یلدا مبارک
پ.ن : رسیدن هر روز خوب و خاص خدا تبریک داره دیگه
یلدا مبارک
پ.ن : رسیدن هر روز خوب و خاص خدا تبریک داره دیگه
ما پنج شنبه با کسر مرخصی تعطیل شدیم ...
تعطیلات خوبی داشته باشید و از بارش اولین برف زمستونی در روزهای آخر پاییز لذت ببرید .
ازطرفی بنا به دلایلی هم نمی تونم بهش بگم که چایی نیاره و مجبورم هر بار که برام چایی میریزه بعد از چند دقیقه خالی کنم پشت پنجره .
نشون به اون نشون که الان سنگ سفید پشت پنجره اتاق من آجری رنگ شده .
داستان چایی آوردن این آبدارچیمون اینه که ما قبلا یه آقای پیر و دوست داشتنی تو آبدارخونه داشتیم که برامون چایی میآورد . انقدر تمیز و وسواسی بود که آدم از چایی خوردن سیر نمیشد. چون میدونست من خیلی چایی خورم ( اونموقعها) به ازای هر سینی چایی که پخش میکرد برای من دوبار چایی میریخت و می آورد . تا اینکه چند وقت پیش منتقلش کردن یه بخش دیگه و یه نفر دیگه رو به جاش گذاشتن . روزی که داشت میرفت به آبدارچی جدیده گفت این دختره من چایی خوره ها براش چایی خوب بیار و زیادتر هم بیار .
خب جدا از اینکه چایی هایی که این یکی میریزه جوشیده و بد بو منم تازگیها زیاد چایی نمیخورم و کلا دیگه دوست ندارم . ولی این بنده خداکه باورش نمیشه . هر بار که میگم امروز دیگه برای من نیارید میگه چراااااااااااااااا ؟ چاییش خوب نیست ؟ میگم نه بابا من معده درد دارم امروز چایی نمی خورم . میبینم دوباره چایی ریخته آورده میگه کمرنگ تر ریختم ... یا میگم من چند روز چایی نمی خورم .... یه روز تحمل میکنه از فرداش دوباره میاره . حالا اگرم نخورم یا وقتی میاد لیوانم رو ببره خالی نباشه انققققققققققققققققدر بهش بر میخوره که نگو . منم مجبوری خالیش میکنم پشت پنجره دیگه .
اینا رو نوشتم چون همین الان هم دوباره این عمل زشت رو انجام دادم .
خلاصه هرروز مینیمم سه تا لیوان چایی میریزم پشت پنجره ....
حالا بازم خوبه که نهار از خونه میارم و نهار شرکت رو نمی خورم ( یعنی کلا نمیگیرم ) وگرنه تا الان پشت پنجره عدس پلو و قیمه و کباب بو گندو و لوبیا پلو و مرغ هم ریخته بودم .
(این قسمت چقدر چایی چایی داشت )
---- چند روز پیش یکی از دوستام که آلمان زندگی میکنه ( یکی ازدوستای خانوادگی ) برای چند هفته اومد ایران . اهمیت این مسئله از اونجاییه که من و غافلگیر کرده بود و در حالی که من اصلا فکر نمی کردم از نینی داشتنم باخبر باشه سوغاتی برای من چند تا لباس حاملگی خیلی خوشگل آورده . امروز صبح هم مادربزرگم بعد از سه ماه دوری از وطن برگشته و خلاصه بازار سوغاتی خورونمون داغ داغه ![]()
---- شنبه بعد از ظهر من و "تو" تونستیم قد و بالای کوچولوی نازنینمون رو ببینیم و مماخ و چین های پشت گردنش رواندازه گیری کنیم . البته "تو" مثل همیشه تو نیامود و من تنها رفتم . ولی عکسای نازگلمون رو دید و کلی کلی ذوق کرد .
از روزی که از وجود این هدیه کوچولو با خبر شدیم تو تمام ویزیتهای دکتر و آزمایش خون و سونوگرافی ها "تو" من و کوچولوش رو همراهی کرده و هر بار با اینکه شرایط کاری فشرده ای داشته ولی مرخصی گرفته و با ما بوده . این هم یکی دیگه از اون محبتهاییه که من تا روزیکه زندم یادم میمونه و فراموش نمی کنم .
