تبليغاتX
ناگفته هاي من و تو

ناگفته هاي من و تو

                         از امروزبه بعد سعی میکنم جواب تمام نظرات رو بذارم

 

--- "تو" بازم سرماخورده و دو روزه که دائم هی تب میکنه و هی استامینوفن میخوره تبش میاد پائین و دوباره چند ساعت بعد تب میکنه و ... 

--- به احتمال زیاد هفته دیگه اسباب کشی داریم و از الان آرزو میکنم این روزای جنس کارتن کردن و جابجاییش و بعد توی اون خونه باز کردن کارتنا و شستن ظرفا و چیدن وسایل زودتر بگذره و دلم میخواد چشامو ببندم و باز کنم و ببینم تو خونه جدید نشستیم و داریم پای تلویزیون چایی میخوریم . همه چیز مرتب و سره جاش و همه وسایل شسته و تمیزن .....

خوبیش اینه که امسال اسباب کشی و خونه تکونیمون یکی شده ولی بدیش اینه که نمیشه از زیرش دررفت و شونه خالی کرد . یعنی از زیرخونه تکونی میشد در رفت ولی از این یکی نه .

تا امروز فقط فکرمون روی پیدا کردن خونه بود و اینکه بتونیم تا قبل از عید جابجا بشیم .حالا به فکر مصائب جابجایی . آدمیزاده دیگه

بدتر از همه اینکه تو خونه جدید نیاز به خرید چند تا پرده برای پنجره ها داریم که فکر نمیکنم هیچ فروشنده خوش قولی بتونه بهمون تا عید تحویل بده واحتمالا باید تا بعد از ۱۳ فروردین صبر کنیم .

ولی خوب نیمه پر لیوان رو که نگاه میکنم ته دلم برای خرید وسایل جوجه قیلی ویلی میره و بی صبرانه منتظر روزیم که وسایل اتاقش رو براش میچینم و لذت میبرم .

--- عجب بارون قشنگی دیشب بارید و چه صدای دلنشینی داشت وقتی با شدت به شیشه های اتاق میخورد. تو همون زمانی بود که"تو" یکی دو درجه تب داشت و از خواب بیدارشده بود و منم ازشدت پا درد از خواب پریده بودم  . با صدای شرشر بارون خوابیدیییییییییییییم تا ۸ صبح .

ولی صدای بارونی که به جای نم نم شر شر میاد همیشه خبر از ترافیک گره خورده تهران رو میده . که خبرش هم درست بود و صبح تو اکثر خیابونها ماشینها تو هم پیچیده شده بودن .

--- الهام  ( چمدان حرفهایم ) من رو به یه بازی سخت دعوت کرده . بازی داستان کوتاه با ۱۰۰ تا ۱۵۰ کلمه . هنوز که ننوشتم ولی تو فکرشم .

--- ماشین پست پائین بعد از تیکه تیکه شدن از همون جایی که رفته بود زیرزمین بیرون کشیده شده .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11:53  توسط من ( خانوم خونه )   | 

---- خب مثل اینکه کلمه قاراشمیش در اصل ترکیه و من نمی دونستم و در اصل قاریشمیش هم هست نه قاراشمیش . اینم از اون واژه های ترکی فارسی شده با لهجه تهرونیه

--- من که وقتی صدای فردوسی پور و خیابانی و بقیشون از تلویزیون بیاد ( یعنی وقتی فوتبال پخش میشه ) از کنار تلویزیون رد هم نمیشم ! چه برسه به اینکه بشینم و نگاه کنم ولی به هر حال به همه کسانی که دیروز بعدازظهر سره کار بودن و به خیال برد تیم محبوبشون به سر میبردن باید بگم که هنوووووووووووووووووووووووز دوزاریتون نیوفتاده که اینا به جز مساوی نتیجه دیگه ای نمی گیرن .

