تبليغاتX
ناگفته هاي من و تو

ناگفته هاي من و تو

---  دیروز خونه مامان اینا یه مهمونی کوچیک بود که همگی خانوم بودن ( اکثرا دوستای مامان بعلاوه چند تا خانوم جوون تر ) . من بعد از کلی میام و نمیام بالاخره تصمیم گرفتم برم (حالا هر روز خونه مامان ایناما ) . ولی شرکت توی مهمونی(اونم زنونش ) فرق میکرد .

دیروز تو مهمونی با خانومی هم سن و سال خودم آشنا شدم که سبب شد از خودم کلی خجالت بکشم چرا ؟ 

 این خانوم محترم یه دختر ناز و گوگولیه ۱۱ ماهه داشت که دو هفته دیگه تولد یک سالگیش بود   و چون میخواسته فاصله سنی بین بچه هاش کم باشه تصمیم به بارداری مجدد گرفته بود و الان ۵ ماهه هم  باردار بود . ( دختر ۱۱ ماهه و بارداری تو هفته ۲۲ !!!) حالا چی ؟ دوقلو ....... اونم دو تا پسر کاکل زری ...........

فک کنید با یه شکم دو برابر شکم خانومای ۵ ماهه این کوچولوشو هم بغل میکرد و باهاش بازی میکرد . غذاشو میداد و بهش میرسید . تازه یه کوچولوی ۱۱ ماهه سرو پا و دستش رو دائم تکون میده و دائم پاهاشو به شکم مامانش میکوبید و ... خودش بنده خدا از حالا نفس تنگی داشت . یعنی خب بارداری دوم اونم  دوقلو یه کم سخت تره . با اون نفس تنگی تعریف میکرد که باید از صبح تا شب به کوچولوش برسه . حمومش کنه . جاشو عوض کنه و خب کلا رسیدگیهایی که یه بچه ۱ ساله احتیاج داره رو انجام بده .

حالا من : تا میرسم خونه مامان اینا یکی برام میوه پوست میکنه . یکی میذاره جلوم . یکی بهم غذا میده . یکی آب میده . یکی میره رختخواب پهن میکنه . یکی جمع میکنه . 

تو خونه که قربونش برم الان کمد لباسامون خالی شده . لباسا یا تو سبد لباس چرکاس .یا روی میز اتو یا رو دسته مبل یا .... ( بعضی هاشم تو ماشینه  ) . شام و نهار که خدا میرسونه . جارو و پارو که شده دو هفته یه بار به همت "تو" و خواهرم ( خدا عمرشون بده ) . دیگه بقیش رو نگم بهتره . کمتر آبروریزی کنم .

البته اینا همش تقصیر دکترمه که بنده خدا از دهنش در رفت گفت اصلا کاره خونه نکن و سعی کن بیشتر استراحت کنی . دیگه دکتر بهم گفته الکی که نیست  . حالا حدش رو که مشخص نکرد . مثلا میتونم لباسا رو تو ماشین لباسشویی بریزم یانه ؟ میتونم لباس اتو کنم یا نه ؟ میتونم ظرفا رو بشورم یا نه ؟

مشکل من چیه ؟

حالا من از دیروز یه کم متحول شدم و تصمیم گرفتم یه کم خودم و جمع و جورکنم . اینطوری برای نی نی گولومون هم بهتره . حداقل وقتی به دنیا بیاد عضلات من از کار نکردن بیش از حد خشک نشده  

---- کسی میدونه علت تغییر شکل صورت ( ورم کردن در حد باد کردن بینی و ریز شدن چشما ) برای چیه ؟ اونم تو ماه چهارم ؟ چیکار کنم بیشتر نشه ؟ پیشاپیش بگم که نمک زیاد نمی خورم و درهمون حدی که تو غذا هست فقط .

---- امروز تولد راحله عزیز یکی از دوستای خوبمه . تولدت مبارک دوست خوبم . 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 9:55  توسط من ( خانوم خونه )   | 

عطیه ( زندگی و پرحرفی های من ) و الهام ( چمدان حرفهایم ) عزیز ما رو به بازی زندگی ام بدون من دعوت کردند .