برای "تو" و جوجه : هر دوتون رو عاشقونه دوست دارم ![]()




من که خوببببببببببببببم ![]()
گویا عکسای محوی که قبلا میذاشتم خیلی هم محو نبوده![]()
البته منظورم از لحاظ ظاهره .
خود من اکثر دوستان وبلاگیم رو با یه قیافه تو ذهنم تجسم کردم و درست یا غلط همیشه بااون ظاهر باهاشون ارتباط برقرار میکنم .
حالا دوست دارم تصور شما رو هم بدونم .
فک کنید یه بازیه . فقط یا راستش رو بنویسید یا اصلا ننویسید .
منتظرم
من
( به نقل از همون کارمنده )
- ما روز شنبه رفتیم دکتر و صدای قلب جوجمون رو شنیدیم .
هم من و هم "تو" شنبه رو کلا مرخصی گرفتیم و از صبح کله سحر رفتیم تو نوبت برای شنیدن آسمونی ترین صدای زمینی . ساعت حدودا ده و نیم بود که بالاخره به آرزوم رسیدم و تونستم اولین نشونه قشنگ بودن کوچولوی نازنینم رو بشنوم .
وقتی ازاتاق معاینه اومدم بیرون چشمای "تو" که به لبهای خندون من افتاد از خوشحالی تو پوستش نمی گنجید .( بهش کلی توضیح داده بودم که وقتی رفتم تو اتاق یه صدایی شبیه روشن کردن میکروفون میاد و بعدش صدای قلب نینی رو میتونی بشنوی . حتی چند تا خانوم که قبل از ما رفتن تو بهش گفتم ببین ایناها صداش اینطوریه . ولی نمیدونم چرا صدای قلب جوجو رو نشنیده بود و تا من از اتاق بیام بیرون داشت بال بال میزد ) لحظات خوبی رو پشت سر گذاشتیم و من برای ثانیه به ثانیش خدا رو شاکرم .
خلاصه اون روز سه نفری با هم کلی جشن گرفتیم و خوشحالی کردیم .
خدا رو شکر مهمونی بعد از ظهر که قرار بود من و نینی بریم و پدر خانواده رو تنها بذاریم افتاد پنجشنبه و ما به جای مهمونی رفتیم خرید .
قرار بود من و نینی از پدرش جایزه بگیریم که بچه های خوب و مودبی بودیم ولی انقدر ترافیک اون روز زیاد بود که فقط رسیدیم بریم "آرین " و از مغازه لباس حاملگی برای مادر خانواده خرید کنیم . ( البته جایزه نینیمون محفوظه ها .)
هم تونستیم شلوار حاملگی سوسولی ! (به قول "تو" ) پیدا کنیم و هم یه دونه از این بالشهای حاملگی که قد و طول و عرضش از قدو طول و عرض خودم بیشتره ! و وقتی بغلش میکنی و میخوابی دوس نداری دیگه بلند بشی .
فقط این وسط "تو" مشکل جا برای خوابیدن پیدا کرده و شبا مجبوره یه گوشه ای از تخت خودش رو جمع کنه تا جا برای ما کم نیاد !
- همون روز دکتر بهم گفت که اصلا کار خونه نباید بکنی و تا میتونی استراحت کن
و خلاصه اینطوری شد که تواین دو روزه من فقط و فقط استراحت میکنم و میزان استراحتم به حد اعلا رسیده . البته بعد از اینکه از سره کار میرم خونه استراحتم رو شروع میکنم تا فردا صبحش که دوباره بیام سره کار (از فعل جملاتم کاملا مشخص شد که از سره کار دارم پست میذارم )
- تقریبا به اطرافیانمون راز نینی (به قول کلوچه خانوم ) رو گفتیم . شنبه پدر من با خبر شد و امروز هم "تو" تلفنی به مادرش ( یعنی کلا به پدر و مادر و خواهرو شوهر خواهرش) گفت .