--- یه خبر خیلی خیلی جالب و ناراحت کننده و غیر عادی و تا حدودی غیر قابل باور :

تو اون روز بارونیه کذایی که شهر تهران مثل یه شهر جنگ زده و وبا گرفته و قحطی زده به خاطر یه نمه بارون به هم ریخته بود تو سرازیریه یکی از خیابونهای غرب تهران یه ماشین ( که بعضیا میگن سمنده و بعضی میگن پرایده ) داشته از شمال به جنوب این خیابون رو میومده که به خاطر لغزنده بودن زمین چپ میکنه و میوفته توی کاناله آبی که بین دو لاین همون خیابون با نرده و حفاظ پوشیده شده بوده .

خوشبختانه سرنشین هایی که داشته از ماشین خارج میشن ( یعنی مردم کمک میکنن ) ولی با فشار آب اون ماشین داخل کانال ( که عرضش هم یک متر بیشتر نیست ) شنا میکنه وحتی آتشنشانی هم نمی تونه جلوی شناش رو بگیره و خلاصه ماشین مورد نظر بعد از طی کردن طول کانال رفته زیره زمین و الان زیر یکی از خیابونهای تهران ( درست وسط چهار راه ) یه خودروی له شده هست که ۴ روزه آتشنشانی نتونسته درش بیاره و شهرداری هم اجازه حفاری نداده !

البته آتشنشانی هم خیلی زحمت کشیده تا خودرو رو دربیاره ( نشون به اون نشون که مردم اون محله نزدیک ۱۲ ساعت شب جمعه برق نداشتن !!!! تا بدون خطر خودرو از زمین خارج بشه ) ولی  هنوز نشده دیگه .

خب اینم از اخبار در شهر

--- دیروز روز جوجه کوچولوی ما بود . یعنی من و "تو" مثل دو تا پدر و مادر وظیفه شناس که شب عید برای جوجشون خرید میکنن دست جوجه رو گرفتیم و بردیمش خیابون بهار ( عطیه جون بد موقع بودا وگرنه  ) وای که چقدر وسایل نینی گولویی خوشگل ودوست داشتنیه . البته من و جوجه زود خسته شدیم و برگشتیم ولی کلا میخواستیم مدلا و طرحهای وسایل اصلی رو ببینیم که واقعیتش من فقط از وسایل کوچیک و خرده ریزه بهار خوشم اومد و در مورد بقیش فکر نمیکنم از اونجا خرید کنیم .

یه چند تا تخت و کمد هم دیدیم . ولی کلا جمعه ها کسبه صنف وسایل چوبی یه کمی تنبل تشریف دارن و اکثرا تعطیل بودن .

مامانای نینی گولوهایی که تازه به دنیا اومدن میشه ما رو برای خرید ماشین لباسشویی راهنمایی کنید . توی بهار که همه ماشین ها خیلی کوچولو و به درد نخور بود . یعنی با دوتا دونه سرهمی جوجه پر میشدن . اگر مارک خوبی سراغ دارید لطفا حتما به ما بگید .

--- امروز ولنتاینه و روز عشق . منم اینجا این روز رو به دو تا عشق زندگیم تبریک میگم .

پ.ن : ولنتاین روز ۱۴ فوریس که امسال افتاده ۲۶ بهمن

پ.ن ۲: تو پست پائین منظورم از اینکه "تو" با یه موتور خودش رو به من رسوند این بود که برای سریعتر رسیدن به جای تاکسی از موتورهای دربستی ( همینایی که میگن موتور . موتور بیا . موتور ) استفاده کرده بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:24  توسط من ( خانوم خونه )   | 

وقتی با یه برکت الهی خیابونای تهروون رودخونه میشه ( به عمق یه ماشین ) و ترافیک گره میخوره و به جای ساعت ۲ ساعت ۵ میرسی خونه و توی ترافیک همه با هم درگیرن و کم مونده سر همدیگه رو ببرن و پیاده ها به سواره ها بد و بیراه میگن و سواره ها به ماشینای کناری و این یکی برای اون یکی شاخ و شونه میکشه و ....

وای به حال عذاب الهی

اگر یه روز توی تهران خدایی نکرده زلزله بیاد من یکی که قول میدم مردم همدیگه رو تیکه پاره کنن .

