تبليغاتX
ناگفته هاي من و تو

ناگفته هاي من و تو

 

فرشته پاک من

نازنینم

لحظه لحظه این ۹ ماه رو به فکر تو ، به عشق تو ، با لمس تو و با حس تو در وجودم پشت سر گذاشتم .

پسر گلم ۹ ماه در بطن من رشد کردی و با بزرگ شدنت به من زندگی دادی .با شنیدن طنین زیبای قلبت به اوج رفتم و با حس اولین حرکت و زندگی درونم غرق لذت شدم و  نمونه عظمت خدا رو  در بطن خودم حس کردم .

تمام این ۹ ماه من میزبان فرشته پاک خدا بودم و تو مهمان عزیز وجود من .

 

عزیزترینم من تو رو با تک تک سلولهای وجودم تغذیه کردم تا رشد کنی و به تولد برسی و تو به من زندگی دادی تا به ملکوت برسم .

امروز

به پایان این سفر ۹ ماهه و آغاز سفری خوشایندتر و شیرین تر رسیدیم

من از این پس مادر می شوم و تو تمام زندگی من

۹ ماه من و تو با هم نفس کشیدیم و با هم زندگی کردیم و از این پس من برای تو .

برای ثانیه ثانیه با هم بودنمان و برای تمام لذتهای شیرینی که در این مدت تجربه کردم ، برای حس زیبای مادر بودن و برای داشتن فرشته ای چون تو خدا رو هزاران هزار بار شاکرم .

عزیزترینم از امروز بزرگترین آرزوی من سلامتی و سعادت توست

از خدا میخوام که همونطور که تا امروز کنارمون بوده از امروز به بعد هم تنهامون نذاره و همیشه پشت و پناهمون باشه .

رادینم همیشه زیباترین صفات رو برای عشق بیان میکنند و تو میوه عشق من و پدرت هستی پس لایق برترین صفاتی

با اینکه هنوز ندیدمت ولی میدونم زیباترین فرشته خدایی

پسر قشنگم اینو بدون که در لحظه لحظه این ۹ ماه و در حس تمام شیرینیهای بودن با تو پدرت همراهمون بوده و  ایمان دارم که حضورش در کنارمون لذت با تو بودن رو برای من صد چندان کرد . دیدن حس قشنگ و شیرین عشقش به تو و لحظه شماریش برای شنیدن صدای قلبت . برای دیدنت برای لمست . برای حس حرکاتت و الان برای دیدن گل روی ماهت به من آرامش و حس خوشبختی میده .

پس مثل همیشه برات مینویسم که دوست داریم یه دنیا

 

 برای دوستانمون :

 خدا بخواد جمعه صبح گل پسری دنیا میاد . خودم هنوز باورم نمیشه که بالاخره روز موعود که براش روز شماری و دقیقه شماری و لحظه شماری کردم داره میرسه .  حس عجیبی دارم که قابل  وصف نیست . دلهره و خوشحالی و ناباوری و بازم عجله رو با همدیگه تجربه میکنم .

 برامون دعا کنید . 

از ته دل بهترین آرزوها رو برای تک تکتون دارم . قراره گل پسر با سزارین به دنیا بیاد . نمیدونم دعای من قبل از بیهوشی همونقدر که میگن مستجاب میشه یا نه . ولی مطمئنا به فکر تمام دوستانم هستم و از خدا میخوام همه به آرزوهاشون برسن . مخصوصا دوستانی که منتظر نی نی کوچولوشون هستن . 

فعلا تا اطلاع ثانوی مسئولیت وبلاگ روی دوش "تو" میوفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:3  توسط من ( خانوم خونه )   | 

---  امرزو صبح که وبلاگ سارا رو خوندم دلم یهو هوررررررررری ریخت . یعنی ۱۷ روز دیگه منم یه همچین حسی رو تجربه میکنم .

  با اینکه دارم روز شماری که هیچی دقیقه شماری هم نه ثانیه شماری میکنم برای اون روز ولی بازم باورم نمیشه که به زودی پسرک شیرینم رو تو آغوش میگیرم .

---  پارسال شهریور ماه برای سالگرد ازدواجمون خودمون رو مهمون کردیم و یه ست حلقه خریدیم .یعنی من برای "تو" حلقه خریدم . "تو" برای من  حلقه های ازدواجمون رو هم که ۴ سال بود از دستمون در نیاورده بودیم گذاشتیم تو کمد برای یادگاری . حلقه "تو" همیشه برای تمام انگشتای من بزرگ بود و حتی تو انگشت شصت هم نمیتونستم نگهش دارم .

چند روز پیش بعد از مدتها که انگشترم رو از دستم در آورده بودم و به خاطر ورم این دوران تو انگشتم نمیرفت گفتم یه سری به حلقه قدیمی "تو" بزنم !

