تبليغاتX
ناگفته هاي من و تو

ناگفته هاي من و تو

                                     بالاخره موفق شدم عکسا رو بذارم

از داشتن اين وبلاگ و دوستاي خوبي مثل شما انقدر احساس خوبي دارم و انقدر خوشحالم  كه قابل بيان نيست . من اينجا حرفا و درد دلايي رو مينويسم كه شايد تو دنياي واقعي دلم نخواد حتي راجع بهش صحبت كنم و جالب تر اينجاس كه بعد از نوشتنشون انقدر از كامنتاي دوستام  انرژي مثبت ميگيرم كه شايد به هيچ روش ديگه اي امكان پذير نباشه .

از همه دوستان عزيزم ممنونم

ديروز بعدازظهر بعد از خواب نيمروزي كه ديگه خوراك اين روزاي منه ديدم اگر بخوام بشينم منتظر تا "تو" برسه خونه و بعد راه بيوفتيم بريم بيرون شده ساعت 10 شب . بلند شدم خودم ( براي اولين بار !) شال و كلاه كردم و زنگ زدم به "تو" كه دارم ميرم خريد . بنده خدا پای تلفن شوکه شده بود و مونده بود كه چطور شده من از زمين كنده شدم ! ولي ميگن هر كاري انگيزه ميخواد منم بعد از خوندن كامنت "عطيه" جون انگيزه كافي و لازم براي طي كردن مسير چند دقيقه اي تا شهر كتاب رو پيدا كرده بودم و براي خودم راه افتادم رفتم اونجا .

نزديك 45 دقيقه داشتم تو كتاباي كودكان وول ميزدم . آخرم كتابهاي دوره خردسالي خواهرم رو كه ازش كلي خاطره داشتم خريدم بعلاوه چند تا كتاب براي 0 تا 3 سال از انتشارات بنفشه . ولي برام جالب بودكه كتابهاي جديد اصلا شعرهاي مناسب و خوش ريتمي نداشت  .يعني چند تاش رو بازكردم چند خط خوندم اصلا خوشم نيومد .همون کتابای حسنی  شعراش باحال تر بودن . يه كتاب بابا لنگ دراز هم خريدم ( من خودم عاشق داستان و شخصيت جودي آبوت بودم ) بعد كه اومدم خونه ديدم عكس جودي آبوت با حجابه !؟

كتاب كافه پيانو رو هم براي خودم خريدم . هر چند كه كلي كتاب نخونده تو خونه دارم ولي نمي دونم چرا با تعريفهايي كه ازاين كتاب ديدم و شنيدم دلم خواست بخونمش يعني نه ...  دلم خواست بخرمش !

يه پازل سه بعدي (كروي ) كوچولو با تصوير "پو" هم خريدم كه پدر خانواده ديشب درستش كرد و گذاشتمش تو كمد براي جوجه  .

خلاصه از شهركتاب كه برگشتم لباسهامو عوض كردم و نشستم براي ني ني كتاب خوندن . ( فك كنيد همسايه بغليمون وقتي صداي شعر خوندناي من رو ميشنيده پيش خودش چي فكر ميكرده ؟)

ديشب بعد ازمدتها "تو" يه كم خستگي دركرد و استراحت كرد . مامانم تو اين مدت بدجوري سرما خورده بود و به همين خاطرمن اصلا اونطرفا پيدام نمي شد . ولي ديشب ديگه برامون غذا درست كرده بود و ما هم رفتيم دم خونشون به صورت قرنطينه اي غذا ها رو گرفتيم و اومديم خونه . "تو" به مامانم ميگه دستتون درد نكنه از فكر امشب چي بپزم نجاتم داديد ! احتمالا اين پروسه غذا گرفتن به خاطر حرف دل كباب كن "تو" چند وقتي ادامه پيدا ميكنه

خب همه اينا رو نوشتم كه آخرش بگم دگرگون ميشويم و به هيچ عنوان به مخمون اجازه بيكاري نميديم كه بخواد فكراي خبيثانه بكنه .

