تبليغاتX
ناگفته هاي من و تو

ناگفته هاي من و تو

اردیبهشت سال ۸۷ من و "تو" این وبلاگ روساختیم و قرار گذاشتیم برای نوشتن تمام درد دلامون و حرفامون و خاطره هامون بیایم اینجا و راحت و آسوده بنویسیم .دوستای خوبی پیدا کنیم و زندگی تو دنیای مجازی رو تجربه کنیم .

کمتراز یک سال از اون زمان میگذره . تو این مدت دوستای زیادی پیداکردیم که اکثرا وبلاگ نویس بودن و حتی چند تا دوست خیلی خوب هم داریم که خودشون وبلاگ ندارن و بعداز اولین کامنتشون ارتباطمون با ایمیل ادامه پیدا کرده . دوستای خوبی که نه تنها اینجا بلکه تو وبلاگ جوجه هم برای هدیه نابمون کامنت میذارن و من مطمئنم که بعدها که برای پسرم کامنتاشون رو بخونم اونم کلی از داشتن اینهمه خاله و عموی مهربون خوشحال میشه .

به جز این دوستامون میدونم که وبلاگمون خواننده های دیگه ای هم داره که بعضا بدون کامنت گذاشتن مطالبمون رو میخونن و شاید برای یه بار یا بیشتر بهمون سر زدن .

امروز میخواستم  ازتمام کسانی که تو این مدت پیش ما اومدن و نوشته های ما روخوندن بخوام که بعد از خوندن این پست حتما برای من و "تو" کامنت بذارن . چه دوستامون وچه همون خوانند هایی که تا بحال برامون کامنت نذاشتن . حتی شما دوست عزیز  

این رو بذارید به حساب آشنا شدن با همه دوستای هشتاد و هفتیمون .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:36  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- سال ۸۷ هم با همه خوبیها و بدیهاش گذشت و داریم دیگه یواش یواش به روزای آخرش میرسیم .

از خونه تکونیها چه خبر ؟ ازخریدای شب عید ؟

خونه تکونی ما که دیروز به سلامتی تموم شد و آخرین کارای جامونده ازاسباب کشی و خونه تکونیمون رو هم دیروز "تو" انجام داد . ولی خدایی این خورده کاریها بیشتر آدم رو اذیت میکنه تا کارای اصلی .

تازه برای کارای اصلی خونه که همون دیوار شستن و شیشه پاک کردن و زمین شستنه قبل از اسباب کشیمون از یه نفر خواستیم بیاد وکارا رو بکنه که اونم نامردی نکرده بود و تا تونسته بود سمبل کرده بود . چون "تو" هم سره کار بود و منم اونجا نبودم کسی هم نبوده که بهش بگه بی انصاف آخه حداقل یه طوری تمیزکن که دیگه ما مجبور نشیم همین کارا رو دوباره انجام بدیم . خلاصه به جز دیوارا که دیگه بیخیال جای دستمال آقا شدیم همه کارای دیگه رو "تو" یه بار انجام داد تا خونمون همون طوری بشه که دلمون میخواد .

خلاصه بالاخره تموم شد .

دیروز بنده درکمال آرامش گندم هم خیس کردم  فک کنم سره سفره هفت سین به جای سبزه باید گندم خیس خورده بذارم .آخه هر سال سبزه عید رو مامان برامون درست میکنه با عدس و قره ماش . امسال هم خیس کرده بود ولی چون خودش بالا سرش نبوده و تند تند آبش رو عوض نکره بود همشون گندید و بو گرفت و ریختیم دور . منم گفتم حالا گندم رو خیس کنم بالاخره تا شب عید یه کوچولو که جوانه میزنه . تا ۱۳ هم سبزه میشه برای خودش .

هنوز خرید سفره هفت سین رو نکردم و فقط سرکه و سماق تو خونه دارم . ماهی و سمنو و سنجد و سیر رو باید تواین روزا تهیه کنم و سفره هفت سینمون رو بچینم .

همه مراسم عید یه طرف این سفره هفت سین که من عاشقشم هم یه طرف . 

--- میگم فردا چهارشنبه سوریه . خیابونا هم که برای خودش میدون جنگ میشه حسابی . من که امروز به مدیر مربوطه گفتم فردا صبح فقط در حد کارت زدن میام و سریع باید برگردم تو سنگرم .شما هم سعی کنید مراقب خودتون باشید . درضمن هر کی از روی آتیش پرید جای من و نینی گولو رو هم خالی کنه .

