دیگه من تو تنبلی کولاک کردم و میخوام از دو ماه قبل از اومدن نی نی گولومون خونه نشین بشم و از خوابیدن تا لنگ ظهر و تنبلی لذت ببرم .
البته امیدوارم بعد از ۷ ماه که برمیگردم سره کار با دیدن یه نیروی جایگزین کل خوشی که داشتم پایمال نشه
به خاطر اینکه کسی تو شرکت جایگزینم نیست قبول کردم که از الان تا وقتی گل پسر به دنیا میاد هفته ای یه بار سر بزنم و اگر کار مهمی پیش اومد که فقط خودم از عهدش برمیومدم انجام بدم . ![]()
البته این کار خیلی راحت تر از هر روز صبح زود بیدار شدن و پشت فرمون نشستن تا شرکت و بعد تا ظهر پشت میز نشستن و دوباره پشت فرمون نشستن تا خونس و لااقل اینطوری هفته ای یه بار میرم و میام . ولی از طرفی هم حرصم میگیره که مجبورم تو مرخصی هم سره کار بیام ! ![]()
تازگیها تو شرکت همه آقایون وقتی من و میبینند که دارم از اتاق میرم بیرون یا سریعا از محل تجمعشون تو راهرو متفرق میشن و یا با زاویه ۹۰ درجه رو به پائین کله ازجلوی من رد میشن و رو به دیوار سلام و علیک میکنن
و بعضا در حالی که با کف پوش زمین صحبت میکنند و منظورشون به من هست حال و احوال میکنن .
پر شهامت ترین همکار مردی که دارم همونیه که هر وقت من و میبینه حال نی نی گولو رو هم میپرسه و این یعنی نهایت جسارت تو شرکت ما
البته یه سریشونم بدون اینکه حرفی بزنن و چیزی بگن سعی میکنن حسن نیت به خرج بدن و هر از گاهی میان و میگن کاری چیزی کمکی لازم نداری ؟
مسئله اینه که شرکت ما یه شرکت کاملا مردونست که چند تا دونه زن بیشتر اینجا کار نمی کنن و همین باعث شده که دیدن یه خانوم باردار توی شرکت از عجایب غریب روزگار باشه و برای کسی قابل هضم نباشه . یعنی شایددر طول هر ۱۰ سال یکبار یه خانوم باردار اینجا وجود داشته باشه و خب وقتی کمتر یه چیزی دیده میشه کمتر هم قابل درک میشه دیگه .
خلاصه میخوام بگم که اومدن و رفتن ازاین بابت هم برام سخت شده و خودم هم خیلی معذب میشم . هر چند که من به ظاهرم و تغییراتی که تو این مدت داشتم واقعا و ازته دل افتخار میکنم و این تغییرظاهر رو جزو زیباترین تغییرات یه زن میدونم . ولی خب ناخداگاه وقتی همکارا از من خجالت میکشن این حس خجالت تو من هم ایجاد میشه دیگه .![]()
به هرحال اگر خدا بخواد تا دوشنبه میام سره کار و از سه شنبه به بعد به جمع خونه داران عزیز میپیوندم .
الان خیلی فکرم بابت این مرخصی مشغوله و دائم با خودم درگیرم که اگر قراره به جای ۶ ماه ۷ ماه مرخصی بگیرم این یک ماه اضافه رو الان استفاده کنم یا بذارم برای بعد از تولد جوجه . چون اینطوری باید تو ۵ ماهگی جوجمون بیام سره کار و با تجربیاتی که از دوستان دیدم میدونم که خیلی سخته .
ولی مسئله اینه که دائم هم پیش خودم میگم اگر استراحت کافی داشته باشم روزای کم استرس تری رو پشت سر میذارم و این خیلی میتونه برام کمک کننده باشه مخصوصا اینکه برای رفت و آمد به شرکت هم از ماشین شخصی استفاده میکنم و میدونم که بعد از ماه ۷ دیگه خیلی خطرناک میشه . بعلاوه تمام چیزایکه بالا گفتم و اینکه کلا رفت و آمد کلافم میکنه و ....
خلاصه درگیری ذهنی عجیبی دارم .
--- از جوجمون بگم که از قبل از عید خرید وسایلش رو شروع کردیم و تو یه پروژه ۲ ماهه این هفته خریدامون تموم شد و الان فقط مونده تا اتاقش رو مرتب کنیم و وسایل رو سره جاهاشون بذاریم . نمیدونم این وسایل و لباسای کوچولو و ریزه میزه چه جاذبه ای داره که از دیدشون آدم سیرنمیشه . البته میدونم که حس پاکیه بچه ها و نوزادها و بهتره بگم فرشته های کوچولو سبب میشه که آدم وسایلشون رو هم دوست داشته باشه .
--- قرار وبلاگی که این هفته داشتیم روتو وبلاگ جوجه نوشتم ولی دلم نیومد که اینجا ثبتش نکنم و ازش ننویسم . شنه این هفته من و "تو" رفتیم خونه عطیه عزیز و اونجا یه دوست خوب دیگمون رو هم ملاقات کردیم . عطیه و نازمنگولا هر دو از دوستای خوبمون هستن و از دیدنشون کلی لذت میبریم . کلی هم به عطیه جون و بابا رضایی گل دینا خانوم زحمت دادیم و جای همگی خالی کلی خوش گذشت . اینجا و اینجا عطیه و نازمنگولا در مورد قرارمون نوشتن و من به جز تشکر از عطیه جون و بابارضایی چیز دیگه ای نمیتونم بگم . ![]()
--- خیلی دوست دارم که جواب کامنت ها رو بدم و چندین بار هم تصمیم گرفتم که اینکارو بکنم ولی بازم تنبلی نمیذاره . اینبار تصمیم جدی گرفتم که اینکارو بکنم و از همین پست به بعد تمام کامنتایی که جواب دادنی باشن جواب میدم . یعنی اگر سوالی داشته باشن.