پ.ن  : با یکی از دوستای وبلاگی عزیزم تلفنی صحبت کردم و اولین ارتباط واقعی از دنیای مجازی رو با این دوستم داشتم . صدای مهربونش مثل نوشته هاش برام آرام بخش بود  

پ.ن۲ :  " اون من " و "فرفر" دو روز پيش بعد از سه هفته بيخبري از تركيه بهمون زنگ زدن و خدا رو شكر فعلا از همه چيز راضي بودن . جالبه كه اينجا كسي از مامان و بابا شدن ما خبر نداره ولي من به "اون من " و "فرفر" اين خبر رو دادم  

پ.ن۳ : "تو" امروز كلمه عبور وبلاگ ني ني رو ازم گرفت و براش يه پست گذاشته .

پ.ن ۴ : از پازل و کتابا عکس انداختم تا بعداز ظهر میذارم

جودی آبوت محجبه رو دارید؟

من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:9  توسط من ( خانوم خونه )   | 

- میل شدیدی به انزوا و تنهایی و گوشه نشینی پیدا کردم . یعنی ولم کنن دوست دارم صبح تا شب تو خونه باشم و مشغول تلویزیون نگاه کردن . حوصله حرف زدن با هیچ کس (به جز "تو" ) رو ندارم . حوصله دیدن هیچ کس رو ندارم . حوصله مهمونی رفتن رو ندارم . نمی دونم طبیعیه یا من مقداری غیر طبیعیم .

 

- دیروز هر چی "تو" اصرار کرد که بریم یه دوری بزنیم و یه هوایی بخوریم انگار چسبیده بودم به زمین و کنده نمیشدم . آخرش هم ساعت ۸ شب یه سری رفتیم خونه خواهرم ( زوری !) نشون به اون نشون که تا ساعت ۱۱ که اومدیم خونه نه با کسی حرف زدم . نه حرف کسی رو شنیدم . یعنی باهام حرف میزدن ولی من حواسم تو تلویزیون بود و سریال " مرگ تدریجی یک رویا " (که فقط همین قسمتشو دیدم ) رو نگاه میکردم . یعنی من اگر جای خواهرم بود با یه گلدون میزدم تو سر خودم . بدجور تنبل و بی حوصله شدم . خدا رحم کنه .

- گاهی نگران جوجه میشم و پیش خودم فکر میکنم نکنه فلان طور بشه ... نکنه ...

بعد ازچند دقیقه هم میشینم به خودم فحش میدم که ببین فکرای بیخود میکنی . دلیلت برای این فکرا چیه ؟ بیخودی فکر میکنی یه موقع همین طوری میشه که نگرانشیها ! بعد میگم از همین لحظه به بعد فقط فکرای مثبت میکنی و به خودم میگم چشم ! من فقط مثبت فکر میکنم . مثبت . مثبت . مثبت

دوباره یه ساعت میگذره و میبینم مشغول همون فکرای اولیم ... خلاصه خود درگیری دارم شدیییییییییید .

شاید تو روزای آینده کارم به زد و خورد با خودم هم بکشه !

پ.ن : نمی دونم همه مادرای باردار این نگرانیها رو دارن یا من یه کمی درگیرم ؟ انقدر که این فیلم راز و کتابهای روانشناسی هم به آدم القا میکنند که هر چی فکر کنی همون میشه . مسئولیت آدم سنگین تر شده .

من

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:57  توسط من ( خانوم خونه )   | 

- همیشه واژه پلیس تداعی کننده نیرویی برای ایجاد امنیت . آرامش برای شهروندان و در سطح خیابونها و جاده ها مسئول برطرف کردن ترافیک و جلوگیری از موارد و خطاهای خطرزا بوده . درسته ؟

جالبه که همین نیرو ۳روزه که برای برگزاری رزمایشی که به گفته رئیس پلیس تهران " به هیچ عنوان بر ترافیک تهران تاثیر گذار نیست ! " سبب شده من مسیر یک ربعی خونه تا محل کارم رو یک ساعت و نیمه طی کنم و کلی هم حرص بخورم ازاینکه با وجودیکه نیم ساعت زودتر حرکت کردم ولی ۴۵ دقیقه دیرتر از همیشه میرسم .