--- برای مورچه ها همون شنبه شب تدبیری اندیشیده شد و نسلشون همون شب از خونمون منقرض شد  .  ( خداما رو ببخشه )  کاری که کردیم استفاده از یه سمی به اسم سم مورچه بود که به شکل پودر بود و باید با اب مخلوط میشد . البته من از خونه مامان اینا همون طور مخلوط شده آوردم ولی مامان گفت که پودرش روگرفته .

این مخلوط رو باید با اسپری در محل مورد نظر اسپری کنید و بعد از یه ساعت نتیجش رو ببینید .

ما که محدودیت استفاده از مواد شیمیایی داشتیم ولی "تو" بالای کابینت های بالایی وزیرکابینت های پائینی رو اسپری زد و ... تموم .

دیروز که دیگه چیزی ندیدم .

--- دیشب بعد از کلی کار و خستگی دو قسمت آخر ( البته دوقسمت پخش شده آخری ) سریال لاست که تو اسباب کشی فرصت دیدنش رو نداشتیم کلی بهمون چسبید . ۴ تا سیزن اول لاست یه طرف این سیزن ۵ که هر لحظش آدم رو یهو سورپریز میکنه هم یه طرف . هفته گذشته سریال پخش نشده بود و باید یه هفته دیگه تو خماری بمونیم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:42  توسط من ( خانوم خونه )   | 

الان تاریخ آخرین پستم رو که نگاه کردم دیدم یک هفته و یک روز ازش گذشته و این اولین باره که من انقدر دیر مینویسم .

البته تو هفته گذشته بارها و بارها اومدم که بنویسم ولی انقدر تو شرکت  کار ریخته بود سرم که باید خلاصه دو خط مینوشتم و میرفتم چون همیشه هم  از شرکت آپ میکنم و تو خونه فرصتش اصلا پیش نمیاد به همین خاطر گذاشتم سره فرصت آپ کنم که با خیال راحت یه پست طولانی داشته باشم . البته اگر خدا بخواد و همین الان دوباره کلی کار بهم ندن .

---- خب اول از همه بگم که مادر مهربونم هفته گذشته پاش لیز خورد و افتاد زمین و ما ۲ روزنمیدونستیم که چرا نمیتونه حرکت داشته باشه . همون روز اول دکتر اومد بالا سرش و گفت چون نه پاهاش ورم کرده و نه کبود شده و چون میتونه حرکتشون بده  پس شکستگی نیست و فقط بایداستراحت کنه تا خوب بشه . بعداز دو روز که دائم دردش بیشتر میشد و دیگه حتی نمی تونست تو رختخواب تکون هم بخوره  با پدرم و خالم رفتن درمانگاه . ( البته من نبودم اونجا ولی اینکه چطوری رفته بودن تااونجا خودش کلی عذاب کشیدن بوده ) خلاصه اونجا عکس انداخته بودن و گفته بودن شکستگی لگنه و باید ۶ هفته استراحت مطلق داشته باشه . حالا از طرفی هم دکتر اولی میگفت که شکستگی لگن فقط برای سنین بالا یا کسانی که پوکی استخوان دارن اتفاق میوفته که مامان جزو هیچ کدوم نبود .  بازم نتونستیم به حرف دکتر درمانگاه اکتفا کنیم و بعد از یه روز که دردش بازم بیشتر و بیشتر میشد بردنش بیمارستان تا اگر لازمه بستری بشه ( جالبه که بگم مامان من ورزشکار حرفه ایه و بدن کاملا ورزیده ای داره . تحملش خیلی زیاده وتا کارد به استخونش نرسه صداش در نمیاد . به خاطر همین وقتی تو جاش نمی تونست تکون بخوره ما خیلی نگرانش بودیم ومطمئن بودیم که موضوع خیلی جدیه ) . اونجا از کمر ش ام آر آی گرفته بودن و دکتر ارتوپد تشخیص له شدگی دیسک رو داده بود و گفته بود که بایدمراقب  لخته شدن خون تو بدنش باشه و فعلا فقط استراحت بکنه و یه سری آمپول هم داده .

خلاصه الان بعد از تقریبا ۴-۵ روز هنوز همون طور درد شدید داره و همین طور تو رختخواب خوابیده .