دیروز بعدازظهر اتوبان مخصوص کرج :

از یه طرف بازی دو تیم انگلیس و برزیل توی استادیوم آزادی بود که به خاطرش باید و حتما ترافیک راه میوفتاد ! از طرف دیگه یه کم جلوتر از خروجی استادیوم زیر پل اکباتان یه رودخونه درست شده بود که شاهدان عینی ( خودم ) گواهی میدن به عمق یه ماشین شاسی بلند بود و از یه طرفم ملت کافیه شرایط رو قاراشمیش ببینن و سریعا سوئ استفاده کنن .فک کنید هر کی به دریاچه رسیده بود دور زده بود و اتوبان و خلاف جهت اومده بود بالا و ملتی هم که از دریاچه خبر نداشتن ( مثل من ) داشتن میرفتن به سمت پائین .بعد چی شده بود ۵۰۰ تا ماشین به سمت شمال روبروی ۲۵۰۰ تا ماشین به سمت جنوب رسیده بودن به هم . عین جنگهای ۲۰۰ سال پیش . با این تفاوت که اینا به اونا میگفتن دنده عقب بگیرید و اونا به اینا میگفتن شما بگیرید ....

آی صحنه ای بود . آی صحنه ای بود .

این صحنه مفرح از ساعت ۲ شروع شده بود وتا "تو" با یه موتور خودش رو به من برسونه که داشتم دیگه غش میکردم اون وسط یعنی حدودا تاساعت ۴.۵ طول کشید .

وقتی "تو" رسید اونجا داشتم بال در میوردم از دیدنش .

خدا رو شکر نزدیکای ساعت ۵ آتشنشانی دوزاریش افتاده بود که برای اتمام این جنگ تن به تن باید اون دریاچه تخلیه بشه ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:24  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- اپیزود سوم از سیزن پنجم لاست رو هم دیدیم . جدا از پیچیدگی خیلی زیاد داستان که آدم رو مجبور میکنه ثانیه ای سه بار به سلولهای خاکستری مغزش رجوع کنه و ببینه چی شد و چطور شد و این دیگه کی بود و ا... این همون فلانی بود و وای خدا این نویسنده ها اعجوبن و .... چیزی که خیلی برای من و "تو " جالب بود . ( حتی جالبتر از فیلمنامه در حد المپیک فیلم ) جمله آغازین مترجم این اپیزود بود .

فک کنید کلمه لاست با همون ضرب معروفش روی صفحه میاد و مترجم زیر نویس می کنه : " تقدیم به همه منتظران حضرت مهدی عج " !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:18  توسط من ( خانوم خونه )   | 

---  اصولا داشتن وبلاگ گروهی ( علی الخصوص دونفره ) یک حسن خیلی خیلی بزرگی که داره اینه که اگر بنا به شرایطی یکی از اعضای گروه چند روزی نتونست به دنیای مجازی سر بزنه و مطلبی بذاره یا ابراز وجودی بکنه حتما و صد در صد عضو دیگه جایگزینش میشه و نمیذاره در خونه مجازیشون بسته بمونه .  بعله   اینطوریاس ...

--- پروسه پیدا کردن خونه ما هنوز به نتیجه نرسیده و هنوزم هرشب "تو" داره ازاین بنگاه به اون یکی میره تا یه سقفی تا قبل از عید برای جابجاییمون پیدا کنه .

نمی دونم چرا جدیدا تو خونه هایی که میسازن تا اونجایی که در توانشون هست و نقشه بهشون اجازه میده فضای پذیرایی رو بزرگ میکنند و هر چی پرتی دارن میندازن برای اتاق خوابا و آشپزخونه .