سوال بازی اینه:

بیایید فکر کنید اگر همین الان(خدای نکرده) بفهمید که بیمارید و بنابر نظر علم پزشکی تنها سه ماه برای زندگی در این دنیا فرصت دارید، در این مدت کوتاه سه کارمهمی که حتما انجام میدین چیه؟ (منظور کارهاییه که به امور دنیوی مربوط میشه نه دعا و عبادت و طلب حلالیت چون به هرحال هرانسان رو به موتی کم و بیش به سراغ این اعمال میره) .

خب تو شرایطی که من دارم یه کم سخته که جواب این سوال و بدم چون من لااقل ۵ ماه فرصت میخوام تا جوجم و سالم و سره حال دست کسی بسپارم

ولی فرض رو بر غیر از این شرایط میگیرم :

 ۱ - مهمترین کاری که میکنم اینه که از "تو" میخوام این مدت باقیمونده رو با من همراه بشه و تمام سه ماه رو به مسافرت و جهانگردی بریم . حتما ایتالیا و چین و فرانسه رو جزو مسافرتهام قرار میدم .(البته اگر بهمون ویزا بدن ) و حتما از لحظه لحظه این سفرها لذت میبرم و به هیچ چیزی غیر از اون فکر نمیکنم .نه مسائل مادیش و نه مشکلات کوچیک و بزرگ دنیوی .

۲ - تمام کارهایی رو که به خاطر ترس از مردن انجام نمیدادم تو این مدت امتحان میکنم . خیلی راحت میرم بالای یه آسمون خراش خیلی بلند و از اون بالا بدون اینکه از افتادن بترسم کل شهر رو تماشا میکنم . چشم بسته ازخیابون رد میشم . اگر لازم باشه از پل عابر استفاده کنم حتما اینکارو میکنم و ازبلندیش نمیترسم . کلا دیگه از ارتفاع وحشت نمی کنم .

۳ - دیگه آخراش میشینم و کلی گریه میکنم و اشک میریزم و به این فکر میکنم که "تو" تا کی تنهایی رو تحمل میکنه ! البته فکر میکنم از غصه این مسئله زودتراز سه ماه دق مرگ بشم و فرصت دیگه ای برام نمونه .

حالا از همه اینا بگذریم تجربه نشون داده که  تمام کسانی که احیانا سرطانهای بدخیم داشتن یا به بیماری که میشده زمان مرگشون رو تعیین کرد دچار شدن وقتی ببینید انقدر درد و ناراحتی دارن و انقدر ناتوان میشن که کاری جز خوابیدن و درد کشیدن و منتظر بودن ازشون برنمیاد .

به خاطر همین یکی از آرزوهای من اینه که هیچ بشری قبل از مرگ درد نکشه و هیچ کس از زمان مرگش مطلع نشه .

من همه دوستان وبلاگیم رو به این بازی دعوت میکنم . هرکس که دوست داشت بازی کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 9:27  توسط من ( خانوم خونه )   | 

----- قابل توجه بیننده های پروپا قرص سریال "لاست" که کمتر از یک هفته دیگه ادامه سریال پخش میشه . البته اونور آب پخش میشه و نمیدونم کی زیرنویس دارش این ورآب بیاد . حالا برای اینکه حوصلتون سرنره و سریالی برای دیدن داشته باشید یه سریال جدید بهتون معرفی میکنم که اونم فعلا فقط  ۲ سیزنش اومده و همون ۲ تا حدود ۵۶  گیگ حجم داره  .اسمش هست : "گری آناتومی "  و اینطور که میگن شبیه سریال پرستاران هستش . حالا احتمالا ما از امروز میریم تو کار مصرف این یکی . اگر خوب باشه که ادامه میدیم ولی اگر جالب نبود براتون میگم که یه موقع شما شروع به مصرف نکنید .

-----  موشهای شرکت ما چند تا بودن و چند تا هستند خدا میدونه ولی هفته پیش دوتاشون توسط یکی از همکاران خوش ذوق شکار شدن . چرا خوش ذوق ؟ چون با استفاده از یه تله به اسم " چسب موش"  این بیچاره ها رو شکارکرده بود . تصور کنید بیچاره ها زنده زنده چسبیده بودن رو یه سطح صاف و هر چی تقلا میکردن کنده نمی شدن .... برای اطلاع مدیریت از وجود موش تو اداره همکار خوش ذوق برداشته بود اینا رو با اون صحنه دلخراشی که ایجاد کرده بود گذاشته بود جلوی دید که حتما حتما مدیر عامل موقع رد شدن ببینه و مثلا وجدانش به خروش بیاد ولی از اونجایی که همیشه همه جا یکسری پاچه خوار جان بر کف وجود داره سریعا ازجلوی چشم جمعشون کردن و فقط دیدنش نصیب  ما  شد !