نمی دونم چه حکمتی تو این زمین خوردن شب عید بود . درست بعد از اینکه کلی برای ما زحمت کشید و کارای اسباب کشیمون روانجام داد . درست یه هفته مونده به عید و زمانی که تازه میخواست کارای خونه تکونی خودشون رو انجام بده .

میدونم که داره روزای خیلی خیلی سختی رو میگذرونه ولی به جزاینکه از خدا بخوام هرچی زودتر بتونه از جا بلند بشه و دوباره راه بره  کار دیگه ای از دستم برنمیاد .

---- کارای خونه تکونی و اسباب کشی همزمان ما دیگه کم کم  داره تموم میشه و به جز چند تا خورده کاری کوچولو کار دیگه نمونده . البته اسباب کشی که هفته پیش تموم شده ولی  اسباب جا دادن و پرده زدن و لوستر زدن و آنتن میزون کردن و این خورده کاریاش تا الان ادامه پیدا کرده .

راستی در مورد پرده که نگران بودم برای قبل از عید میتونیم رو کار هیچ فروشنده ای حساب کنیم یا نه . کلی شانس آوردم و پرده اصلیمون که تو هال میخوره دقیقا اندازه خونه قبلی بود و از همون استفاده کردیم . برای آشپزخونه و اتاقمون هم یه پارچه ساده گرفتم و چون همون فروشگاه کلی طول میداد تا یه مدل ساده ساده برامون بدوزه آوردیمش که بدیم جای دیگه . ولی مگه کسی قبول میکرد ازمون . انگارباید حتما به همون جایی بدی برات بدوزه که ازش پارچه خریدی . ولی بازم کلی شانس آوردم و یه جا پیدا کردیم که قبول میکرد و جالبتر این که دو روزه هم تحویلمون داد . خلاصه اینم از پروژه پرده خریدن ما

---- تو خونه جدید از همه چیز راضیم و خدا رو شکر هیچ نکته منفی ندیدم فقط یه چیز خیلی خیلی کوچیک هست که رفته رو مخم . اونم اینه که دیروز بعد از ظهر کشف کردم که تو آشپزخونمون  یه کلونی ازمورچه های ریز ریز و بور وجود داره که مزاحم من میشن و من اصلا دوسشون ندارم .

حالا نمی دونم بایدچیکارشون کنم . اگر تو وضعیت عادی بودم و میتونستم از مواد شیمیایی استفاده کنم همون بلایی رو سرشون میوردم که سره سوسکا میارم و از ریشه و بن نسلشون رو منقرض میکردم . ولی الان نمی دونم چیکار باید بکنم و حتی نمیدونم که اگر "تو" زیر کابینتا سم مورچه بذاره آیا برای من بازم ضرر داره یا نه ؟ یه مسئله ای هم که هست اینه که من دیرزو بعد از کشف اول یه کشف دیگه هم کردم و اونم این بود که از پشت کابینتهای بالایی میان بیرون . حالا اونجا رو چطور باید سم ریخت نمی دونم .

کسی کمکی میکنه آیا ؟

پ . ن : این روزا چقدرهمه بخار شور میخرن . شما چطور ؟  

 پ . ن ۲ : عسل و مریم عزیز ایمیلتون رو چک کنید .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:1  توسط من ( خانوم خونه )   | 

صدها فرشته بوسه برآن دست میزنند ....

 بالاخره شاخ غول شکسته شد و ما جابجا شدیم . کابوس این اسباب کشی ۲ ماه بود که با من و "تو" بود و از پیداکردن خونه تا جابجا شدنش دیگه برامون محال شده بود .

حساسیتهای بی مورد ولی غیرقابل تغییر من . پیدا نشدن خونه تو هفته های گذشته  . حساسیت ما برای جابجا شدن تا قبل از عید . قبول نداشتن کار هیچکس بجز خودم تو اسباب کشی . ساعت کاری "تو" که اجازه کار بیشتر تو خونه رو ازش میگرفت و ... همه اینا سبب شده بود که این اسباب کشی برای من یه غول بی شاخ و دمی بشه که فکر کنم به هیچ عنوان از پسش برنمیام . البته بازم من از پسش بر نیومدم ولی انجام شد . خیلی بهتر از اون چیزی که فکر میکردم هم انجام شد .

همه اینها هم به خاطر کمک و همکاری مادرم و "تو" انجام پذیر شد  که تو تمام روزها و تمام کارهایی که انجام دادن خواست من رو در نظر گرفتن و کارها رو اونطور که من دوست دارم ( نه اون طور که خودشون میخواستن ) انجام دادن . از بسته بندی لوازم تا جابجا کردن و بازکردن و شستن و مرتب کردنشون .