مثلا ۲ تا اتاق تو خونه در آوردن ( یعنی اسمش دو تا اتاقه ) بعد متراژ جفتش رو که رو هم بذاری تازه سرویس خوابت تو جفتش جا میشه !  بعد تو یکی از همین اتاق خوابا در بالکن هم هست که هر جور فکر میکنی نمی تونی حدس بزنی چطوری میشه بدون رد شدن از روی تختخواب ازاین بالکن استفاده کنی ؟

یعنی این مشکلی که میگم برای 80 درصد خونه هاییکه تا الان دیدیم بوده و 20 درصد باقیمونده هم یا انقدر کثیفه که اصلا فکرش روهم نمی تونی بکنی با ضد عفونی کردن هم تمیز بشه یا کلا مبلغش جور در نمیاد  یکی از مسائلی هم که برای من و "تو" خیلی اهمیت داره اینه که دیوار مشترک با همسایه بغل دستی یا نداشته باشه  یا اگر داره یه دیوار کوتاه باشه نه یه دیوار با طول بلند .

این مسئله هم از خاطره بس شیرینی نشات میگیره که ما تو خونه قبلیمون داشتیم و انقدر بهمون خوش گذشت که فقط 6 ماه فقط 6 ماه دووم آوردیم و بعدش مجبور شدیم 17 اسفند ( یعنی شب عید ) فرار رو بر قرار ترجیح بدیم و از اون خونه نقل مکان کنیم . نه تنها به یه خونه دیگه بلکه به یه محله دیگه .

موضوعش خیلی جالبه ( البته الان برامون جالبه اون موقع کم مونده بود دیوونه بشیم ) حتما تو یه پست در موردش می نویسم .

به هر حال امیدوارم تا آخر این ماه به نتیجه برسیم و این پروسه به اسفند ماه نکشه .

--- مشکلی که تو وبلاگ ما (تو روزای دوری از خونه مجازیمون ) پیش اومده بود به خاطر وب سایت مبدایی بود که قالب وبلاگ ما داره از هاست اون وب سایت لود میشه .

کلا اگر بخواهید از یه قالب خارج از قالبهای خود بلاگفا یا کلا قالبهای آماده موجود استفاده کنید حتما باید کدهای قالب ساخته شده رو تو یه وب سایت قرار بدید و از اونجا رو صفحه لود کنید .

حالا وب سایت مبدا ما دچار مشکل شده بود که فعلا حل شد .تا ماه دیگه ...

--- من و جوجه این هفته به نیمه راه چهل هفتگیمون رسیدیم و داریم یواش یواش میافتیم تو سرازیری .

هنوز اسم جوجمون رو انتخاب نکردیم و بین سه چهار تا اسم شک داریم . ولی دوست دارم که زودتر صد در صدش کنیم که با اسم خودش براش بنویسم .

از همه دوستانم که برای اسم بهمون پیشنهاد داده بودن یه دنیا ممنونم .

--- یادتون میاد برای چرت زدن و دراز کشیدن تو محل کارم مشکل داشتم ؟ دیگه ندارم که

هفته گذشته با همون حالت عصبانیت و حق به جانب بودن با رئیس واحدمون صحبت کردم و محترمانه بهش گفتم من به سه تا صندلی تو اتاقم نیاز دارم . دقیقا سه تا ....

اونم سریعا اطاعت کرد و سه تا صندلی برام آوردن گذاشتن کناراتاق  حالا فقط کافیه که گاهی (فقط گاهی ) در اتاق رو قفل کنم و ....

اینم ازتغییرات مثبت تو محل کار

پی نوشت : 

فعالیت های این هفته

يك كار بامزه انجام دهيد: نصف دوران حاملگي شما گذشته است پس مي توانيد جشن بگيريد. ايده هاي زير ممكن است كمك كننده باشند:
- براي اينكه بيشتر لذت ببريد صابونها و شمعهاي معطر بخريد، لباس نو بپوشيد، يا خود را به يك ماساژ مخصوص خانمهاي حامله مهمان كنيد (شايد بتوانيد از همسرتان كمك بگيريد).
- براي يادگاري و تنظيم يك تقويم بارداري تاريخي، عكسهاي حرفه اي از حاملگي خود بگيريد و يا يك تصوير سونوگرافي كودك خود را قاب كنيد.
- يك كار مشترك با فرزندتان انجام دهيد: يكي از كتابهاي داستان محبوب دوران كودكي خود را بخوانيد، با هم به يك موسيقي آرام گوش دهيد، يا هديه اي براي فرزندتان بخريد.