 حالا بعد از دیدن اون صحنه چند شب من خواب موش وول وولک گرفته دیدم خدا داند .

البته میگن فقط همین دو تا بودن و دیگه نیست ولی تا وقتی تله و سم نذارن نمیشه حرفشون رو باور کرد . پارسال من خودم و کشتم تا کل اداره رو سمپاشی کردن برای سوسک . بعد از سمپاشی هم کیلو کیلو جسد از اداره بردن بیرون . حالا باید تلاشم رو برای موش کشی هم انجام بدم .

-----  دیروز من و "تو" حوصلمون سر رفته بود (به قول خواهرم درحد بنز ) گفتیم چیکار کنیم که سره حال بیایم ( کلا آدم باخرید کردن سره حال میاد دیگه ) تصمیم گرفتیم بریم برای من عطر بخریم .

حالا من هنوز شیشه عطر دوست داشتنیم رو که کلی عاشقشم و اولین عطریه که دو سری پشت سره هم ازش گرفتم خالی نکردما ولی نمیدونم چرا هوس یه عطر با بوی تلخ کرده بودم ! دیگه دیدیم هوسه و برآورده شدنش از واجبات .بلند شدیم شال و کلاه کردیم رفتیم " هایلند " .

بماند که با اینکه جمعه بعدازظهر بود و بعد از چند روز تعطیلی من فکرکردم کسی توخیابونا نیست ولی برای پارک کردن ماشین دقیقا ۴دور یه مسیر رو رفتیم و برگشتیم تا جای پارک پیدا کردیم ...

 رفتیم و شروع کردیم به تست کردن . اول از عطرای پرفروشش شروع کردیم ... حالا کلا من دو تا عطر که بو میکنم دیگه هیچ بویی رونمیفهمم . ( اون عطریکه من میخواستم رو تو این شعبش نداشت منم گفتم بذار ببینینم بوی عطرای جدید چه طوریاس )خلاصه بعد از دو ساعت عطر بو کردن من و "تو " و سر درد گرفتن به "تو" میگم نمیدونم کدومشون بوش تو دماغم مونده که انقدر دوسش دارم . همونیه که میخوام هم تلخه هم شیرینه هم خیلی دوست دارم ... حالا دوباره ازاول شروع کردیم به گشتن ببینیم اونی که بوش تو دماغ منه کدومه ؟ یه دو ساعت دیگه هم که گذشت و حسابی سرگیجه گرفته بودیم و به حالت غش دراومده بودیم  تازه یادم افتاد ازخونه که داشتیم میومدیم بیرون من به شال و پالتوم کلی عطر زدم و این بوی عطر خودمه که تو دماغم میاد !!!

خلاصه اینطوری شد که ما برگشتیم خونه و این شد ماجرای عطر نخریدن ما .

----- میگن وقتی بچه دار میشید تا یه مدت بینتون فاصله میوفته و وقت نمیکنید مثل قبل برای همدیگه انرژی بذارید . ما هنوز ۵ ماه مونده تا به دنیا اومدن نینی گولومون سالگرد آشناییمون رو فراموش کردیم . هر دومون . 17 دی ماه سال 1376 من و "تو " با هم به صورت رسمی  آشنا شدیم و الان بعد از 4 روز من یادم افتاد ! حالا هنوز به "تو" هم نگفتم و احتمالا این پست رو که میخونه خجالت زده میشه .

یازدهمین سالگرد آشناییمون با 4 روز تاخیر مبارک .

وای باور کردنی نیست که 11 سال به این سرعت گذشته . داریم پیر میشیما  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 12:21  توسط من ( خانوم خونه )   | 

- پریشب از ص دای آم ر ی کا درمورد دختری به نام شیما شنیدم که در سن ۱۰ سالگی در ازای پرداخت مبلغی  ماهیانه برای کار در خانه یک آمریکایی از مصر به آمریکا برده میشه و ۳ سال کارهای خونه این خانواده آمریکایی روانجام میداده  . شبها در گاراژ خانه میخوابیده و گاهی به خاطر سرپیچی از دستورات تنبیه هم میشده . بعد از ۳ سال پلیس از حضور این دختر مطلع میشه . صاحبخانه به خاطر برده داری به ۲ سال حبس محکوم میشه .اگر اشتباه نکنم  ۴۷۰۰۰ دلار به خاطر ۳ سال کار به دختر داده میشه و الان اون دختر به یه خانواده مرفه سپرده شده .شرایط عالی برای زندگی داره و حتی زبان مادری خودش رو فراموش کرده (انقدر بهش خوش میگذره ) .