البته ناگفته نماند که پدرم و خواهرهام هم خیلی زحمت کشیدن . و میشه گفت یه اسباب کشی خانوادگی داشتیم که حتی خالم هم توش مشارکت داشت  . کارهایی که پدرم تو خونه خودشون انجام نمیده برای اسباب کشی ما انجام داد و کمکایی که هر کدومش برای من با ارزش و موندگاره  از ما دریغ نکرد .

ولی نمی تونم بگم که تو این روزا مادرم چقدر کمک حالمون بود و چقدر برامون زحمت کشید . این برای من که باهاش زندگی کردم قابل درک بود که هیچکدوم از وسواسهایی رو که برای من به خرج داد قبول نداره و برای خودش و زندگیشون انجام نمیده ولی برای رضایت من بیشتر از خودم وسواس به خرج داد و مایه گذاشت . یک هفته تمام هر روز از ساعت ۷ صبح تا ۸-۹ شب فقط تو خونه ما مشغول جمع کردن و مرتب کردن و جابجا کردن بود و این وسط از رسیدگیهاش به من و جوجه برای غذا و میوه و چایی و ... هم کم نمی ذاشت . بااینکه خواننده وبلاگمون نیست ولی همینجا میخوام ازش یه دنیا تشکر کنم و بگم باید بوسه بر دستانی زد که زمانی که بهش نیازمندی به سمتت دراز میشه و امید همکاری رو برات به ارمغان میاره حتی اگر برای گرفتن کمک دستی به سمتش درازنکرده باشی .

شاید این پست رو براش بخونم تا بدونه که چقدر شرمندش هستم .

 

--- حالا از خودم بگم که تو چند روز اخیر روزای پر استرسی رو پشت سر گذاشتم و نتیجش هم این شد که سه شنبه صبح که قرار بود من با خیال راحت برم سره کار و بقیه بالا سره  وسایل باشن تا به سلامتی باره خاور بشه و بره خونه جدید من یه دفعه و بدون برنامه قبلی !! معده درد وحشتناکی گرفتم و از ۵ صبح تا  ۹-۱۰ داشتم از معده درد و نفس تنگی زمین رو میکندم . به جز من و خواهرم هم کس دیگه ای اونجا ( خونه مامان اینا ) نبود . خلاصه دیگه حول و حوش ساعت ۹ زنگ زدم به دکتر و ماجرا روبراش گفتم و اونم گفت سریعا برم و سرم وآمپول نوش جان کنم تا این وضعیت به حالت عادی برگرده .

برای من که ۶ ماهه حتی از کنار داروخانه هم رد نشدم تا بوی دارو بهم نخوره .  زدن آمپول یه کابوس بود . خلاصه زنگ زدیم مامان اینا اومدنو رفتیم دکتر و اول گفتم فقط سرم بهم بزنن با یکی از آمپولهایی که میدونستم بیضرره  ( دکترم دیگه ) ولی مگه این درد ول کن بود . به حدی درد داشتم که نمی تونستم روی تخت دراز بکشم و نشسته به دستم سرم زدن . خلاصه انقدر پرستار و مامانم و هر کسی ازاونجا رد میشد گفتن این اسپاسم و درد بیشتر برای جوجت ضررداره تا آمپولی که دکتر خودت برات تجویز کرده قبول کردم که بزنن تو سرم . و عجیب آب روی آتیش بود و سریعا دردم رو آروم کرد . منم نامردی نکردم و به محض اینکه دردم ساکت شد گفتم بیان سرم رو در بیارن تا داروی کمتری وارد خونم بشه . خلاصه اینم از بساط استرس بیخودی من که نه تنها نذاشت خودم راحت باشم تازه "تو" و مامان اینا رو هم از کارشون انداخت و به جای سه شنبه دیروز مجبور شدن بقیه کارها رو انجام بدن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 9:39  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- هوا عجب بهاری شده این روزا . اگر ازخنکای صبح صرفنظر کنیم میشه گفت دیگه بهار اومده .