 از نی نی سایت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:6  توسط من ( خانوم خونه )   | 

بعد از قطع شدن اینترنت شرکت به مدت ۳ روز و عدم دسترسی به فضای مجازی تو چند روز گذشته چشمم به این اشکال تو قالب وبلاگ روشن .

فعلا در دست تعمیره

فقط خدا کنه خرج رو دستمون نذاره

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:36  توسط من ( خانوم خونه )   | 

                      رنگ جورابای نینیمون رویت شد

من و "تو" از روز اول چند تا اسم رو کاندید کرده بودیم برای جوجه کوچولومون ولی منتظر بودیم تا جوراباش رو ببینیم و بعد بیشتر رو اسمش تمرکز کنیم .

شما هم  اگر  پیشنهاد اسم دارید بسم الله ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:48  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- نمی دونم چطور و چه جوریه که من و "تو" هر مهمونی و عروسی و مراسمی که دعوت میشیم باید دو نفر اولی باشیم که وارد مجلس میشیم .

رد خورم نداره ها . از سال اول ازدواجمون یعنی بهتره بگم از همون روزای اول ازدواجمون همین طوری بودیم . همیشه وهر جا خواستیم بریم با اینکه کلی معطل میکنیم و این پا و اون پا میکنیم و کارامون رو آروم آروم انجام میدیم و دیر ازخونه میاییم بیرون و تو خیابون صد تا چرخ و دور میزنیم تا برسیم ولی اگر  نصفه شبم برسیم به مهمونی بازم اولین مهموناییم و بقیه ۲ ساعت بعداز نصفه شب میان .

این چه صیغه ایه من هنوز سردر نیاوردم ! من نمی فهمم وقتی شام یه جایی دعوت داری یعنی ساعت چند دعوت داری ؟

پنجشنبه شب هم که تولد دعوت بودیم دقیقا از روش معطل کردن جهت دیر رسیدن استفاده کردیم یعنی ساعت ۵ بعدازظهر تازه "تو" رفت دنبال خونه بگرده و ساعت ۷ برگشت . بعد رفت دوش گرفت و تا صورتی اصلاح کنه و آماده بشه و من آماده بشم شده بود ۷ و نیم . دوربین آوردیم و گذاشتیم روی پایه و سه تایی کلی عکس انداختیم و بعدم  تازه راه افتادیم بریم کادو بخریم !

خلاصه تا رسیدیم خونه متولدین ۸ و نیم بود . البته ناگفته نمونه که خونشون به خونه ما خیلی نزدیک بود و با اینکه به خاطر دو تا دونه برفی که از آسمون باریده بود کلی ترافیک شده بود ولی خیلی توترافیک معطل نشدیم .

بعدش فکر میکنید چی شد ؟

....

هنوز هیچ کدوم از مهموناشون نیومده بودن که هیچ صاحبخونه هم خودش تو حموم بود  . 

بقیه مهمونا کی اومدن ؟ از ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب !

هی پشت دستم و داغ میکنم وقتی شام دعوتیم ساعت ۱۰ به بعد برما ولی بازم میگم شاید این یکی که خونشون دعوت داریم زودتر بخوان شام بخورن . بازم زودتر راه میوفتیم میریم .

 حالا برعکسشم همینطوره . یعنی  وقتی خودمون مهمون داریم من از ساعت ۶ بعدازظهر شامم آماده روی گازه . خونه مرتبه. خودم حموم کردم و آماده شدم . میوه ها رو چیدم . میز شام رو آماده کردم . حتی بعد از پختن غذاها ظرفاش رو هم شستم و گازرو هم تمیز کردم . بعد میشینم جلوی تلویزیون ( یا گاها میخوابم جلوی تلویزیون ) و منتظر تا مهمونا تشریف فرما بشن . بعد جالبه که تا حالا هم امکان نداشته هیچ کدوم از مهمونامون زودتر از ساعت ۹ برسن خونمون .