دیروز که خیلی جالب بود مسیر همت غرب رو تا خروجی آزادگان رفتم و با ناباوری دیدم که با یه ماشین پلیس جلوی خروجی رو بستن ! ( نه اطلاع رسانی شده بود و نه تابلویی قبلش بود که این همه راه رو بیخود طی نکنیم ) حالا در نظربگیرید ترافییییییک شدید و همه باید دور بزنن و برگردن .... و همه اینا از یه خروجی ( یعنی خروجی اتوبان تهران - کرج ) باید وارد آزادگان میشدن .  درنظر بگیرید بار ترافیک رو و اینکه این وسط یه کامیون هم اونجا رفته باشه تو باقالیا و راه نیمه باز باشه . یعنی تا از اون ترافیک خلاص بشم به گریه افتاده بودم و جالب اینجاس که امروز هم همین وضعیت بود بعلاوه اینکه به جمعیت دیروز افرادی که قصد رفتن به بهشت زهرا ( به علت شب جمعه بودن امروز ) روداشتن هم باید اضافه کرد !

به هرحال یا اتوبان آزادگان جزواتوبانهای تهران حساب نمی شه . یا راننده هایی که تو این اتوبان هستن جزو رانندگان حساب نمی شن . یا ترافیک این اتوبان جزو ترافیک حساب نمیشه . غیر از این نمی تونه باشه .

من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 8:28  توسط من ( خانوم خونه )   | 

- من اگر منظور این فیلمایی که جدیدا اکران میشه رو بفهمم دیگه هیچ مشکلی باهاشون ندارم .

چند وقت پیش رفتیم فیلم "سه زن " . راجع بهش نوشتم . از وسطاي فيلم به اين ور كه منتظر يه اتفاق هيجان انگيز بوديم كه جلوي خميازمون رو بگيره كه تا آخرش هم دست نداد آخرش هم خسته و كوفته و خواب آلو همديگه رو نگاه كرديم كه خب منظور ؟؟؟؟   فیلم "دعوت" رو هم رفتیم که خب به دلایلی ازش خوشم اومد و میشه گفت اولین بار بود که تو این چند سال اخیر بعد ازبیرون اومدن از سینما نگفتم خب حالا یعنی چی ؟ نه ريتم كندي داشت و نه داستان بي سر و ته . ولی آخرین فیلمی که دیدم فیلم "کنعان" بود که دیروز با "تو" سرخوش و خرم ساعت ۳ظهر رفتیم سینما آزادی و دیدیم . من واقعا ترانه علیدوستی رو دوست دارم . هم خودش و و هم بازیشو . محمدرضا فروتن هم حالا دوست داشته باشم یا نه تو این فیلم فوق العاده بازی کرده بود . بهرام رادان و افسانه بایگان هم که خب قابل حدسه که فیلم بد بازی نمی کنن و اصولا بد بازی نمی کنند .

خلاصه ما اين فيلم رو به خاطر وجود بازيگراش انتخاب كرديم و رفتيم ديديم ...   جالبه كه يك ساعت و نيم نشستيم تو سالن و نگاه كرديم . خوابمون هم نگرفت .... حوصلمون  هم سرنرفت ....از فضای فیلم و بازیگرا هم خسته نشديم ( چون فوق العاده متنوع بود ) ولی مسئله اينه كه  آخرش نفهمیدم منظورش چی بود . اصلا یعنی چی ؟

از اول فیلم تا آخرش بحث سر این بود که ترانه علیدوستی میخواست از فروتن طلاق بگیره و بره تورنتو برای ادامه تحصیل . فروتن هم زنشو دوس داشت و نمی خواس بذاره که طلاق بگیره . تاااااااااااااااااااااااا آخر فیلم. يه جورايي هم به نظرميومد كه عليدوستي عاشق بهرام رادان هم هست ( رادان و عليدوستي 10 سال پيش با هم همكلاسي بودن و فروتن استادشون بوده . فروتن با شاگردش (عليدوستي ) ازدواج كرده و همون موقع هم رادان درسش رو ول ميكنه (معلومه كه اونم عاشق بوده ) ولي الان رادان جزئ دوستاي خيلي نزديك و خونوادگي اينا ( يعني عليدوستي و فروتن ) محسوب ميشه . بايگان هم اين وسط خواهر عليدوستي كه از فرنگ برگشته و پسرش رو 7 ماه پيش از دست داده و يه كمي خل شده .... (همين ديگه كل فيلم و تعريف كردم)

.... بعد تو لحظه آخر علیدوستی کلی آسمون ریسمون میبافه که پشیمون شده و میخواد بمونه ؟؟؟؟؟ دیالوگ آخرش هم این بود . من میمونم ..... بمونم ؟

خلاصه برداشت من از این فیلم این بود که  تا خود خونه  به "تو" ميگفتم من ميمونم .... بمونم ؟

- ديروز من و" تو" هر دومون مرخصي گرفته بوديم . آخه روز مهمي بود و قرار بود براي اولين بار كوچولومون رو ببينيم .

