من بعد از ۱۱ روز برگشتم
.
البته یه کوچولو دیگه فرصت میخوام تا با کلی مطلب و عکس از لحظه به لحظه حضور فرشته آسمونیمون تو زندگی من و "تو" برگردم ولی ...
امروز تولد عزیزترین پدر دنیاست و نمیشه بدون نوشتن و تبریک گفتن از این روز گذشت
من بعد از ۱۱ روز برگشتم
.
البته یه کوچولو دیگه فرصت میخوام تا با کلی مطلب و عکس از لحظه به لحظه حضور فرشته آسمونیمون تو زندگی من و "تو" برگردم ولی ...
امروز تولد عزیزترین پدر دنیاست و نمیشه بدون نوشتن و تبریک گفتن از این روز گذشت
رادین در ۱ روزگی:


رادین در ۲ روزگی:

فرشته پاک من
نازنینم
لحظه لحظه این ۹ ماه رو به فکر تو ، به عشق تو ، با لمس تو و با حس تو در وجودم پشت سر گذاشتم .
پسر گلم ۹ ماه در بطن من رشد کردی و با بزرگ شدنت به من زندگی دادی .با شنیدن طنین زیبای قلبت به اوج رفتم و با حس اولین حرکت و زندگی درونم غرق لذت شدم و نمونه عظمت خدا رو در بطن خودم حس کردم .
تمام این ۹ ماه من میزبان فرشته پاک خدا بودم و تو مهمان عزیز وجود من .
عزیزترینم من تو رو با تک تک سلولهای وجودم تغذیه کردم تا رشد کنی و به تولد برسی و تو به من زندگی دادی تا به ملکوت برسم .
امروز
به پایان این سفر ۹ ماهه و آغاز سفری خوشایندتر و شیرین تر رسیدیم
من از این پس مادر می شوم و تو تمام زندگی من
۹ ماه من و تو با هم نفس کشیدیم و با هم زندگی کردیم و از این پس من برای تو .
برای ثانیه ثانیه با هم بودنمان و برای تمام لذتهای شیرینی که در این مدت تجربه کردم ، برای حس زیبای مادر بودن و برای داشتن فرشته ای چون تو خدا رو هزاران هزار بار شاکرم .
عزیزترینم از امروز بزرگترین آرزوی من سلامتی و سعادت توست
از خدا میخوام که همونطور که تا امروز کنارمون بوده از امروز به بعد هم تنهامون نذاره و همیشه پشت و پناهمون باشه .
رادینم همیشه زیباترین صفات رو برای عشق بیان میکنند و تو میوه عشق من و پدرت هستی پس لایق برترین صفاتی
با اینکه هنوز ندیدمت ولی میدونم زیباترین فرشته خدایی
پسر قشنگم اینو بدون که در لحظه لحظه این ۹ ماه و در حس تمام شیرینیهای بودن با تو پدرت همراهمون بوده و ایمان دارم که حضورش در کنارمون لذت با تو بودن رو برای من صد چندان کرد . دیدن حس قشنگ و شیرین عشقش به تو و لحظه شماریش برای شنیدن صدای قلبت . برای دیدنت برای لمست . برای حس حرکاتت و الان برای دیدن گل روی ماهت به من آرامش و حس خوشبختی میده .
پس مثل همیشه برات مینویسم که دوست داریم یه دنیا
برای دوستانمون :
خدا بخواد جمعه صبح گل پسری دنیا میاد . خودم هنوز باورم نمیشه که بالاخره روز موعود که براش روز شماری و دقیقه شماری و لحظه شماری کردم داره میرسه . حس عجیبی دارم که قابل وصف نیست . دلهره و خوشحالی و ناباوری و بازم عجله رو با همدیگه تجربه میکنم .