دیشب از ص دای آمر یک ا در مورد دختری افغانی شنیدم که در ۱۴ سالگی مورد تج ا وز جن سی  ( یا به قول روز نامه های وط نی : آزار و اذیت ) قرار گرفته بوده و باردار شده . برادر و مادر این دختر افغان اون رو به طویله خونه میبرن و شکمش رو با تیغ اصلاح میبرن .بچه رو خارج میکنن و با نخ و سوزن محل رو بخیه میزنن . و جالبه که در تمام مدت این دختر به هوش بوده و حتی بی حس هم نشده ! و بعد که جای عمل عفونت میکنه دختر رو به بیمارستان می رسونن !

تفاوتها آدم روگیج میکنه ! جالبه انقدر موارد مشابه مورد دوم رو تو کشورهای جهان سوم دیدیم ( حتی کشور خودمون ) و انقدر برخوردهایی مثل نوع اول رو ندیدیم که پریشب پیش خودم میگفتم حالا ۳ سال تو گاراژ خوابیدن انقدر وضعیت وخیمی بوده ؟ حالا که چی ؟ صاحبخونه رو چرا حبس کردن؟ یعنی مورد مشابه دیگه ای نداشتن که این انقدر براشون مهم اومده  ؟

دیشب هم پیش خودم فکر میکردم الان دادگاه چه حکمی برای اون مادر و برادر بی رحم میده ؟ اصلا حکمی میده ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:7  توسط من ( خانوم خونه )   | 

- من همیشه بيشتر از اينكه از روزاي تعطيل خوشم بياد و لذت ببرم از روزاي قبل از تعطيلي لذت بردم . تازه يه كم پيشرفت هم كردم و از روزاي قبل از روزاي قبل از تعطيلي لذت ميبرم !

يعني وقتي پس فردا كه جمعس ؛ تعطيله من از امروز كه چهارشنبس دارم كيف جمعه رو ميبرم !

حالا در نظر بگيريد كه شنبه رو هم من و "تو" مرخصي گرفته باشيم و تعطيليهامون شده باشه ۲ روز و در نظر بگيريد كه هفته بعد ۳ روز ( سه شنبه و چهارشنبه و احتمالا پنج شنبه ) هم تعطيل باشه و تو از يكشنبه براي اون تعطيلي ها لذت ببري و كلا ميشه گفت بببببببببببببه عجب روزيه امروز

-- از امروز بعداز ظهر قراره هواي تهران و بقيه شهرها باروني و شايد برفي بشه . شايد فردا بشه نفسي بدون ماسك كشيد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:16  توسط من ( خانوم خونه )   | 

- -اول از همه از دوستانی که آدرس یا شماره تلفن دکتر برامون گذاشتن ممنون . راستش از یکشنبه به بعد "تو" از جا بلند شده و میره سره کار . تنها کاری که انجام داده هم رفتن به استخر بوده و بس .

اگر هر کدوم ازشما پیش دکتر مغز و اعصاب رفتید . "تو" هم رفته . کلا با دوا و درمون کردن مشکل داره و ترجیح میده هر چیزی به روال طبیعیش خوب بشه . حالا اگر ۱۰ سال هم طول کشید تا خوب بشه ومن دق مرگ شدم و خودش از زندگی افتاد مهم نیست . مهم اینه که خودش خوب بشه .اینه که من انگیزه پیدا میکنم تا "تو" مریض میشه سریع آدرس بهترین دکترا رو براش بگیرم که داشته باشه !

 

- - یکشنبه صبح که اومدم سره کار همکارام خبر مسرت بخشی رو بهم دادن که از خوشحالی شنیدن این خبر دیروز دوباره مرخصی بودم و دمرو تو خونه مامان اینا بستری شدم .

متن خبر :

از روز گذشته ( یعنی شنبه ) ساعت ۵ بعدازظهر به بعد که شرکت خلوت شده و تعداد کارمندان به تعداد انگشتان دست میرسد و هوا گرگ و میش میشود سرو صدا و بدو بدو و بازی کردنای تعداد زیادی موش در راهروها و اتاقها شنیده و دیده شده که از خلوتی محیط استفاده کرده و به بازی و شادی مشغول میشوند .