اين مرخصي كلي بهمون چسبيد . جمعه يه طرف مرخصي وسط هفته هم يه طرف . چي ميشد دوشنبه ها هم جمعه ميشد

- ترافيك تهران ديگه داره ميشه مايه دققققققققققققق  . خيلي عذاب آور شده .  از هر طرف كه ميري ترافيكه . هر ساعتي از روز كه ميري ترافيك . بعدم كه ترافيك سنگين و رد ميكني و ميايي جلوتر و مسيرباز ميشه ميبيني دليلي هم نداشته .هيچي . نه تصادفي بوده . نه اتفاقي افتاده بوده . بي دليل بي دليل .

- نمي دونم تا حالا حدود ساعت 9 صبح گذرتون سمت خيابون قائم مقام افتاده ؟ ما ديروز صبح گذرمون خورد به اونجا . صحنه اي بود براي خودش . كاش دوربين همراهم بود يه عكس مينداختم . براي خودش سوژه ايه . چي ؟ پارك ماشين كنار خيابون .

اولا بايد 120 دور خيابون قائم مقام و سنايي و تخت طاووس و عباس آباد و دور بزني تا شايد شايد شايد يه نفر از پارك دربياد و تو بتوني جاش پارك كني . دوما خيلي جالبه كه تو كوچه هاش ماشينا دوبله پارك كردن . دوبله ...... يعني پارك كردن . قفل فرمون هم زدن و رفتن . . يه جاهايي عمودي پارك كرده بودن . يه جاهايي تو پياده رو ...  جالب تر اينكه پاركينگ خونه ها رو اونجا اجاره ميدن ؟؟؟؟؟؟؟

يه جا "تو" از يه سرايداري كه جلوي يه ساختمون وايساده بود پرسيد پاركينگي جايي سراغ نداري من ماشينم و بذارم. يارو گفت چرا همين جا هست ولي به شرطي كه تا بعد ازظهر بموني !!!!!!!!

- همین !

پ.ن : رتبه وبلاگ ما تو نظرسنجی بلاگفا ۲ تا رای رو نشون میده . همین جا میخواستم از اون ۲ تا دوستی که ما رو انتخاب کردن کمال تشکر رو داشته باشم :)

من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 9:0  توسط من ( خانوم خونه )   | 

امروز از اون روزاس که دل آسمون بدجوری گرفته . بغضشم نمی شکنه ما یه حالی ببریم !

- این لیینک رو ببینید .

خدا به دور .... ببخشید سرصبحیا . من دیدم گفتم شما هم ببینید .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 7:32  توسط من ( خانوم خونه )   | 

- قبل ازهرچيز از  تك تك دوستان گلمون كه با كامنتهاي پرمهرشون خوشحالمون كردن بي نهايت ممنونم . اول ميخواستم به تك تكش جواب بدم ولي بعد فكر كردم آخه چي ميتونم بنويسم در برابر اين همه محبت .

سعي كردم براي تمام دوستان تو وبلاگهاي خودشون كامنت بذارم و ازشون تشكر كنم . بجز مهسا و مليكاي عزيز كه همينجا از ابراز لطفشون تشكر ميكنم .

شايد باور نكنيد ولي با خوندن هر كدوم كلي ذوق كردم و خوشحاليم صد چندان شد . دوستان خوبم يك دنيا ممنون .