یا تو ترافیک گیر کردن . یا تا اومدن بیان بیرون براشون مهمون اومده . یا آقای خونه مغازه دار بوده و تا تعطیل کنه بیاد بیرون طول کشیده . یا خونمون و گم کردن . یا با آژانس اومدن یارو معطلشون کرده . یا تازه ۵ دقیقه به ۹ پشت در خونمون یادشون افتاده باید گل میخریدن تازه راه افتادن رفتن گل فروشی ۴۵ دقیقه بعدش اومدن بیرون .

 خلاصه فک کنم منم باید خودمو با ساعت جدید شام خوردن وفق بدم .

---  دیروز ما فکر کردیم ظهر جمعس و هوا خوبه و ما هم بیکاریم یه سر به شهروند بزنیم . چشمتون روز بد نبینه که شهروند بیهقی سوزن مینداختی زمین نمیومد از شلوغی . انقدر آدم اونجا بود که صف پارکینگش تا یه کیلومتر اونورتر رفته بود و تو خیابون هم ملت دوبله پارک کرده بودن . داخل هم تا چشم کار میکرد آدم بود . یعنی همه فک کرده بودن ظهر جمعس و هوا هم خوبه برن بیرون یه خریدی بکنن ؟

انقدر شلوغ بود و جمعیت زیاد بود که ما دیگه نصفه خریدمون رو که انجام دادیم اومدیم بیرون . و از خیر بقیش گذشتیم . والا میری سر کوچه از سوپر مارکت  رب و آبلیمو و پودر و... میخری دائم هم نگران نیستی یه نفر که مدهوش خرید کردنش  شده و جلوشو نگاه نمیکنه با چرخ بره تو شکمت .

انقدر دیروز خودمو از جلوی چرخ خریدا کشیدم کنار که شبیه این بازیهای کامپیوتری شده بودم . دیگه آخرش از پشت کاپشن "تو" رو گرفته بودم و در سنگر "تو" حرکت میکردم . دیگه دیدیم بهتره از این میدون فرار کنیم .به خاطر همین اومدیم خونه .

حالا کسی میدونه دیروز چه خبر بوده که ما بی خبریم ؟  نه فروش فوق العاده ای بود و نه چیزی که بگم شلوغی برای اون بوده  

پ.ن :  امروز شنبس و من بازم خوابم میاد و خسته و بی حال و نالونم  

کی ساعت ۲ بشه .....

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:21  توسط من ( خانوم خونه )   | 

--- روزهای بارونی و برفی رو خیلی خیلی دوست دارم .

نه فقط به خاطر برف و بارونش بلکه به خاطر برف و بارونش ! باریدن برف و بارون گاهی نشونه متغیر شدن ثابتهاست . یا نشون دهنده جاری بودن زندگی تو یه شهریه که گاهی  آدم  فکر میکنه همه روح سرگردون شدن . هرچند انقدر کم بباره که تا داری از بارشش لذت میبری کم و کمتر بشه و یه دفعه ناپدید ولی بازم به همون چند دقیقه می ارزه .

من که امروز صبح به محض دیدن زمین خیس شده از بارون ( شایدم برف ) دیشب کلی خوشحال شدم (هرچند نصفه شب بارید و رخصت نداد بارشش رو ببینیم ) .الانم که هوا بدجوری برفیه .

کلا همه اینا رو نوشتم که یه کلام بگم هوای امروز رو خیلی خیلی دوست دارم .

--- دیروز بعد از ظهر به طور غیر مترقبه ای برای امشب یه تولد دو نفره دعوت شدیم ! یعنی تولد دو نفر ( یه زن و شوهر ) که ازدوستامون هم هستند .