جالب اینجاس که به مادرش متذکرشده که با "من" وقتی حرف میزنید چیزی نگید که یه موقع استرسی بهش وارد بشه . ازش چیزی نپرسید که ناراحت بشه . دائم سوال پیچش نکنید و تا جایی که می تونید زیاد به روش نیارید . بعدم به مادرش گفته اگر میتونی بهش زنگ نزن تا وقتی اومدیم خونتون تبریک بگید بهش . مامانش هم ۵ دقیقه بعدش به من زنگ زد و ازهردری صحبت کرد و بعدم خداحافظی کرد ! بنده خدا تبریک هم نگفت که من استرس نگیرم !!! (جذبه آقامون رو دارید ؟ )
-مهمون کذایی ما قراره روز چهارشنبه بیاد خونمون و از اونجایی که من تو استراحت ! به سر میبرم خواهرم و "تو" فردا یه کمی ( انقدر . ) تو خونه کار دارن . یعنی از عمد انداختیم چهارشنبه که وقت کافی برای تمیزکردن و مرتب کردن خونه و جابجا کردن وسایل رو داشته باشیم .
- همین ![]()
پ.ن : "تو" برای نینیمون تو دنیای مجازی هم یه هدیه تدارک دیده و اونم تم جدید وبلاگ هدیه آسمونیمونه . قراره به زودی جایگزین تم فعلی بشه (این پینوشت فقط برای تعجیل در انجام این هدیه بود ![]()
( به نقل از بچه فراری از مدرسه یا کارمند فراری از اداره )
- نمی دونم "تو" سرماخورده ؟ یا داره سرما میخوره ؟ یا فقط گلودرد مختصریه و رفع میشه ؟ یا خسته شده؟ یا خوابش کم شده ؟ یا اشتباهی داره قرص سرماخوردگی میخوره و همون خواب آلوش کرده ؟ ولی به هر حال عین یه گربه توپول سرماخورده توی خونه دائم یه بالشو پتو زیر بغلشه و ازاین ور به اون ور کشون کشون خودشه میرسونه و دراز میکشه و فین فین و سرفه میکنه .
خلاصه خدا خودش بهمون رحم کنه که سرما نخوره !!!!
- فک کنم یواش یواش داره وقتش میشه که یه خرید درست و حسابی برای روزا و ماههای آتی داشته باشیم . (فعلا برای مادر خانواده )
- امروز قراره خواهرم بیاد خونمون تا یه کمی خونه رو مرتب کنیم و به وضع و حالش برسیم . هفته دیگه احتمالا مهمون دارم . البته یه نفره و قراره بعد ازظهر بیاد و قبل از شام بره ولی خب سالی یه بار میاد خونمون و بهتره ! که خونمون رو مرتب ببینه
.
خلاصه قراره همسایه ها و خانواده و "تو" همه با هم یاری کنن تا من شوهرداری کنم !
پ.ن : یک تجربه : در صورتیکه دروبلاگهای بلاگفایی تا لود شدن کامل صفحه صبرنکنید درقسمت نظرات کد ۵ رقمی نمایش داده نمی شود . پس تا لود شدن کامل صفحه صبرکنید !
من
مهندس كامپيوتر: من كامپيوترم ويروسي شده ميتوني ويندوزم رو عوض كني؟
پزشك عمومي: ميتوني براي چهارشنبه كه بچهام نرفته مدرسه يه گواهي بنويسي؟
دندونپزشك: بيا اين دندون عقل من رو نگاه كن ببين سياه شده بايد بكشمش يا پرش كنم؟
تعميركار ماشين: اين ماشين من نميدونم چرا هي صداي اضافي ميده، ميتوني بياي يه نيگا بهش بندازي؟!
بازيگر: واسه كسايي كه ميخوان بازيگر بشن چه نصيحتي داريد؟
مدير يه جايي: ميشه واسه اين بهرام ما يه كار جور كني؟
موبايل فروش: آقا اين گوشي 3310 مارو ميشه با يهN95 عوض كني؟!
معلم: اين حسن ما يه خورده تو رياضياش بازيگوشي ميكنه ميشه اين پنجشنبهي قبل از امتحان رياضياش شام تشريف بيارين خونه ما سر راه اين اتحادارو هم يه بار براش بگين؟!
نماينده مجلس: اين شهرام ما خيلي پسر گليه ميخواد زن بگيره ميشه كمك كنيد معافي اين بچهرو بگيريم؟!
كارمند سازمان سنجش: سؤالاي كنكور سال بعد رو نداري؟
نويسنده: يه روز بيا سر فرصت قصه زندگيمو برات تعريف كنم كتابش كني!