دیگه کم کم داره عید میشه و من همیشه از روزای منتهی به عید و سال تحویل لذت میبرم . از شلوغی خیابونا . ازسرزندگی مردم . از خونه تکونی ها . از وانتای پر فرشی که هر روز میتونی رفت و آمدشون رو تو خیابونا ببینی . از ماهی های قرمز که دیگه همه جا دیده میشه . مخصوصا وقتی که یه حوض پر از ماهی قرمز یه گوشه ای از یه پاساژ رو اشغال کرده باشه . از سبزه هایی که تمام ماهی فروشها کنارتنگای ماهیشون گذاشتن . از هفت سینایی که مغازه دارا تو ویتریناشون میزارن . از تخم مرغای رنگی که هرسال به شکل یه حیوون درمیان و هرچند سفالین ولی بازم تخم مرغن و جون میدن برای سفره هفت سین . اصلااز هوای آخر زمستون که دیگه بهاری میشه وبوی بهار میده .

فقط از یه چیز متنفرم و اونم صدای بمب بمب ترقه و نارنجک و خمپارس که نمیدونم تو این روزا چه معنی میتونه داشته باشه . صدای سوت ممتد و بعد ... تق . یا فقط ... تق . یا یه دفعه ای ... بمب

که چی ؟ این یعنی چهارشنبه سوری نزدیکه ؟

--- من تواین هفته اخیر فقط دوبار فرصت کردم یه سری به پاساژ نزدیک خونه مامان اینا بزنم و یه بار هم با "تو" برای خرید مانتو رفتیم یه پاساژ دیگه .( البته به علت تنگ شدن مانتوی قبلی و نیاز به پوشیدن مانتوی گشاد تر وگرنه از لباس نو پوشیدن من و "تو" دیگه گذشته )  چیزیکه توجه من وخیلی جلب کرد این بود که یه جورایی مغازه ها خلوت بودن . یعنی یه جورایی غیر عادی خلوت بودن . حالا نمی دونم برای شلوغ شدنشون هنوز زوده یا قرار نیست شلوغ بشه ؟

اصولا با اینکه شلوغی اذیت کنندس و ترافیک و نفس تنگی و کلافگی رو با خودش میاره ... ولی یه جورایی روح زندگی هم توش هست دیگه  .

--- این روزا همه بی . بی . سی پرشیا نگاه میکنن شما چطور ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:10  توسط من ( خانوم خونه )   | 

کامنتی که مموش عزیز در مورد پست قبلی گذاشته بود من رو به فکر گذاشتن یه پست در همین مورد و موضوع انداخت .

نظر مموش در مورد پست پائین :

نمي خوام نفوس بد بزنم ولي پي اينو به تنت بمال كه يه روزي بچه ات قدر هيچكدوم از اين زحمتاتو ندونه.
مامان پيشيه منم همين كارا رو واسه پيشي كرده ولي دقت زيادي از حدش پيشي رو زده كرده و حالا خيلي پشيمونه كه براش اينقدر زحمت الكي كشيده...
اينا رو گفتم كه بيشتر از تخت و غيره به تربيتش فك كني. ترجيحا چند تا كتاب تربيت كودك بخون!
ببخشيد يه كم لحنم تلخ بود ماماني

 

جواب من :  مموش عزیزم بعد از خوندن نظرت فکرای خیلی خیلی زیادی تو ذهنم اومد و خیلی طول کشید تا بتونم افکارم رو متمرکز کنم و برات بنویسم . راستش اولش یه کم بهم برخورد و ناراحت شدم چون احساسی رو که الان من و "تو" داریم تجربه میکنیم و ذوق و شوقی که داریم رو فقط پدر و مادری میتونن تجربه کنن که برای داشتن جوجشون سختی کشیده باشن و یه بار طعم تلخ از دست دادن رو چشیده باشن .

من و "تو" وقتی صاحب این هدیه شدیم که تشنه تشنه بودیم  و الان حاضریم زندگیمون رو به پای جوجمون بریزیم .

خب داشتن یه بچه مسئولیت های زیادی رو به همراه میاره که به نظر من اولین و مهمترینش ایجاد رفاه و آرامش نسبی برای اون کوچولو هست . رفاه نسبی یعنی تا اونجا که در توانت هست کاری کنی که تا زمانی که برای خودش مردی میشه و روی پای خودش می ایسته سختی نکشه . ناملایمات روزگاررو نچشه . حسرت نخوره . چرا ؟ چون به خواست من و "تو" این فرشته داره متولد میشه و ما برای این تولد مسئولیم .