برامون دعا کنید . ![]()
از ته دل بهترین آرزوها رو برای تک تکتون دارم . قراره گل پسر با سزارین به دنیا بیاد . نمیدونم دعای من قبل از بیهوشی همونقدر که میگن مستجاب میشه یا نه . ولی مطمئنا به فکر تمام دوستانم هستم و از خدا میخوام همه به آرزوهاشون برسن . مخصوصا دوستانی که منتظر نی نی کوچولوشون هستن . ![]()
فعلا تا اطلاع ثانوی مسئولیت وبلاگ روی دوش "تو" میوفته ![]()
چرا ؟
مدتها بود امیر و مارال عاشق همدیگه شده بودن
و تنها راه رسیدن به همدیگه رو طرح ریزی این نقشه و فیلم بازی کردن برای مینا دیده بودن . پس قضیه خواستگار رو مطرح کردن و با همدیگه بارها و بارها بیرون میرفتن . رضایت پدر مارال رو هم برای ازدواج گرفتن و از اونجایی که یک مرد نمیتونه همزمان دو تا خواهر رو به عقد خودش دربیاره با کلک و حقه طلاق مینا و امیر هم گرفته شده بود و الان ۳ ماه لازم از اون گذشته بود ......و همه چیز برای شروع زندگیشون آماده بود .
همون روز اولین محضری که دیده بودن به عقد همدیگه دراومدن و زندگی خودشون رو بدون هیچ امکانات اولیه ای و فقط با عشقی
که به هم داشتن شروع کردن .
. ( ببخشید ولی بازم
. تقصیر من نیست تصور اینکه یه نفر بتونه عاشق شوهر خواهرش که اندازه پدرش سن داره بشه حال آدم رو بد میکنه )
مینا اون شب بعد از اینکه از امیر و خواهرش خبری نشد بعد از کلی دلواپسی و این درو اون در زدن بالاخره از طریق سارا که موضوع رو از پدرش شنیده بود پی به ماجرا برد .
خب مسلما باور این موضوع برای هر آدمی سخته و طول میکشه تا بفهمی از طرف خواهرت چه خنجری خوردی . ولی به هر حال بعد از اون شروع کرد به این در و اون در زدن . از زنگ زدن به فامیل امیر و گفتن ماجرا تا شکایت و دادگاه و استشهاد جمع کردن تا بلکه بتونه زندگی از دست رفتش رو از چنگ خواهر نمک نشناسش در بیاره .
ولی از لحاظ قانونی دستش به هیچ جایی بند نبود و کار اون دو تا هر چند غیر انسانی ولی قانونی بود .
اون دو تا هم زندگی اولیه ! خودشون رو تو یه خونه تازه ساز و بدون هیچ وسیله ای و فقط با یه موکت و گاز پیک نیکی شروع کردن .
....
حالا چندین سال از اون موضوع میگذره و امیر و مارال یه دختر ۴-۵ ساله دارن و وضع زندگیشون کلی تغییر کرده و حسابی میتونن بریز و بپاش داشته باشن .
امیر به جز دختر مارال دو تا بچه اولش رو هم زیر بال و پر گرفته و هزینه زندگیشون رو پرداخت میکنه .
تونسته تو فامیل برای خودش دوباره جایی باز کنه و به اکثر آشناها اینو بقبولونه که مینا از اول مشکل اخلاقی داشته ! و به خاطر اینکه از اون خانواده انتقام بگیره دست به چنین کاری زده ! پس روابط فامیلیش رو هم که کاملا از دست داده بود دوباره از سر گرفته .
مینا هنوز تنهاست و با احسان و سارا زندگی میکنه و هنوز ازدواج نکرده و نمیدونم تونسته خواهر کوچکترش رو ببخشه یا نه ؟
این کل داستانی بود که من مدتهاست دلم میخواست بنویسمش ولی فرصتش پیش نیوده بود .
خب برداشت شما از این ماجرا چیه ؟ با اطمینان از اینکه داستانی که نوشتم واقعیه و اتفاق افتاده .