معمار: اين خونه مون بايد كفش سراميك شه و آشپزخونهاش اُپن، فكر ميكني چند روزه تموم ميكني؟
طلا فروش: الان اوضاع سكه چجورياس؟
اقتصاددان: بالاخره اين بنزين رو ميخوان چيكار كنن؟ يه سوال ديگه: ميدوني اصلاً درآمد نفتي ايران چقده؟
وكيل: من اگه بخوام حضانت بچهام رو بگيرم چيكار بايد بكنم؟
روانشناس: من الان يه چند وقتيه بچهام شبا جاشو خيس ميكنه، روزا هم بينبشفعاله، شوهرم هم شيش ماهه خونه نيومده، اين اواخر همه موهاشو كنده بود، خودمم فكر كنم افسردگي گرفتم، ميخوام طلاق بگيرم، بعدشم خودكشي،سم هم تهيه كردم!!!!حالا چيكار ميتوني برام بكني؟
تايپيست: يه پايان نامه دارم 958 صفحه اصلاً وقت ندارم تايپش كنم، نظر تو چيه؟
...
واقعاً چرا اينجوريه كه هميشه با ديدن بقيه ياد درد و مشكلاي خودمون ميافتيم؟
"تو"
بادبادک باز خالد حسینی
عطر سنبل عطرکاج فیروزه جزایری دوما
روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور
چراغها رامن خاموش میکنم زویا پیرزاد
عادت میکنیم زویا پیرزاد
دنیای کوچک دن کاملیو
بلوغ و خلاقیت اشو
دستور زبان عشق قیصر امین پور (شعر)
مائده دختری از عراق
بعلاوه کتابهایی که جوجه تو وبلاگش معرفی کرده که اسم اونا رو هم به نقل از خودش میذارم :
شب شیشه ای، من او، ساغر، بانوی من گریه نکن، داغ شقایق، گستره محبت، دالان بهشت، شیدایی، همخونه، وکیل، دیوانه ها عاشق میشوند، تقدیر این چنین بود، خاک غریب، باران، کسی پشت سرم آب نریخت، دوستت دارم، فریاد بیصدا، غزال، شب عروسی من، اون سوی خیال، گوهر یکدانه، عطر سنبل عطر کاج، بادبادک باز، هزاران خورشید درخشان، سهم من!!
راستی یه کتابی رو که فراموش کردم خوندم و الان یادم افتاد کتاب "خاطره (یا خاطرات ؟ الان درست یادم نیست ) دلبرکان غمگین من نوشته گابریل گارسیا مارکز که پارسال خوندمش و فراموش کردم که من بعد از ازدواج ۳ تا کتاب خوندم نه ۲ تا !!!! البته اونم فقط به خاطر اینکه چاپش ممنوع شده بود کنجکاو شدم و خوندم ![]()
پ. ن :
نمیگم برای چی . شما هم لطفا حدس نزنید که تو نظر سنجی بلاگفا کلا ۵ نفر به ما رای دادن .
من
همیشه دوست داشتم که مطالعه داشته باشم و کتابخون باشم .
ولی تا امروز نتونستم بفهمم که از چه تیپ کتابی و با چه موضوعی خوشم میاد و چه سبکی رو میپسندم . راحت تر بخوام بگم حتی نمی دونم از سبک نوشتن کدوم نویسنده خوشم میاد .
هر از گاهی با "تو" یه سر به شهر کتاب میزنیم و من به اقتضای مودی که دارم چند تا کتاب برمیدارم . یا اردیبهشت ماه حتما یه سر به نمایشگاه کتاب میزنیم و چند جلد کتاب رو میگیریم ولی راحت میتونم بگم بعد از ازدواج و تو این ۴ سالی که گذشته تا یک هفته پیش من فقط یک کتاب رو کامل خونده بودم وبقیه کتابها نو و دست نخورده روی هم تلنبار شدن !
اون یه کتاب هم "بینایی" بود که فقط به خاطر اینکه خیلی سال پیش "کوری" رو خونده بودم و بسی لذت بردم ازش خواستم ببینم از "بینایی" هم همون لذت رو میبرم یا نه ؟ که متاسفانه اصلا و ابدا خوشم نیومد وتقریبا تا آخرش رو با زور و مجبوری خوندم ( تقریبا یک سالی هم طول کشید !) و طبق معمول آخرش گفتم "خب که چی ؟" . معمولا من وقتی منظور و هدف نویسنده ازنوشتن رو متوجه نمیشم بعد از خوندن خط آخر داستان گفتن این جمله رد خور نداره .