ساعت ۶ بعدازظهر توی اون ترافیک شدید همت راه افتادیم رفتیم که برای متولدین کادو تهیه کنیم و تاااااا ساعت ۱۰ شب مراسم کادو خریدن داشتیم . نتیجش هم این شد که دو تایی ( من و "تو" ) رفتیم مغازه مختص خانومهای نینی دار و در کمال آرامش دو دست لباس دو نفره برای من و نینی تهیه کردیم . بعد در کمال خونسردی بیشتر با هم دیگه رفتیم شام خوردیم و بعدترش هم در کمال خونسردی چند برابر بیشتر رفتیم خونه مامان اینا تا طبق معمول من خریدها مو نشون بدم .

اینطوری شد که امروز باید درکمال خونسردی هدیه برای متولدین تهیه کنیم و راهی مهمونی بشیم . مهم این بود که ما دوتا ( من و نینی ) لباس داشته باشیم که الان داریم .

 

--- جدیدا ساعت نهار خوردنم داره به ساعت صبحانه خوردن بقیه نزدیکتر میشه . یعنی فک کنم تا چند وقت دیگه ساعت ۶ صبح ازخواب بیدار بشم پلو و خورش بخورم که نهارم دیرنشه .

اوایل ساعت ۱۲ نهارم رو میدادم که گرم کنند بعد یواش یواش و به مرور شد ساعت ۱۱ و نیم . حالا دیگه ۱۱ که میگذره چشمم به در خشک میشه تا نهار رو بیارن  . آبدارخونه اینجا هم که ماشاا... محل چرت زدن و میز گرد گذاشتن آقایونه . خودم که روم نمیشه برم غذا رو بذارم رو گاز تاداغ بشه . باید انقدر به این در نگاه بکنم و انرژی هدر بدم تا شاید انرژی مثبتی که میفرستم به یکی از این آبدارچی ها بخوره و یادش بیاد که باید غذای من و داغ کنه .

چند روز پیش ازتو آبدارخونه صدای بشقاب و قاشق و چنگال و بوی غذا میومد .منم گشنننننننه ... صبر کردم به محض اینکه یکیشون داشت از جلوی در اتاق رد میشد صداش کردم گفتم لطف میکنید غذای من رو هم گرم کنید . گفت الااااااان ؟  ( با حالت تعجب و چشم گرد شده بخونید ) گفتم آره دیگه پس کی ؟ گفت آخه خانوم ... الان ساعت ۱۰ و نیمه    خلاصه نگو اینا داشتن صبحانه میخوردن .

--- الان که دارم اینا رو مینویسم یه برف خوشگلی داره میباره . امیدوارم همین طور ادامه پیدا کنه ولی دوست ندارم روی زمین بشینه . چون من مجبور میشم از اون یکی دو روز مرخصی باقیموندم هم استفاده کنم و توی خونه بشینم . 

به هر حال پنج شنبه و جمعه برفی زیبایی رو برای همه آرزو میکنم  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:42  توسط من ( خانوم خونه )   | 

صبحها با زور از خواب بیدار میشم .  هر چقدر هم شب زودخوابیده باشم بازم دوست دارم صبح تا ساعت ۸ - ۹ بخوابم یا لااقل تو تختخواب دراز بکشم وبه هیچ چیز فکر نکنم .

دو روز پیش "تو" رو اغفال کردم  و دقیقا تا ساعت ۸:۳۰ خوابیدیم ولی نتیجش این شد که من ۱ ساعت تاخیر خوردم و "تو" هم نیم ساعت . ( البته این نتیجه هم در نوع خود قابل بحث بود چون "تو" همیشه ۷ حرکت میکرد و ۸:۳۰ میرسید اونروز ۸:۳۰ حرکت کرد و ۹ رسید . یعنی هر چی دیرتر راه بیوفتی زودتر میرسی ) بگذریم  نیم ساعت و یک ساعت که قابلی نداره . داره ؟ چی میشد اگر روزی نیم ساعت تاخیر می خوردیم  ولی به جاش تا ساعت ۸:۳۰ می خوابیدیم ؟ چی میشد ساعت کاری اداره ما به جای ۸ تا ۲ از ساعت ۱۰ بود تا ۴ . البته اون موقع هم فک کنم درد خواب بعد از نهار رو داشتم !

این روزا شلمانی شدم برای خودم .