- نمي دونم سيستم شركت چه ايرادي پيدا كرده كه به هيچ عنوان و هيچ راهي بلاگفا رو نمي تونم باز كنم ومجبورم تا شب كه "تو" بياد خونه صبركنم و بعد بيام به وبلاگ خودمون و دوستامون سر بزنم . البته دوستان بلاگفايي :)

- ديروز رو مرخصي گرفته بودم و به امر مهم خوابيدن پرداختم . ديگه انقدرخوابيده بودم كه كمرم صاف نمي شد . ( نمي دونم چرا انقدر خوش خواب شدم ؟ ) صبح با "تو" بيدار شدم ."تو" رفت سره كار و من  با بالش و پتو اومدم توي هال جلوي تلويزيون . ( من عاشق اينم كه باصداي تلويزيون يا صحبت كردن دو نفر بالاي سرم خوابم ببره . مخصوصا اينكه اون دو نفر راجع به مسائل سري و خصوصي و خاله زنكي هم مشغول صحبت باشن . ) نمي دونم چرا ولي خب خيلي دوست دارم ديگه . چون دو تا آدم بيكار  كه دائم بيان  بالاي سرم بشينن وبا هم حرف بزنن رو معمولا پيدا نمي كنم پس ميرم جلوي تلويزيون و با صداي اون ميخوابم . هر چندوقت يه بارم به خاطر تغيير صداو زيادو كم شدنش از خواب ميپرم ولي بازم از رو نميرم و دوباره چشامو ميبندم .

چند وقت پيش يه چيزي كشف كردم . صداي اون آقاي مسني كه تو شبكه طپش اخبار سيا*سي رو ميخونه ( اسمش الان يادم نمياد ) انقدر براي خوابيدن مناسبه كه نگو . يه بار امتحان كنيد .

خلاصه ديروز جلوي تلويزيون خوابيدم و خوابيدم و خوابيدم و بازم خوابيدم . فقط اون وسطا بلند شدم يه كم غذا براي خودم گرم كردم و خوردم و دوباره خوابيدم ! (ميخواستم نههههههاييييييت استفاده رو از مرخصيم برده باشم

- برعكس من . "تو" اينروزا خيلي بيشتر انرژي ميذاره و تقريبا تمام كارهاي خونه رو انجام ميده . ميدونم كه شب با خستگي تمام از سره كار مياد خونه ولي با اين حال ميره تو آشپزخونه و شروع ميكنه به آشپزي  جمع و جور و شست و شو .من آدم تنبل و سوئ استفاده چي نيستم ولي از اينكه خودم رو مشغول كاراي خونه بكنم يه كمي ميترسم . دلم ميخواد توي اين 3 ماه اول هيچ كاري هيچ كاري كه حتي يك درصد هم خستم كنه يا باعث پشيمونيم بشه نكنم . دوست ندارم يه روز بگم كاش اين 3 ماه رو استراحت مطلق ميكردم . البته توكل كردم به خدا و ازش خواستم هرچه صلاحمونه پيش بياد ولي اون ته تهاي قلبم يه كمي نگراني دارم كه خب به نظر خودم به خاطر قضيه سال گذشته  طبيعيه . بنابراين شدم تنبل خانوم .

- ديروز"تو"  گفت يه كمي زودترميام خونه كه فرصت بيشتري براي كارا داشته باشم . ساعت 5 بعداز ظهر خونه بود و داشتيم با هم عصرونه ميخورديم كه ديدم قيافش خسسسسستتتتتتته و داغونه . گفتم تو برو يه كم دراز بكش خستگيت در بره بعد بيا با هم كارا رو ميكنيم . دراز كشيدنش همانا و يك ساعت و نيم خوابيدنش همانا . انقدر خسته بود كه بيهوش بيهوش شده بود .

 خلاصه ساعت 7 خودش از خواب پريد و عين بچه هايي كه تكليف مدرسشون مونده هي غر غر كرد كه چرا بيدارم نكردي و خواب آلو خواب آلو رفته جارو برقي رو آورده شروع كرده به جارو كشيدن !

-  اينا رو نوشتم چون از نظرمن اين يعني حس مسئوليت يه مرد به زندگيش و براي من قابل تقديره .

 

- ديروز به "تو" ميگم كي بشه شكم من از تو گنده تر بشه ؟

- بارون پائيزي هم كه دو روزه داره ميباره و كلي باعث شعف و شادي بارون نديده هايي مثل منه .

- من توي كمدمون جاي لباسهاي پائيزي رو با لباسهاي تابستوني عوض كردم . شما چطور ؟

پ.ن : اسم اون آقاي مسن ساسان كمالي بود
 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 16:37  توسط من ( خانوم خونه )   |