( کلا من دوست دارم یه داستان طوری پیش بره و تموم بشه که آخرش ازتفکر نویسنده سورپرایز بشم یا به یه مفهوم خاصی از ایده نویسنده در مورد نوشتش برسم یا چه میدونم آخرش بتونم یه نتیجه گیری از اونچه که خوندم داشته باشم . )
هفته پیش بعد از این که کتاب "کافه پیانو" روخریدم ( با وجودیکه تو وبلاگهایی که از نظر نقد ادبی خیلی قبولشون دارم مثل وبلاگ " ساروی کیجا" نقد خوبی ازش ندیده بودم ) یه بعد از ظهر تصمیم گرفتم که چند خط اولش رو بخونم و ببینم کتابی که طبق گفته اکثر خواننده هاش یه وبلاگ مکتوبه چطوریاس ؟!
باز کردن و خوندن خط اولش همانا و تموم کردنش ظرف کمتر از ۷۲ ساعت هم همانا .
یعنی به جرات میتونم بگم اولین کتابی بود که برای من نوعی کشش غیر قابل وصفی برای خوندن صفحه بعد و قسمت بعد و داستان بعد ایجاد میکرد و این کشش تا لحظه ای که صفحه آخرش و خط آخرش رو خوندم ادامه داشت . ولی بازهم بعد از اینکه تمومش کردم گفتم " خب که چی ؟ "
یعنی باید بگم با وجود ولعی که برای خوندنش داشتم کتابی نبود که بتونم به کسی پیشنهاد خوندنش رو بدم . یا بتونم راجع بهش با کسی صحبت کنم و بگم اینکه خوندم چی بود ...
چیزی که تو این کتاب خیلی تو چشم من اومد استفاده خیلی خیلی زیاد از دو جمله " می خواهم بگویم که " و " هر وقت خدا " بود که تقریبا یه جاهایی استفاده چند بارش تو یه صفحه آدم رو آزار میداد و این توهم رو ایجاد میکرد که با نوشته یه نانویسنده روبرو شده . و شاید همین مسئله اعتماد آدم به نویسنده رو پائین می آورد و این حس رو ایجاد میکرد که به احتمال زیاد خیلی برای نوشتن این کتاب وقت و انرژی صرف نشده ! یا اینکه فکر خوبیه منم یه کتاب بنویسما !!!!!!!!
ولی در کل باید بگم ازاینکه بعد از مدتها یه کتاب رو کامل و خط به خط و جمله به جمله خوندم و تونستم تمومش کنم خوشحالم !
این پست رو به سه دلیل نوشتم یکی به دلیل اینکه کتاب "کافه پیانو" در عرض ۹ ماه به چاپ دهم رسیده و این نشون دهنده موفقیت نویسنده و انتشاراتش می تونه باشه و تعداد بالای خواننده و خب منم خواستم بگم که این کتاب رو خوندم ! و دوما به خاطر اینکه اکثر خواننده های وبلاگ نویس کتاب یه نقد (هرچند کوتاه) رو کتاب داشتن و منم هم خوندمش و هم وبلاگ می نویسم ! و دلیل مهم و آخری اینه که اینجا از دوستای اهل مطالعه و کتابخونم بخوام که بهم کتاب خوب معرفی کنند . پس منتظرم ......
پ.ن : کسی میدونه بلاگفا از صبح تا حالا چش بود ؟
من
- تا قبل از این همیشه معنای کلمه "ویار" تو لغت نامه من "لوس بازی زن باردار و ادعای هوس نوعی خوراکی جهت سوئ استفاده هر چه بیشتر از دوران بارداری " بود.
قبل از این به معنای تا هفته پیش هم میتونه باشه که یه دفعه ساعت ۱۲ شب از خواب بیدار شدم و احساس کردم اگر تا چند دقیقه دیگه یه برش هندوانه قرمز و شیرین رو نخورم احتمالا از تشنگی از حال میرم .... آروم آروم "تو" رو بيدار كردم (كه يه دفعه از خواب نپره ) وبهش گفتم "من هندونه ميخوام !!!!! " قيافه خواب آلوش كه روي تخت نشسته بود و هاج و واج من و نگاه ميكرد ديدني بود .