این قضیه اول بود مسئله بعدی ( از نظر من اینطوره ) مسئله تربیته . به عقیده من تربیت یه انسان از سه جا شکل میگیره (بازم میگم به عقیده من ) اولا هر کودکی با خودش (یعنی از قبل از تولد ) اخلاقش رو هم میاره . یه سری از مسائل شخصیتی به هیچ عنوان اکتسابی نیست . مثل صبوری . مثل قدر شناسی . مثل مهربونی . مثل سادگی

برات مثال میزنم : "تو" یه خواهر دوقلو داره . هر دو تو یه خانواده و در یه زمان و با یه شرایط به دنیا اومدن و بزرگ شدن ولی یه سری از اخلاقاشون به هیچ عنوان شبیه هم نیست .

مسئله دوم تربیت اکتسابی خانوادس که اونم دوبعد داره . بعد اولش خود خانواده و بعد دومش آموزشیه که خانواده میبینه هست . یعنی من به عنوان یه مادر هر چقدر هم کتاب بخونم و سعی کنم تربیت صحیحی داشته باشم و طبق نظرفلان دکترو فلان محقق عمل کنم بازم من خودم رو که نمی تونم عوض کنم و من همینی خواهم بود که قبلا بودم و مطمئنا این منی که الان هست خیلی بیشتر تاثیر گذاره تا اون منی که نکات تربیتی رو اعمال میکنه .

مسئله سوم هم جامعه و افراد دیگه هستن .که من بارها و بارها و بارها از مادر و پدرها شنیدم که هر کاری که میکنید و هر زحمتی که برای تربیت بچتون  میکشید تا ۷سالگی پایداره و بعد از اون دیگه دست شما نیست . بچه تو یه اجتماع ۲۰۰-۳۰۰ نفری از بچه هایی که هر کدوم یه تربیت دارن قرار میگیرن و اونجاس که مزه خیلی کارایی رو که انجام ندادن میچشن و الی آخر تا دانشگاه و محیط کار و دوستان و .... آخرش میرسه به زن یا شوهرشون که من به واقع بعد از ازدواج دیدم که چقدررفتار خودم و "تو" به هم نزدیک شده . هر چند که از دو تا خانواده کاملا متفاوت و با دو تا تربیت مختلف هستیم  .

در مورد اینکه بچه قدر نشناس میشه و اینا رو نمیبینه من به هیچ عنوان قصد دیده شدن هم ندارم .

 من خودم میدونم که هر کاری که برای جوجم انجام میدم در درجه اول برای خودم انجام دادم و نیاز روحی خودم رو برآورده کردم . وگرنه یه بچه تا ۵-۶ سالگی صد در صد درکی از داشتنها نداره و به جز آغوش پدر و مادرش نیازی رواحساس نمی کنه . پس چه توقعی میتونم داشته باشم وقتی برای خودم کاری رو انجام میدم ؟

اینایی که نوشتم نظر من در مورد این قضیه بود و کلا بدم نمیومد یه پست در موردش بذارم . کامنت تو استارتش رو زد

پ.ن : منم امروز اومدم سره کار ولی خدا بخواد تا نیم ساعت دیگه میرم . این روزا روزای اسباب کشیمونه .

پ.ن ۲ : خوشحال میشم نظربقیه دوستانمون رو در مورد این مسئله بدونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 10:16  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- خدا رو شکر به جز پروژه خونه که بعد از ۲ ماه گشتن و به بن بست خوردن هفته گذشته در کمال ناباوری به نتیجه رسید و ما رو کلی مشعوف کرد دیشب یعنی جمعه بعدازظهر که هنوز پرونده اون هفته بسته نشده بود یه پروژه مهم تر رو هم به سرانجام رسوندیم .

اون پروژه هم خرید وسایل اصلی اتاق جوجه بود .

علت اینکه خرید وسایل جوجمون تبدیل به پروژه شده بود اینه که من تو زندگیم همیشه یه نقطه ضعف خیلی خیلی بزرگ داشتم و دارم و اونم اینه که قدرت تصمیم گیری هیچ وقت ندارم . یعنی کلا تو مسائل زندگی همیشه با تصمیم گیری مشکل دارم . حالا تو هر انتخابی باشه فرقی نمیکنه .چه تو انتخاب غذایی باشه که برای شام شب قراره بخوریم . چه تو خرید کردن باشه . چه تو انتخاب لباسی باشه که قراره تو فلان مهمونی بپوشم و ...