فکر میکنم یکی ازدلایلی که صبحها انقدر سخت بیدار میشم و میام سره کار اینه که محیط کارم دیگه برام جذابیت نداره . یه جورایی وقتی میرسم شرکت کسل میشم . عین بچه مدرسه ایها دائم چشمم به ساعته که زنگ خونه بخوره و بدوام برم خونه .  

پریروز رفتم به مدیر واحدمون گفتم یعنی چی که اینجا نمازخونه برای خانومها نداره ؟ ( با عصبانیت بخونید ) شاید من داشتم از خواب میمردم خواستم یه نیم ساعت سرمو بذارم زمین .... بنده خدا میگه چرا نداره . انتهای نمازخونه آقایون رو پرده کشیدن که خانومها استفاده کنند  هر وقت خواستی برو همون جا  استراحت کن . گفتم  اِ اِ اِ باشه چرا زودتر نگفتین  ولی بماند که هنوز روم نشده هلک و هلوک بالش بزنم زیر بغلم برم تو نمازخونه و ازهمین روش چرت زدن پشت صندلی با اعمال شاقه استفاده میکنم .

دیشب داشتم فکر میکردم باید یه تغییراتی تو اتاق کارم بدم که یه کم برام جذابیت ایجاد کنه . یه جوری باشه که احساس سرخوشی و حس عشق به کار رو در من بیدار کنه  شایداینطوری راحت تر این ساعتها رو بگذرونم . البته توی یه محیط مردونه کار کردن ونداشتن یه هم صحبت مناسب تو محل کار هم بی تاثیر نیست . ( هر چند که اکثر خانومها متفق القول میگن این از مزایای بزرگ محل کارته که همکار خانوم زیاد نداری ) .

"تو" میگفت بیا یه گلدون بگیریم پنجشنبه ببریم بذاریم تو اتاقت یه کم روحیت عوض بشه . ولی فکر نمیکنم یه گلدون زیاد تو روحیم تاثیر بذاره . خودم فکر کردم یه دونه از این آبنماهای کوچیک بگیرم بذارم روی میز که با صدای ملایم آب کارام رو بکنم بعد دوباره دیدم یکی در رو بازکنه بیاد تو پیش خودش چی فکر میکنه ؟  بعد دوباره فکر کردم چند تا از عروسک هام رو بیارم بچینم روی میز ... ولی مشکل این یکی اینه که من از روزی که فهمیدم اینجا موش دیده شده ( با اینکه همه همکارام قسم خوردن و سیبیل گرو گذاشتن که مطمئن باش تو اتاق تو هیچ موشی وارد نشده و نمی تونه وارد بشه ) ولی من همه وسایلم رو با خودم میارم و میبرم ( یعنی حتی به کشوهای میز هم اعتماد ندارم ) حالا عروسک بذارم روی میزکه موشی بشه ؟

خلاصه یه موقع شاید گلدون و آبنما و عروسک  بیارم بچینم دورم که روحیم عوض بشه ولی فعلا که دارم چرت میزنم و به تحولات مثبت فکر میکنم . اصولا من فقط فکر میکنم

البته اینم بگم همه این فکرا رو به خاطر جوجه دارما  . وگرنه من که ۶ ساله دارم اینجا و تو همین محیط ( شایدم بدتر ) کار میکنم و به تنها چیزی هم که فکر نکردم تغییر روحیه بوده . ولی خب الان فرق میکنه این چند ماه باقی مونده رو دوست دارم با نشاط باشم   حالا اگر پیشنهادی به ذهنتون میرسه من مشتاق شنیدنم ( یعنی ببخشید خوندنم )

پ.ن : سریال مذکور هنوز رویت نشده ولی به جاش دیشب نزدیک ۲ ساعت و نیم نشستیم و فیلم بنجامین باتن رو دیدیم که بیشتر از هر چیزی گریم فوق العاده بازیگرا آدم رو مجذوب میکرد . توصیه میکنم حتما این فیلم رو ببینید .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10:30  توسط من ( خانوم خونه )   |