همکار مخبر بنده به بنده خاطرنشان کرد که درب اتاقم را تا اطلاع ثانوی فقط برای داخل شدن به اتاق و خارج شدن از آن باز و بسته کنم .

هر چند که پشت فن اتاق بنده یه سوراخ گنده به اندازه رد شدن ۶۰ تا موش تعبیه شده .

خلاصه سرتون رو درد نیارم دیروز رو که من کلا بیهوش بودم . امروز هم با دستکش و ماسک اومدم سره کار . صبح هم گفتم همکارم اومد همه جای اتاق رو با لگد زدن و صدا درآوردن گشت که یه موقع موجود زنده ای اینجا قایم نشده باشه .

دیگه تو مکان استریل و تمیز و بهداشتی کار کردن همینه دیگه .

پ.ن : "جوجه" یکی از دوستان خوب وبلاگیه منه که مدت زیادی ازش بیخبر بودم . نه جوجه کوچولوی خودمون .

پ.ن ۲ : برای دوستانی که در مورد نینی پرسیده بودن : در مورد جوجه کوچولوی خودمون تو وبلاگ خودش می نویسم و تقریبا هر هفته آپ میکنم . به خاطر همین اینجا کمتر می نویسم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:12  توسط من ( خانوم خونه )   | 

جوجه عزیزم اگر اینجا رو خوندی حتما برام کامنت بذار خیلی نگرانتم
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 12:31  توسط من ( خانوم خونه )   | 

"تو"ي عزيزم 3 روزه كه تو رختخواب خوابيده و بجز براي شام و نهار ورفتن به دستشويي از جاش نمي تونه تكون بخوره ....

 دوشنبه هفته گذشته شرايط آب و هوايي و اقليمي من يه دفعه به هم ريخت و مجبور شدم سه روز مرخصي استعلاجي بگيرم و تو خونه بخوابم تا هم يه كمي استراحت كنم و هم اينكه با يه تيردو نشون بزنم و به بهونه حال و روزم يه چند روزي درمعرض هواي آلوده بيرون ازخونه نباشم .

سه شنبه رو كلا خونه مامان اينا بودم و تا شب كه "تو" از سره كار بياد همون جا فقط خوردم و خوابيدم ولي شب سه شنبه برگشتيم خونمون كه هم "تو" راحتتر باشه و هم اينكه تو خونه خودمون باشيم .

يه مدتي بود كه "تو" كمرش درد ميكرد و تو نشستن و بلند شدن و دولا شدن و خلاصه هر حركتي كه به كمرش ميداد دادش ميرفت هوا . هر چي هم بهش گفتم برو دكتر طبق معمول گوشش بدهكارنبود و دنبالش رو نگرفت . تا اينكه چهارشنبه بعدازظهر كه من بيصبرانه منتظر رسيدنش بودم (از صبحش تو خونه تنها بودم و هر چي مامان اينا اصرار كردند كه برم اونجا گفتم صبر ميكنم تا "تو" بياد و بعدبا هم ميايم ) ديدم در و بازكرد و يه وري اومد تو خونه .

واقعا يه وري بودا . حالا تا چند دقیقه قبلش که باهاش حرف میزدم کمر درد داشت ولی نه طوری که چهار چنگولی مونده باشه .

نگو وقتی میرسه خونه  توي پاركينگ  يه برگه از دستش ميوفته و ميره زيرماشين و تا دولا ميشه برش داره همون جور ميمونه .

خلاصه اومد تو خونه و از درد داشت به خودش ميپيچيد كه من ديدم نه كاري ازدستم بر مياد ونه ميتونم ازكسي كمك بگيرم ( حالا تصورش رو بكنيد از صبحش منم كه حال خوبي نداشتم وهمين طورفقط ريخت و پاش كرده بودم به اميد اينكه شب "تو" مياد و كمكم مي كنه تا جمعش كنم ! ) حالا اگر به بابام زنگ ميزدم كه بياد كمك اونم زانوش دردميكرد و من روم نميشد صداش كنم . اگر به شوهرخواهرم كه خدا رو شكر نزديكمون هم هستند زنگ ميزدم كه بااون وضع خونه آبروم ميرفت . خلاصه در حالي كه "تو" داشت از درد به خودش ميپيچيد منم نشستم بالا سرش و هاي هاي زدم زير گريه .....