اوایل  "تو" سعی میکرد کمکم کنه و با یه نظریه قاطعانه من و ازسردرگمی در بیاره و مثلا بی برو برگرد بگه فلان کار و انجام میدیم یا فلان کار رو انجام بده  .

 ولی مسئله اینجا بود که یه اخلاق بدتری هم  دارم و اونم  اینه که همیشه بعد از انتخابم ( حالا با نظر کس دیگه باشه یا خودم فرقی نمیکنه ) از اون انتخاب پشیمون میشم و فکر میکنم اون یکی راهی که داشتم بهتر از این یکی بوده!

خب این مسئله بعد از ۴سال زندگی مشترک سبب شده که "تو" هم کم کمک از دادن نظریه قاطع پشیمون بشه و معطل شدن و انتخاب نکردن و پا به پای من دچار شک و تردید شدن رو به شنیدن غرغرای من بعد ازانتخاب ترجیح بده .

به قول خودش که همیشه میگه من مگه ازجونم سیر شدم که بگم فلان کارو بکن که از۱۰ دقیقه بعد از انجامش تا روزی که نتیجه اون کار تو زندگیمون جاریه بشنوم کاش این کارو نمیکردیم . تقصیر تو شد . تو گفتی . تو پیشنهاد دادی ....

خلاصه اینطوری شده بود که برای خرید وسایل جوجه ما ۲ هفته ای بودکه داشتیم میگشتیم و با اینکه انتخابامون رو محدود به چند تا مغازه کرده بودیم ولی من نمی تونستم تصمیم بگیرم که کدوم بهتره و کدوم رو انتخاب کنیم .

برعکس من مادرم خیلی خیلی تو نظریاتش قاطع و مطمئنه و امکان نداره هیچوقت بین دو تا انتخاب خودش رودرگیرکنه . همیشه جوانب کاررو در نظر میگیره و سریع انتخابش رومیکنه وهمیشه هم بعدش ازاون کار راضیه . با این وجود تمام این دو هفته رو تو تمام رفت و آمدها با من و "تو" همراه شد ولی اونم ازترس هیچ پیشنهادی نمیداد و فقط هرچی من میگفتم خوبه مادرم و "تو" هم تائید میکردن و هرچی میگفتم خوب نیست رد میکردن  .

خلاصه تو این مدت ما ۳ تا مغازه رو که برای خرید تخت و کمد اتاق جوجه انتخاب کرده بودیم هر کدوم ۳ بار رفتیم و من ده بارکاتالوگهای اونا رو نگاه کردم و هی گفتم این خوبه ولی اینجاش مشکل داره اون خوبه ولی اونجاش فلانه تا اینکه دیشب بالاخره تونستیم تخت و کمد جوجه رو بگیریم . اونم چی ؟ بعد از اینکه از اون  ۳تامغازه ۲ تاش رو کلا حذف کردیم و رفتیم تو یکیش حالا بین دو تا مدل کاملا متفاوتش دچار شک و تردید شده بودم . آخرم  نتونستم انتخاب کنم و عاجزانه از "تو" خواستم که انتخاب کنه و قول شرف دادم که به هیچ عنوان بعدش غرغرنکنم  دیشب بابا و مامان من و "تو" سه تایی متفق القول به من تعهد دادن که این بهترین انتخابه و منم متقابلا تعهد دادم که خیلی خوبه و من دوسش دارم

از همه بهترو رضایت بخش تر این بود که به جزتخت و کمد کالسکه و کریر و ماشین لباسشویی رو هم گرفتیم و گرفتن همه اینهادرعرض ۲-۳ ساعت از مسائل بعید روزگار بود.

کلا اون اخلاق من وقتی میخوام برای کس دیگه ای تصمیم بگیرم و انتخابی ازطرف شخص دیگه ای داشته باشم  بیشتر بروز میکنه . به همین خاطر چون قراربودکه ازدید جوجه وسایلش روبگیریم و چیزی باشه که اون دوست داشته باشه یه کمی برام سخت تر بود .

به هر حال از امروز قراره سعی کنم که رفتارم رو اصلاح کنم و اولین قدم اینه که بگم من وسایل خیلی خیلی قشنگی برای جوجه خریدم و مطمئنا اونها رو دوست خواهد داشت

پ.ن : با تمام اینها که گفتم واضح و روشنه که چرا هنوزجوجمون اسم نداره

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:40  توسط من ( خانوم خونه )   |