اول خواستم تو انگشت شصتم بذارم که نرفت ! بعد انگشت سبابه (صبابه ؟ ) رو امتحان کردم بازم نرفت . بعد میانی و ... در نهایت تعجب تو تنها انگشتی که راحت میره انگشت انگشتریمه ! این یعنی دست من و "تو" با هم یه اندازه شده  . به هر حال فعلا حلقه "تو" تو دست منه  

--- بالاخره خدا بخواد تا فردا پس فردا آخرین کاری که این ماه شرکت ازم خواسته بود رو تحویل میدم و تا چند ماه آینده میرم تو مود استند بای  البته از حالا برای ۲-۳ ماه آینده برام خواب دیدن  . امروز رئیس واحدمون زنگ زده و یه پروژه جدید رو برام توضیح میده . خودشم میگه الان نمیخواد انجام بدیا باشه برای ۲-۳ ماه دیگه !!!!!  بابا من تو مرخصیییییییییمممممممممم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:30  توسط من ( خانوم خونه )   | 

خوندن این  پست مهربانو رو بهتون پیشنهاد میکنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:20  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- سه شنبه وقت کمیسیون پزشکی داشتم . برای اینکه ببینیم این دو ماهی که تو خونه دارم میخورم و میخوابم در حقیقت از ۶ ماه مرخصیم کم میشه یا نه جدا استعلاجی میدن .طبق معمول این روزا که همه کارای من افتاده رو دوش "تو" سه شنبه رو مرخصی گرفت و با نماینده بیمه شرکتمون رفتن کمیسیون .

خدا الهی عوضشون بده که قبول نکردن و من باید جوجه کوچولوم رو تو ۴ ماهگی بذارم و برم سره کار .

جالبه مسئول جلسه یه خانوم دکتر بوده و انقدر بی رحم !

به هر حال مسئول بیمه شرکتمون به "تو" گفته وقتی برگشت سره کار براش تند تند استعلاجی مینویسیم که تا یه مدت یه خط در میون بیاد . حالا رو این حرفا میشه حساب کرد یا نه ؟ خدا داند .

مژگان عزیز برام کامنت گذاشته بود که برای این مدت از مرخصی استحقاقیم استفاده کنم . ولی مژگان جون من همش رو استفاده کردم و حتی یه روزم مرخصی ندارم

حالا با این وضعیت شما جای من بودید بازم کارای شرکت رو تو خونه براشون انجام میدادید ؟

آخه روزی که اومدم برای مرخصی چون تو شرکت جایگزین ندارم و میخواستم ۷ ماه سره کار نرم قبول کردم که کارای فوری و مهم رو از تو خونه انجام بدم و براشون بفرستم . حالا که فهمیدم دارم از مرخصی زایمانم استفاده میکنم دیگه حرصم میگیره که بخوام کاری براشون انجام بدم . هر چند که از اول هم فقط برای حفظ میزم تو محل کار قبول کردم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 17:19  توسط من ( خانوم خونه )   | 

 

--- این بلاگفا هم خوب داره میره رو مخخخخ ها ...

--- فی س بو ک هم که به سلامتی فی ل تر شد . برای دوستانی که میخوان رفع فی لتر کنن باید بگم که میتونن به جای یک .www از سه تا .www  استفاده کنند  . اگر بازم جواب نداد چهار تا رو امتحان کنید چون تا دیروز دو تاش هم جواب میداد ولی بعد فی ل تر شد

--- پست قبل رو پاک نکردم چون تک تک نظراتی که  میذارید برام عزیزن و دوست ندارم پاک بشن . فقط کمرنگش کردم که چشمم بهش نخوره . چون تصمیم ندارم تو عصبانیت بمونم

--- برای مرخصی هم در وضعیت هر چه پیش آید خوش آید قرار گرفتم

--- برای راحله عزیزم : یه دنیا ازت ممنونم که تو این دوران هر بار آمپر چسبوندم با حرفات دلگرمم کردی و بهم انرژی دادی

--- برای جوجه جونم : خودت میدونی که چقدر از دیدنت خوشحال شدم و چقدر دوست دارم که قبل از رفتنت بازم بتونیم همدیگه رو ببینیم  ولی بازم اینجا مینویسم که یه دنیا از دیدن یه دوست خوب مجازی خوشحالم . مخصوصا اینکه فاصلمون تو دنیای واقعی انقدر زیاد بود که امیدی به دیدنت نداشتم .

--- برای عطیه مامانی دینا گلی : ممنونم خانومی که تو تنهاییم کنارم هستی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 13:19  توسط من ( خانوم خونه )   |