 نميدونم چقدر طول كشيد تا مامانم زنگ زد كه حالمون و بپرسه و فهميد كه تو خونمون چه مراسمی راه انداختم .

تلفن و قطع كرد و چند دقيقه بعدش ديدم باجناق "تو" زنگ خونه رو ميزنه .

خلاصه گوش "تو" رو گرفت و با خودش برد درمانگاه .

تو اين فاصله منم خونه رو آروم آروم مرتب كردم و يه خروار ظرفي رو كه از صبح كثيف كرده بودم شستم و كارام كه تموم شد نشستم دوباره هاي هاي گريه كردن .

كه اينبارخواهرم زنگ زد ....

سرتونو درد نيارم يك ساعت بعدش من و "تو " خونه مامان اينا بوديم (البته شوهر خواهرم بعد از اینکه "تو" رو آورد خونه اومد بالا و وسایلمون و برداشت و دوباره گوش "تو" رو گرفت و مارو برد اونجا !) و اون يه طرف خوابيده بود و من يه طرف ...

من كه سه روز استعلاجي داشتم .دكتر بعد از اينكه كورتون و مسكن و ... به "تو" تزريق كرده بود يك هفته استراحت مطلق هم به "تو" داده بود .

البته از پنج شنبه دائم ميگه من نمي تونم بخوابم بايد برم . كلي كار دارم .فردا اصلانمي شه نرم . يه جلسه مهم داريم و...

ولي فعلا كه خوابيده و به جز قرصهايي كه ميخوره و آمپولهايي كه هر شب باجناقش مياد براش ميزنه چند تا مسكن قوي هم بهش داديم كه از درد خوابش ببره .

درنظر بگيريد ما مي خواستيم اسباب كشي هم بكنيم و اين وسط همه چشم اميد من به "تو" بود . 

البته خيلي هم اهميت نداره و نهايتا همين جايي كه هستيم ميمونيم . مهم اينه كه پدر خانواده سرپا بشه و بتونه چتر حمايتش رو رو سر همسر و نينيش بازكنه .

اينم از هفته نامه ما !

پ.ن : كسي دكتر مغز واعصاب خوب سراغ داره ؟ چه سياتيك باشه و چه ديسك درهر دو صورت نياز به يه متخصص مغز و اعصاب هست . اگر كسي سراغ داره لطفا اسم و آدرسش رو براي ما بنويسه .

پيشاپيش سپاسگزارم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 8:51  توسط من ( خانوم خونه )   | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:22  توسط من ( خانوم خونه )   | 

دیشب به رسم هرسال خونه بابا اینا بودیم و برای شب یلدا و تولد بابا دور هم جمع شدیم . البته امسال تعدادمون کمتر بود . چون سالای پیش تمام قوم و قبیله مادریم خونه بابااینا یا خونه مادربزرگم جمع میشدن ولی امسال یه سری شب شب یلدا ! اومده بودن .

 خواهرم به بهونه امتحان پسرش . خالم به بهونه مهمونی دعوت بودن و مادربزرگم هم چون سرما خورده بود ترجیح داده بود یه روزی اونجا باشه که من نباشم  ( به خاطر جوجه همه کلی حواسشون به من هست ) و فقط من و "تو" و یه سری از دوستای خانوادگیمون ( که کلا ۵ نفر بودن )  دیشب اونجا بودیم . ولی با این حال خیلی خوش گذشت و نتیجه این خوش گذرونی این شد که دیشب من و "تو" خسته و بیحال ساعت ۲ نصفه شب همون جا خوابیدیم و بنده امروز ساعت ۹ صبح تازه از خواب بیدار شدم و هلک و هولوک اومدم اداره ....

دیشب مامان برای هممون فال حافظ گرفت . این فال من و "تو" (مشترکن نیت کردیم ) بود :

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی بسمن خواهد داد

چشم نرگس بشقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

 تا سرا پرده گل نعره زنان خواهد شد

گر زمسجد به بخرابات شدم خرد مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ایدل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید 

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت 

که بباغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

 چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

پ.ن : این همه میگن هوا گرمتر شده پس چرا من احساس نمیکنم ؟

پ.ن ۲ : من نمی دونم چرا فردای شب یلدا ساعت کاریا رو ۳ ساعت جابجا نمی کنن ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:46  توسط من ( خانوم خونه )   |