این روز گذشت
۱ روزگی:
حذف شد
۲ روزگی:
حذف شد