نمیدونم آدما کی و چه جوری جواب اشتباهاتشون رو میگیرن ؟ اصلا اون چیزی که تو این قضیه به نظر من اشتباه و بی حیایی و رذالت میاد آیا واقعا همینطوری بوده ؟
من عقیده دارم هر وقت که تو یه خانواده مشکلی پیش میاد باید قضیه از زبون هر فرد خانواده جدا جدا شنیده بشه چون اعتقاد دارم هر کس دنیا رو از دید خودش میبینه و از هر موضوعی برداشتی منحصر به فرد داره . بیشتر این داستان از زبون مینا بود و اونچه که تو زندگیش پیش اومده ولی به هر حال در نظرم با هیچ توجیهی این کار پسندیده نیست که کسی زندگی خودش رو به بهای ویرون کردن زندگی یه نفر دیگه بسازه . اونم ویرون شدن زندگی خواهرش ...![]()
در این بین یه خواستگار هم بود که از آشناهای امیر بود و برای این وصلت امیر رو واسطه کرده بود تا بتونه باب آشنایی رو با مارال باز کنه .
امیر موضوع خواستگار آشنا رو تو خونه با مینا در میون گذاشت و از اونجایی که مارال و مینا به امیر اعتماد داشتند قبول کردن که با شخص مورد نظر قرار بذارن و همدیگه رو ببینن .
محل و زمان قرار رو مشخص کردن و امیر و خواهر زنش مارال برای دیدن و آشنایی بیشتر مارال و خواستگارش سره قرار رفتن .
گویا تو همون برخورد اول دو طرف از همدیگه خوششون اومده بود و این قرار به قرارهای بعدی و بعدی رسید و کم کم آشناییشون رنگ جدیتری به خودش گرفت .
مارال تصمیم خودش رو گرفته بود و می خواست با همین خواستگار ازدواج کنه و این وسط مشکلی نبود به جز اجازه پدر مارال که به خاطر زندانی بودن باید اجازه نامه کتبی برای عقد این دو نفر میداد .
امیر باز هم پا پیش گذاشت و به ملاقات پدر مینا و مارال رفت و با تعهد دادن به پدرشون که این جوون پسره خوبیه و میتونه دخترت رو خوشبخت کنه و از اونجایی که پدر مینا و مارال . امیر رو به عنوان سرپرست مارال به حساب میورد بعد از طی مراحل قانونی اجازه نامه کتبی برای ازدواج دخترش رو به امیر داد .
یادم رفت بگم که مینا و امیر سالیان سال بود که قصد مهاجرت و خروج از ایران رو داشتن و به خاطر نگهداری از مارال این برنامه رو به تعویق انداخته بودن .
حالا الان که مارال داشت ازدواج میکرد و احسان و سارا هم بزرگ شده بودن دیگه وقتش رسیده بود که برای این مهاجرت اقدام کنند . به خاطر همین امیر دنبال کارها رو گرفت و با دوندگی زیاد به این نتیجه رسید که بهترین راه برای این کار اینه که مدتی از مینا جدا بشه و بعد از یه طلاق صوری (سوری ؟ ) خودش برای رفتن اقدام کنه . وقتی تونست به مقصد برسه و کارها رو ردیف کنه دوباره با مینا ازدواج کنند و مینا و دو تا بچه ها رو با خودش ببره .
اول که این موضوع رو با مینا مطرح کرد با مخالفتش روبرو شد ولی خب کم کم وقتی دیدن که تنها راه همینه مینا هم موافقت کرد و اینطوری شد که از هم طلاق گرفتن .
البته بعد از طلاق باز هم با هم تو یه خونه با بچه ها و مارال زندگی میکردن . ( نمیدونم شاید چون طلاقشون رو به حساب نمی آوردن و باور نداشتن
)
خب برگردیم سره موضوع اصلی :
بعد از اینکه مارال تصمیم خودش رو برای ازدواج گرفت و این تصمیم رو با مینا در میون گذاشت قرار شد برای آخرین بار مارال و خواستگارش با هم ملاقات کنند و بعد از اون جنبه رسمی تری به ارتباطشون بدن .
پس یه روز امیر و مارال برای آخرین بار برای رفتن سره قرار از مینا خداحافظی کردن و ..... رفتن
...
...
...
البته مینا نمیدونست که امیر همراه خودش رضایت نامه پدرشون رو هم برده و این رفتن دیگه برگشتی تو کارش نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
( ادامه دارد )