و این اتفاق دوشب بعدش که نصفه شب هوس نارگیل کردم هم تکرار شد . البته ناگفته نماند که من کلا از بچگیم این اخلاق رو داشتم که مثلا یه دفعه چله زمستون دلم هوای چاقاله (چاغاله؟) بادوم بکنه یا دلم یه گوجه سبز گنده و ترش و آبدار بخواد . ولی معمولا این اتفاق در طول روز میافتاد نه نصف شب که از خواب میپرم ! اين يه نوع جديدش بود كه من ايمان آوردم به اينكه "ويار" ميتونه " هوس زن باردار به نوعي خوراكي باشه كه واقعا اتفاق ميافته ولي بازم چاشني لوس كردن و سوئ استفاده از بارداري رو هم با خودش داره "
مورد بعدي زماني اتفاق افتاد که تو وبگردیام به یه نوشته یا عکس از یه خوراکی برخورد میکردم و آب دهنم از لب و لوچم آویزون میشد . حتی اگر یکی ازدوستان تو وبلاگش نوشته بود که پریشب مهمون داشته و برای مهموناش ....و .... و ..... پخته . (سه نقطه رو با هر غذایی که الان دلتون برای یه قاشق ازش لک زده پر کنید ) . اينم باز گذاشتم به حساب اينكه تو اون لحظه گرسنه بودم و خب وقتي آدم گرسنه هست اسم هر غذايي براش هوس انگيزه !
ولي مورد آخر وقتي پيش اومد ايمان آوردم به اينكه "ويار" ميتونه " هوس زن باردار به نوعي خوراكي باشه كه اين هوس بدون دخالت فكر و ذهنش صورت ميگيره " و اون زماني بود كه چهارشنبه شب (هفته پيش ) براي مسواك زدن رفتم (گلاب به روتون ) دبليو سي ( خب روشويي و توالت ما هر دو يه جاس !) ساختمون ما طوريه كه پنجره دبليو سي خونه ما به سمتي از ساختمون هست كه پنجره آشپزخونه واحدهاي نيم طبقه بالايي ساختمون و همينطور پنجره آشپزخونه خودمون هم به همون سمته . وارد كه شدم بوي هوس انگيز كتلت مدهوشم كرد . حالا كي ؟ ساعت 11 شب . كجا ؟ توي توالت . اونم بعد از اينكه يه شكم سير شام خورده بودم و در حال تركيدن بودم . يعني اگر روم ميشد ميرفتم زنگ همسايمون رو ميزدم و ازش ميخواستم يه دونه از اون كتلت هاي مدهوش كنندشو بهم بده !
این شد که معنای لغوی این کلمه از ریشه و بن برام عوض شد
- قبل از ازدواجمون من یه پازل ۱۰۰۰ تایی با تصویر " مونالیزا" رو که از خالم هدیه گرفته بودم درست کردم و قابش کردم و تو این ۴ سال و خورده ای این قاب همیشه به یکی از دیوارهای خونمون آویزون بوده . ( من همیشه عاشق تصویر مونالیزا بودم و شاید به همین خاطر هیچوقت مثل بقیه قاب عکسامون به پشت تخت خواب منتقل نشد . ) تو این چند سال همیشه "تو" میگفت بیا یه پازل بگیریم و شبها با هم درستش کنیم و همیشه هم با جیغ بنفش من که کجا درستش کنی ؟ جا نداریم ؟ تو مدتی که میخوای بسازیش کجا ولوش کنی ؟ رو برو میشد . تاااااااااا چند روز پیش که رفتیم برای جوجه جینگولی یه پازل بگیریم و تو این مدت آروم آروم براش سرهمش کنیم و بعدها به عنوان قاب عکس بزنیم تو اتاقش . ولی تمام طرحهایی که دیدیم دخترونه و پسرونه داشت و من دلم نمی خواد از الان برای جوجه جنسیتی قائل باشم . به خاطر همین موکول کردیم به چند ماه دیگه و به جاش برای پدر خانواده این پازل رو گرفتیم .
حالا شبها قبل از اینکه بخوابه میشینه سرشو چند تا دونشو میچینه و امیدوارم که تا سال آینده بتونه تمومش کنه !
کجا ولوش کرده ؟ روی میزنهارخوری !
پ.ن : این طرح اسمش هست "مدرسه آتن " و کار "رافائل" نقاش ايتاليايي
من